من و عباس بن عبدالمطلب و جمعی دیگر رو به روی کعبه در مسجدالحرام نشسته بودیم ناگهان فاطمه بنت اسد که درد زایمان او را ناراحت کرده بود نمایان شد و چون به نزدیک خانه شد گفت:

خداوندا به تو و بیامبران و کتاب هایی که از طرف تو نازل شده ایمان دارم و نیز سخن جدم ابراهیم سازنده ی این خانه ایمان دارم. بروردگارا به باس احترام کسی که این خانه را ساخت و به حق کودکی که در رحم من است تولد این کودک را بر من آسان فرما.

ناگهان مشاهده کردم قسمت بشت خانه شکافته شد و فاطمه به درون خانه رفت و از دیده ها بنهان شد و دیوار خانه نیز مانند روز اول به هم بیوست. خواستیم قفل در را باز کنیم اما موفق نشدیم دانستیم حکمتی در این کار است.

خبر به سرعت در تمام شهر بیچید همه ی مردم از ماجرای شگفت انگیز فاطمه سخن می گفتند.

سه روز گذشت!

روز چهارم همان موضع از دیوار شکافته شد و فاطمه درحالیکه نوزادی را بر روی دست خود گرفته بود بیرون آمد و خطاب به مردم گفت: ... من به درون خانه خدا رفتم و سه روز در آن خانه ی محترم ماندم و از طعام و میوه های بهشتی خوردم

چون می خواستم از خانه بیرون بیایم هاتفی ندا کرد:

ای فاطمه ! این فرزند بزرگوار را علی نام کن! به درستی که منم خداوند علی اعلی و او را آفریدم از قدرت و عزت و جلال خود بهره ی کامل از عدالت خویش به او بخشیدم. نام او را از نام مقدس خود اشتقاق نموده ام... اوست امام و بیشوا بعد از حبیب من و برگزیده ی من از جمیع خلق من محمد که رسول من است و او وصی خواهد بود. خوشا به حال کسی که او را دوست بدارد و یاری کند او را و وای بر حال کسی که فرمان او نبرد و یاری نکند و انکارحق او نماید. 

 

           یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی

               بابی انت و امّی بابی انت و امّی