نوشته شده در تاريخ توسط محمد | GetBC(240); آرشیو نظرات


در شهر ناصریه، که پرشده بود از مردمانی یهود و ثروتمند، حضرت مسیح(ع) وظیفه تبلیغ مردم را به عهده داشت آن هم به دینی جدید.

در این شهر حضرت مسیح(ع) که جوانی زیبارو و خوش اندام بود، زن نداشت حتی خانه هم نداشت و همانطور که در کلام نورانی حضرت امیر(ع) جاری است غذایش الف سبز دشت ها و چراغش نور ماه و گرمایش، گرمای خورشید و کفشش پوست پاهایش بوده است.همچنین شخصی؛ در حالی که از خانه یک فاحشه بیرون می آمد توسط یک شخص رؤیت شد، حالا هم ما می دانیم هم مسیح(ع) قصه ی ما که اولین چیزی که در ذهن آن مرد شکل می گیرد، این است که شخصی که دعوی نبوت می کند و روح خداست و به مردم می گوید گناه نکنید، خود گناهکار است و به قول عامه “واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند؛ چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند” شاید خیلی از ما نیز آن جا بودیم این حرف را می زدیم،هم جوان است و هم زن ندارد! حالا مرد مسرور از کشف ماجرا و دلخوش از ابلاغ این خبر به مردم و عیسی(ع) واقف بر آنچه در سینه مرد است!
مسیح(ع) جلو آمد و گفت:بگذار اولین شخصی که می خواهی با او به گفت و گو بپردازی من باشم.
-بفرمایید.
-دو نوع مریض داریم یکی می فهمد مریض است و قدرت بر رفتن نزد طبیب را هم دارا است یکی می فهمد نقصی دارد ولی قدرت بر رفتن نزد طبیب را ندارد و طبیب را بالای سر او می آورند، این زن هم از قسم دوم است که آنقدر با گناه خو گرفته که دیگر قدرتی برای بازگشت ندارد و من سراغ او رفتم. و تازه او راه هم ندیدم و از پشت دیوار با او سخن گفتم و او هم فهمید، او هم درمان شد، او هم توبه کرد، حالا برو بگو منم مشتری اگر تحویلت گرفت!پ.ن:هم می بُریم هم می دوزیم در کمترین زمان ممکن، کار هم نداریم آبروی شخص است که بریده می شود یا وصله های خانمان سوز است که دارد دوخته می شود فقط بوق کرنا نباید خالی بماند از حرف هایمان.خوب گاهی اصلا حرف زده نشود خیلی خوب است، آسمان که به زمین…

۲-کسی نیست به این شاعر بگوید تو که می گویی “چون به خلوت می روند” خوب خلوت جایی است که هیچ کس نیست حتی تو هم نیستی پس چطور “آن کار دیگر” را فهمیدی؟  

وصیت نامه مرد خسیس

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و دارایی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را وداع کرد.


زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.


البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند

حکایاتی از امام حسن (ع)


پاسخ محكم به معاویه

زمان خلافت معاویه بود، او با دسیسه های گوناگون بر مناطق اسلامی مسلط شده بود، آن گونه كه خود را بی رقیب می دانست (چرا كه حضرت علی (ع) به شهادت رسیده بود و امام حسن (ع) را نیز به انزوای تحمیلی در مدینه كشانده بودند).
معاویه سفری به حجاز كرد، در این سفر به مدینه وارد شد، و در مسجد در میان جمعیت به منبر رفت و سخنرانی كرد، در این سخنرانی به ناسزاگوئی و دهن كجی به مقام مقدس علی (ع) پرداخت .

امام حسن (ع) در بین سخنرانی معاویه ، برخاست و پس از حمد و ثنا فرمود: خداوند هیچ پیامبری را به پیامبری مبعوث نكرد مگر اینكه در دودمان او وصی قرار داد، و هیچ پیامبری نبود مگر اینكه دشمنی از مجرمین داشت ،
و بی گمان علی (ع) وصی رسول خدا (ص) بود و من پسر همین علی (ع) هستم ، اما تو (ای معاویه) پسر صخر هستی ، جد تو حرب است ولی جدّ من رسول خدا (ص) است ، مادر تو هند است و مادر من حضرت فاطمه (ع) است ، جدّه من حضرت خدیجه (ع) است ، و جدّه تو نثیله است (با توجه به اینكه هند و نثیله به ناپاكی مشهور بودند) .
آنگاه فرمود: فلعن الله الامنا حسبا و اقدمنا كفرا و اخملنا ذكرا: پس ‍ خداوند لعنت كند آن كس را كه در بین ما از نظر حسب و شرافت خانوادگی پست است ، و پیشتاز كفر بوده و غافل از یاد خدا است . ...همه حاضران در مسجد گفتند: آمین .
معاویه سرافكنده شد و سخن خود را دیگر ادامه نداد و از منبر پائین آمد




داوری امام حسن (ع)

عصر خلافت امام علی (ع) بود، قصابی را كه چاقوی خون آلود در دست داشت ، در خرابه ای دیدند و در كنار او جنازه خون آلود شخصی افتاده بود، قرائن نشان می داد كه كشنده او همین قصاب است ، او را دستگیر كرده و به حضور امام علی (ع) آوردند.
امام علی (ع) به قصاب گفت : در مورد كشته شدن آن مرد،
چه نظر داری ؟
قصاب گفت : من او را كشته ام .
امام بر اساس ظاهر جریان ، و اقرار قصاب ، دستور داد تا قصاب را ببرند و به عنوان قصاص ، اعدام كنند.
در این حال كه ماءمورین ، او را به قتلگاه می بردند، قاتل حقیقی با شتاب به دنبال ماءمورین دوید و به آنها گفت :
عجله نكنید و این قصاب را به حضور امام علی (ع) بازگردانید.
ماءمورین او را به حضور علی (ع) باز گرداندند، قاتل حقیقی به حضور علی (ع) آمد و گفت : ای امیر مؤمنان !
سوگند به خدا، قاتل آن شخص این قصاب نیست ، بلكه او را من كشته ام
امام به قصاب فرمود: چه موجب شد كه تو اعتراف نمودی من او را كشته ام ؟
قصاب گفت : من در یك بن بستی قرار گرفتم كه غیر از این چاره ای نداشتم ، زیرا افرادی مانند این ماءمورین ،
مرا كنار جنازه بخون آغشته با چاقوی خون آلود بدست دیدند، همه چیز بیانگر آن بود كه من او را كشته ام ، از كتك خوردن ترسیدم و اقرار نمودم كه من كشته ام ، ولی حقیقت این است كه من گوسفندی را نزدیك آن خرابه كشتم ، سپس ادرار بر من فشار آورد، در همان حال كه چاقوی خون آلود در دستم بود، به آن خرابه برای تخلّی رفتم ، جنازه بخون آغشته آن مقتول را در آنجا دیدم ، در حالی كه دهشت زده شده بودم ، برخاستم ، در همین هنگام این گروه به سر رسیدند و مرا به عنوان قاتل دستگیر نمودند.
امیرمؤمنان علی (ع) فرمود این قصاب و این شخص كه خود را قاتل معرفی می كند را به حضور امام حسن (ع) ببرید تا او قض
اوت نماید. ماءمورین آنها را نزد امام حسن (ع) آوردند و جریان را به عرض ‍ رساندند.
امام حسن (ع) فرمود: به امیر مؤمنان علی (ع) عرض كنید، اگر این مرد قاتل ، آن شخص را كشته است ، در عوض جان قصاب را حفظ نموده است ، و خداوند در قرآن می فرماید: و من احیاها فكانّما احیا الناس جمیعا.
و هر كس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است كه گوئی همه مردم را نجات بخشیده است (مائده 32).
آنگاه هم قاتل و هم آن قصاب را آزاد نمود، و دیه مقتول را از بیت المال به ورثه او عطا فرمود.
به این ترتیب ، ارفاق و تشویق اسلام شامل حال آن قاتل شد كه مردانگی كرد و موجب نجات یك نفر بی گناه گردید، و با این كار جوانمردانه اش ، تا حدود زیادی گناه خود را جبران نمود.

داستان / محمد محمدي اشتهاردي




شجاعت امام حسن (ع)

جنگ جمل در بصره بین سپاه علی (ع) و سپاه طلحه و زبیر، در گرفت ، آتش ‍ جنگ شعله ور گردید، امیر مؤمنان علی (ع) پسرش محمّد حنفیّه را طلبید و نیزه خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به دشمن حمله كن ، محمّد حنفیّه به سوی دشمن حركت كرد، ولی در برابر گردان بنوضبّه قرار گرفت ،
و نتوانست كاری انجام دهد، عقب نشینی كرد و به حضور پدر بازگشت ، هماندم امام حسن (ع) بر جهید و نیزه را از او گرفت و به میدان شتافت و مقداری با دشمن جنگید و باز گشت ، در حالی كه نیزه اش خون آلود بود.
محمّد حنفیّه وقتی كه دلاوری امام حسن (ع) را دریافت ، صورتش (از شرمندگی) سرخ شد،

امام علی (ع) به محمّد حنفیّه فرمود: لا تانف فانّه ابن النبی و انت ابن علی .
سرافكنده نباش ، زیرا حسن (ع) پسر پیامبر (ص) است تو پسر علی هستی .
داستان / محمد محمدي اشتهاردي

دعای خیر امام حسن (ع)

امام حسن (علیه السلام) چندین بار از مدینه پیاده به مكه برای انجام حج رفت در یكی از این سفرها كه از مدینه به سوی مكه راه افتاد، پاهایش بر اثر پیاده روی روی ریگهای خشك و سوزان ، ورم كرد.
شخصی به آن حضرت عرض كرد: آقا اگر كمی سوار می شدید، پاهایتان بهتر می شد.

امام فرمود: خیر وقتی به منزلگاه بعدی رسیدیم ، مرد سیاه چهره روغن فروشی پیدا می شود كه فلان روغن را دارد آن را برایم بخر، به پاهایم می مالم خوب می شود.

عده ای عرض كردند: پدران و مادرانمان بفدایت در پیش منزلی سراغ نداریم كه در آنجا روغن بفروشند. امام به راه خود ادامه داد، چند ساعتی نگذشته بود كه همان مرد روغن فروش پیدا شد،

امام فرمود: نزد او بروید و روغن را خریداری كنید نزد او رفتند و روغن خواستند،
او گفت : برای چه كسی می خواهید؟
گفتند برای امام حسن (علیه السلام).
روغن فروش گفت : مرا نزد آن حضرت ببرید وقتی كه او را به حضور امام حسن (علیه السلام) بردند به امام عرض كرد: من نمی دانستم روغن را برای شما می خواهند و من حاجتی به تو دارم و آن اینكه دعا كن خداوند فرزند نیكوكار و پرهیزكاری به من بدهد، من وقتی از وطن بیرون آمدم همسرم نزدیك زایمانش بود.
امام حسن (علیه السلام) فرمود: خداوند پسر سالمی كه پیرو ما است به تو خواهد داد.
وقتی روغن فروش به منزلش رفت ، دید خداوند پسر سالمی به او داده است .
همان پسر وقتی بزرگ شد به سید حمیری معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود كه در هر فرصتی از امامان اهلبیت (علیهم السلام دفاع و حمایت می نمود، و فضائل علی (علیه السلام) را به قصیده در آورده بود و می خواند و هنگام مرگ علی (علیه السلام) ببالینش آمد.

نام او اسماعیل بن محمد بود امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است زیرا تو سید شاعران هستی .
روزی اشعاری درباره مصائب امام حسین (علیه السلام) در حضور امام صادق (علیه السلام) خواند، قطرات اشك از دیدگان امام سرازیر شد و صدای گریه از منزل آن حضرت برخاست ، سرانجام امام (علیه السلام) امر به خودداری كرد.

داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي

مشکلات زندگی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!


دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

رفيقان همسفر

رفيقان همسفر

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم  با گروهى به مسافرت رفته بودند، در بين سفر فرمود: گوسفندى را ذبح كرده از آن غذا تهيه كنند.
يكى از آنها گفت :
من ذبح كردن گوسفند را به عهده مى گيرم .
ديگرى گفت : پوست كندن آن را من انجام مى دهم .
سومى قطعه قطعه كردن او را پذيرفت .
و چهارمى پختن و آماده كردن آن را به عهده گرفت .
حضرت فرمود:
من هم هيزم جمع مى كنم .
عرض كردند: يا رسول الله ! اين كار را نيز ما انجام مى دهيم .
فرمود: مى دانم كه شما مى توانيد اين كار را انجام دهيد ولى خداوند از كسى كه با رفقاى خويش همسفر بوده و براى خود امتيازى قايل شود، راضى نيست . سپس حضرت برخاست و به جمع آورى هيزم پرداخت .
(1) آرى اين است اخلاق كريمه .

نام كتاب : داستانهاى بحارالانوار جلد 5

انسان بزرگ

انسان بزرگ

موقعى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سربازان اسلام را آماده جنگ تبوك مى ساخت ، يكى از بزرگان بنى سلمه به نام جد بن قيس كه ايمان كامل نداشت ، محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
اگر اجازه دهى من در اين ميدان جنگ ، حاضر نشوم و مرا گرفتار گناه مساز! زيرا من علاقه شديد به زنان دارم ، چنانچه چشمم به دختران رومى بيفتد ممكن است فريفته آنها شده دل از دست بدهم و نتوانم بجنگم و گرفتار گناه شوم . رسول خدا صلى الله عليه و آلهو سلم به او اجازه داد.
در اين وقت آيه نازل شد؛ (بعضى از آنها مى گويند: به ما اجازه ده در اين جهاد شركت نكنيم و ما را به گناه گرفتار مساز، آگاه باشيد كه آنان - به واسطه بهانه جويى غلط - هم اكنون در ميان فتنه و گناه افتاده اند و جهنم گرداگرد كافران را احاطه كرده است .)
(2) خداوند با اين آيه عمل آن شخصى را محكوم كرد. آنگاه حضرت رو به طايفه بنى سليم نمود و فرمود:
بزرگ شما كيست ؟ در پاسخ گفتند:
جدبن قيس ، لكن او آدم بخيل و ترسويى است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
درد بخل بدترين دردهاست .
سپس فرمود:
بزرگ شما آن جوان سفيدرو، بشر بن براء، است كه مردى سخاوتمند و گشاده روى است
.

نام كتاب : داستانهاى بحارالانوار جلد 5

مؤ لف : محمود ناصرى

چهار بار ابلیس مجسم شد

حابربن عبدالله انصارى ميگفت : ابليس ملعون چهار بار در صورت مجسم شد: در جنگ بدر بصورت سراقه بن جعشم مجسم شد بقريش گفت : ((لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم فلما ترائت الفئتان نكص على عقبيه )): امروز هيچ كس نميتواند بر شما ظفر يابد و من يار و پناه شما هستم ، چون دو گروه با هم روبرو شدند به عقب برگشت و فرار كرد - انفال : 48)
در جريان بيعت عقبه - كه هفتاد نفر از اهل مدينه به پيغمبر بيعت كردند - ابليس در صورت منبه بن حجاج مجسم شد و فرياد زد: اى طايفه قريش ! محمد و صباه (آنهائيكه از دين رفته اند) در عقبه هستند آنها را دريابيد، رسول خدا فرمود: از او واهمه نداشته باشيد.
روزيكه قريش در ((دارالندوه )) جمع شده بودند و براى رفع و مقابله با رسول خدا نقشه ميكشيدند ابليس در صورت پيرمرد نجدى مجسم شد و طرح قتل رسول خدا را به قريش تعليم داد كه خدا آيه (و اذيمكر بك الذين كفروا اليثبتوك او يقتلوك ...) را نازل نمود.
روزيكه رسول خدا از دنيا رحلت نمود شيطان در صورت مغيره بن شعبه مجسم شد و به منافقان گفت : خلافت را بصورت كسروانى و قيصرانى قرار ندهيد كه در خاندان بنى هاشم بماند و گاهى منتظر زنان حامله بمانيد كه پسرى بزايد باو بيعت كنيد، بلكه آنرا وسعت دهيد تا وسعت يابد و هركه را خواستيد خليفه قرار دهيد.
مدرك :
بحارالانوار ج 63 ص 233

نام كتاب : قصه هاى اسلامى و تكه هاى تاريخى

نويسنده: عمران عليزاده

رهبانیت غلط

زن عبدالله بن عمرو بن عاص شرفياب خدمت رسول خدا شد، حضرت پرسيد: حالت چطور است ؟ گفت : چه حالى خواهم داشت در حالى كه عبدالله تارك دنيا شده ، حضرت پرسيد: چطور؟ زن گفت : خواب را بر خود حرام كرده شبها نميخوابد، همه روزها روزه مى گيرد و گوشت نميخورد، و حق همسرش را بجا نمى آورد.
حضرت پرسيد وى الان كجاست ؟ گفت : بيرون رفته شايد به اين زودى برگردد، فرمود: هر وقت آمد مرا خبر كن ، چون عبدالله برگشت و پيغمبر خبردار شد به منزل او رفت و پرسيد: اين خبرها چيست كه از تو بمن ميرسد؟
فرمود: چرا شب را نميخوابى ؟ گفت : ميخواهم از فزع اكبر در امان باشم ، فرمود: چرا گوشت نمى خورى ؟ گفت : به اميد اينكه از گوشتهاى بهشت بخورم ، پرسيد: چرا حق همسرت را بجا نمى آورى ؟ گفت : بطمع زنان بهشت كه از او بهترند، حضرت فرمود: اى عبدالله پيغمبر خدا براى تو الگوى خوبيست كه گاه روزه ميگيرد و گاه ميخورد، و گوشت ميخورد و حق همسرش را بجا مى آورد.
اى عبدالله خدا را بر تو حقى است ، و بدنت بر تو حقى دارد، و همسرت بر تو حقى دارد، عرض كرد: يا رسول الله اجازه دهيد پنج روز روزه داشته و يك روز بخورم ، فرمود: نه ، گفت : چهار روز روزه باشم و يك روز بخورم ، فرمود: نه ، گفت سه روز روزه باشم و يك روز بخورم ، فرمود: نه گفت : دو روز روزه بگيرم و يك روز بخورم ، فرمود: نه ، گفت يك روز روزه بگيرم و يك روز بخورم ، فرمود: اين روزه برادرم داود است .
مدرك :

العقد الفريد ج 2 ص 375

نام كتاب : قصه هاى اسلامى و تكه هاى تاريخى

نويسنده: عمران عليزاده

شیطان و عابد

 

در بنى اسرائيل عابدى بود به او گفتند: در فلان مكان درختى است كه قومى آن را مى پرستند. خشمناك شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع كند. ابليس به صورت پير مردى در راه وى آمد و گفت : كجا مى روى ؟
عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع كنم ، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.
(34)
ابليس گفت : دست بدار تا سخنى باز گويم . گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است اگر قطع اين درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد. عابد گفت : ناچار بايد اين كار انجام دهم .
ابليس گفت : نگذارم و با وى گلاويز شد، عابد وى را بر زمين زد. ابليس ‍ گفت : مرا رها كن تا سخن ديگرى برايت گويم ، و آن اين است كه تو مردى مستمند هستى اگر ترا مالى باشد كه بكارگيرى و بر عابدان انفاق كنى بهتر از قطع آن درخت است .
دست از اين درخت بردار تا هر روز دو دينار در زير بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست مى گويى ، يك دينار صدقه مى دهم و يك دينار بكار برم بهتر از اين است كه قطع درخت كنم ؛ مرا به اين كار امر نكرده اند و من پيامبر صلى الله عليه و آله نيستم كه غم بيهوده خورم ؛ و دست از شيطان برداشت .
دو روز در زير بستر خود دو دينار ديد و خرج مى نمود، ولى روز سوم چيزى نديد و ناراحت شد و تبر برگرفت كه قطع درخت كند.
شيطان در راهش آمد و گفت : به كجا مى روى ؟ گفت : مى روم قطع درخت كنم ، گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاويز شد و عابد را روى زمين انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا كنم .
گفت : مرا رها كن تا بروم ؛ لكن بگو چرا آن دفعه من نيرومندتر بودم ؟
ابليس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو كرد و اين بار براى خود و دينار خشمگين شدى ، و من بر تو مسلط شدم

نام كتاب : يكصد موضوع 500 داستان

مؤ لف : سيد على اكبر صداقت