ابو بصیر می‌گوید: من به حضور امام کاظم (علیه السلام) مشرف شدم و گفتم: فداى تو شوم، امام را چگونه می‌توان شناخت؟

حضرت فرمود: به چند خصلت:

1- این که امام قبلی [که امامتش ثابت گردیده]، او را [از جانب خدا] در بین مردم براى امامت معرفى و منصوب کند تا براى مردم حجت باشد؛ زیرا رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) امیرالمؤمنین‏ (علیه السلام) را [از طرف خدا] براى مقام امامت به مردم معرفى و منصوب کرد. همین طور هر امامى باید امام بعد از خود را براى مردم معرفى نماید.

2- هر سؤالى که می‌کنى، جواب گوید.

3- تو ساکت باشى و امام به سخن ابتدا کند [و منظور ترا بیان کند.]

4- مردم را از جریان فردا خبر دهد.

5- با هر یک از مردم به زبان خودشان تکلم نماید.

به امام کاظم (علیه السلام) گفتم: فداى تو شوم! امام باید به هر زبانى تکلم کند؟ فرمود: آرى، زبان پرندگان را هم می‌داند،(1) به زودی نشانه آن را قبل از آن که تو از جاى خود بلند شوى، به تو نشان خواهم کرد.

طولى نکشید که دیدم مردى از خراسان به خدمت آن حضرت وارد شد و به زبان عربى با امام کاظم (علیه السلام)سخن گفت، ولی امام (علیه السلام) جواب او را به زبان فارسى بیان نمود. آن مرد خراسانى گفت: من به زبان فارسى با شما گفتگو نکردم؛ چرا که با خود گفتم شاید شما زبان فارسى را به خوبی ندانى؟ امام کاظم (علیه السلام) فرمود: سبحان الله! اگر من نتوانم به نیکویى جواب تو را بگویم، پس چه فضیلتی بر تو خواهم داشت؟

آنگاه امام کاظم (علیه السلام) به من فرمود: اى ابو محمد! امام، کسی است که کلام احدى از مردم، پرندگان، حیوانات و هر چیز که در آن روح باشد، بر او مخفى و پوشیده نباشد. [لذا] کسى که این خصلت‌ها در وجود او نیست، امام نخواهد بود.

«برگرفته از کتاب "إثبات الوصیة"، تالیف: "على بن حسین مسعودى(2)

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

احسان به اندازه معرفت

عربی بادیه نشین نزد امام حسین (علیه السلام) آمد و عرض کرد: "یابن رسول اللّه ! قرض بزرگی بر گردن من است و از پرداخت آن عاجزم. به خود گفتم از کریم ترین افراد درخواست کمک کنم و کریم تر از اهل بیتِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیافتم.

امام (علیه السلام) به او فرمود: "اى برادر عرب، سه پرسش از تو مى‏پرسم؛ اگر یکى را جواب دادى، یک سوم و اگر دو پرسش را پاسخ گفتی، دو سوم و اگر همه را جواب دادى، تمامی قرضت را به تو عطا مى‏کنم."

اعرابی عرض کرد: "یابن رسول اللّه! آیا کسی چون تو که از اهل علم و شرف هستی، از کسی مثل من سؤال می‌کند؟!"

حضرت فرمود: "آری، از جدّم شنیدم که فرمود: "احسان به هر کس باید به میزان معرفت او باشد."

اعرابی عرض کرد: "هر چه می‌خواهی بپرس، اگر می‌دانستم که پاسخ خواهم داد و اگر نمی‌دانستم، از شما می‌آموزم."

امام حسین(علیه السلام) فرمود: "بهترین عمل چیست؟"

مرد اعرابی عرض کرد: "ایمان به خدا"

حضرت فرمود: "چه چیز، بنده را از هلاکت می‌رهاند؟"

عرض کرد: "اعتماد و توکل به خدا."

حضرت فرمود: "زینت انسان به چیست؟"

عرض کرد: "علمى که توأم با حلم و بردبارى باشد."

فرمود: "اگر این نشد؟"

عرض کرد: "مالى که با جوانمردى و بخشش همراه باشد."

فرمود: "اگر این هم نشد؟"

عرض کرد: "فقرى که با صبر همراه باشد."

فرمود: "اگر این هم نشد؟"

عرض کرد: "صاعقه‏اى که از آسمان بیاید و او را بسوزاند؛ چرا که این چنین فردی شایسته این گونه سرنوشتى است."

امام حسین (علیه السلام) تبسم نمود و کیسه‏اى را که حاوى هزار دینار بود و انگشترى را که نگین آن دویست درهم مى‏ارزید، به وى عطا کرد و فرمود: "اى اعرابى! دینارها را به طلبکاران بده و بهاى‏ انگشتر را در زندگى خود صرف کن."(1)

اعرابى عطاى حضرت را گرفت و گفت: "خدا بهتر مى‏داند که رسالتش را در کجا و در چه خاندانى‏ قرار مى‏دهد."(2)

« برگرفته از کتاب "درر الاخبار تألیف: "علامه محمد باقر مجلسی(ره)"»(3)

----------------------------------------------------------

لبخند رضایت من کافی است

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا نور الله الذی یهتدی به المهتدون

در خدمت امام رضا علیه السلام نشسته بود و مشغول گفتگو با حضرت بود که جمعی از اهل بصره برای ورود و دیدار ایشان اذن خواستند. امام به یونس دستور دادند که به پستوی خانه برود و تا به او اجازه نداده اند بیرون نیاید.
دقایقی از حضور میهمانان گذشت و صحبت به یونس و فعالیت های او رسید. هر کدام تا توانستند از یونس بدگویی و گلایه کردند که او بر ضد شما فعالیت دارد و افکارش انحرافی است و ... . در پاسخ آن ها امام تنها سر به زیر انداختند و سکوت نمودند...
یونس همه را می شنید اما اجازه نداشت تا بیرون بیاید. قطرات اشک بر صورتش نشست و زانوانش را در بغل گرفت. چه باید می کرد؟؟؟
مدتی گذشت و میهمانان مرخص شدند. امام یونس را صدا زدند تا بیرون بیاید. یونس با چشمانی قرمز و صورتی اشک آلود وارد شد. بغض گلویش را گرفته بود...

امام نگاه پر رافتشان را بر چهره ی غمزده ی یونس دوختند. نگاهی که انگار آب بود بر دل آتش زده اش... و در همان حال فرمودند: سبب گریه ات چیست؟
سوال امام یونس را به هق هق انداخت. آقا دیدید چه ها پشت سرم گفتند و مرا بی جهت متهم ساختند؟ من ... من هر چه کرده ام به نیت دفاع از حریم شما بوده است
...
امام فرمودند: یونس اگر در یک دست مقداری گِل باشد و در دست دیگر مرواریدی سپید و همه بگویند آن قطعه گِل مروارید است آیا تو سخنشان را می پذیری؟ 

یونس گفت: نه آقا. من به چشم خود مروارید را می بینم. چگونه چنین حرفی را باور کنم؟

فرمودند: تو هم همین طوری یونس! هنگامی که بر مسیر درست باشی و امام‌ت از تو راضی باشد،حرف مردم به تو ضرری نمی رساند



لبخند رضایت امام برای تو کافی ست...

از بحار الانوار ج2، ص 66، باب 13