داستان:نقطه صفر
نوك پاهايش حس نداشت. از سرما كرخ شده بود.
هر چه جلوتر مي رفت سرما بيشتر پاهايش را سست مي كرد.
كم كم قطرات اشك ديدش را هم مختل مي كرد.
نمي دانست از شدت درد گريه مي كند يا از شدت سرماست كه اشكش در آمده. دستهايش جلوي دهانش قفل شده بود .كيفش مثل باري اضافي آزارش مي داد. افکار چون پچ پچ آدمهای بیکارذهنش را خسته می کردند . کی توي زمستون واكس مي خره يا برس و نخ و سوزن؟ ولي ...بايد مي آمدم. بس كه سر سفره ي غذا، نان جاي همه چيز را گرفته خجالت مي كشم.
گرماي نفسش كارساز نبود. امسال نتوانسته بود اندازه خريد زمستاني كار كند. اجاره خانه و تعميرات و قبض ها خودشان به اندازه يك بار سنگين كمرشكن بودند چه برسد به خريد. دندانهايش به هم مي خورد و ناي راه رفتن نداشت. روي پله اي نشست تا كمي جان بگيرد.
- مگه نه اينكه از ته دل هر چي بخواي ميدن پس چرا همه جا بن بسته و گره رو گره. انگار هر قدم جلو ميرم بيشتر عقب ميافتم.
چند پسر بچه با سر و صدا به هم برف پرت مي كردند و مي خنديدند. لباس هاي گرم و دستكش هاي بافتني داشتند با چكمه هاي آغشته به پشم. بي احتياط مي دويدند. مرد مچاله شده بود. سرش را به سمت آسمان بلند كرد. صدايي توجهش را جلب كرد. نگاهش چرخيد توي خيابان. ماشيني چراغ قرمز را رد كرد. به سرعت به جلو مي آمد. پسر بچه از صدا و سرعت ماشين ترسيد و زمين خورد. مرد بي اختيار از جا كنده شد و به طرف پسرك دويد. بغلش كرد و غلطيد. سرش خورد به سنگفرش پياده رو. ماشين نايستاد. پسر بچه بلند شد و با گريه دويد سمت خانه شان. دردي در پيشانيش پيچيد و به استخوان رسيد. داد از نهادش بلند شد.
مرد عابري خودش را رساند بالاي سرش. نشست و دستش را گرفت. كمكش كرد تا بلند شود. لوازمش را از روي پله ها برداشت و بالا رفتند.
در را باز كرد. وارد اتاقي شدند. روي صندلي نشست. مرد سرش را باندپيچي كرد و از داخل فلاكسي كه آنجا بود چاي گرمي داخل استكان ريخت و روي ميز مقابلش گذاشت. عذرخواهي كرد كه تنهايش مي گذارد.
صداي قرآن فضا را برداشت. گرم شده بود. پاهايش جان گرفته بودند. مثل يخي كه در برابر گرما خودش را رها كند، سر خورد توي فضاي بزرگي مزين به احاديث، كه دور تا دور بر ديوارها نقش بسته بود. محرابي مشبك با كاشي هاي رنگي و آيه اي كه با خط كوفي در زمينه اي فيروزه اي شناور بود.
دلش گرفت. هميشه با اين محيط آرام مي شد اما مدت ها بود كه گرفتاري سرگرمش كرده و فكر مي كرد بايد خودش كاري كند تا نجات يابد. هر چه بيشتر دست و پا زده، بيشتر غرق شده بود.
مرد همانطور كه سجاده ها را مرتب مي كرد تا صف ها مرتب باشد گفت: "اينجا مسجدي تازه تاسيسه. مدتيه دنبال يه خادم نسبتا جوان مي گرديم تا از پس كارا و مراسما بربياد و ساكن همين جا بشه تا هميشه در اينجا باز باشه و كسبه و مردم بهرمند بشن. با اين كار موافقي؟"
زبانش بند آمده بود. سرش چون وزنه اي صد كيلويي آويزان بود و دلش آشوب. راضي نمي شد. انگار قرار بود معجزه اي برايش رخ بدهد آن هم در نقطه صفر كه نبودن را از بودن بهتر مي ديد.
به اتاق برگشت و باز چشم هايش خيس بود. اين بار هم معنايش را نمي فهميد. آخه اين مرد چكاره ست كه بگه بيام يا نيام؟ چه زودباورم. بهتره وسايلم رو بردارم و برم.
مكبر تكبير مي گفت. بيرون رفت. ديگر به چشم هايش اعتماد نداشت. آن عابر در محراب ايستاده بود و جماعتي آمده بودند تا پشت سرش نماز بخوانند. به اتاق برگشت. پاهايش سست شده بود. نشست. ديگر درد پيشانيش را احساس نمي كرد. فقط مي خواست سر بر سجده گذارد و هيچ وقت بلند نكند چون ابر سياهي تسليم ضربه هاي رعد ، غرق بارش بود تا حدي كه متوجه گذشت زمان نشد.
مرد روحاني دست بر شانه اش گذاشت و گفت: "از فردا ظهر منتظرم تا درو باز كني" كليد را به دستش داد و رفت.
گرماي نفسش كارساز نبود. امسال نتوانسته بود اندازه خريد زمستاني كار كند. اجاره خانه و تعميرات و قبض ها خودشان به اندازه يك بار سنگين كمرشكن بودند چه برسد به خريد. دندانهايش به هم مي خورد و ناي راه رفتن نداشت. روي پله اي نشست تا كمي جان بگيرد.
- مگه نه اينكه از ته دل هر چي بخواي ميدن پس چرا همه جا بن بسته و گره رو گره. انگار هر قدم جلو ميرم بيشتر عقب ميافتم.
چند پسر بچه با سر و صدا به هم برف پرت مي كردند و مي خنديدند. لباس هاي گرم و دستكش هاي بافتني داشتند با چكمه هاي آغشته به پشم. بي احتياط مي دويدند. مرد مچاله شده بود. سرش را به سمت آسمان بلند كرد. صدايي توجهش را جلب كرد. نگاهش چرخيد توي خيابان. ماشيني چراغ قرمز را رد كرد. به سرعت به جلو مي آمد. پسر بچه از صدا و سرعت ماشين ترسيد و زمين خورد. مرد بي اختيار از جا كنده شد و به طرف پسرك دويد. بغلش كرد و غلطيد. سرش خورد به سنگفرش پياده رو. ماشين نايستاد. پسر بچه بلند شد و با گريه دويد سمت خانه شان. دردي در پيشانيش پيچيد و به استخوان رسيد. داد از نهادش بلند شد.
مرد عابري خودش را رساند بالاي سرش. نشست و دستش را گرفت. كمكش كرد تا بلند شود. لوازمش را از روي پله ها برداشت و بالا رفتند.
در را باز كرد. وارد اتاقي شدند. روي صندلي نشست. مرد سرش را باندپيچي كرد و از داخل فلاكسي كه آنجا بود چاي گرمي داخل استكان ريخت و روي ميز مقابلش گذاشت. عذرخواهي كرد كه تنهايش مي گذارد.
صداي قرآن فضا را برداشت. گرم شده بود. پاهايش جان گرفته بودند. مثل يخي كه در برابر گرما خودش را رها كند، سر خورد توي فضاي بزرگي مزين به احاديث، كه دور تا دور بر ديوارها نقش بسته بود. محرابي مشبك با كاشي هاي رنگي و آيه اي كه با خط كوفي در زمينه اي فيروزه اي شناور بود.
دلش گرفت. هميشه با اين محيط آرام مي شد اما مدت ها بود كه گرفتاري سرگرمش كرده و فكر مي كرد بايد خودش كاري كند تا نجات يابد. هر چه بيشتر دست و پا زده، بيشتر غرق شده بود.
مرد همانطور كه سجاده ها را مرتب مي كرد تا صف ها مرتب باشد گفت: "اينجا مسجدي تازه تاسيسه. مدتيه دنبال يه خادم نسبتا جوان مي گرديم تا از پس كارا و مراسما بربياد و ساكن همين جا بشه تا هميشه در اينجا باز باشه و كسبه و مردم بهرمند بشن. با اين كار موافقي؟"
زبانش بند آمده بود. سرش چون وزنه اي صد كيلويي آويزان بود و دلش آشوب. راضي نمي شد. انگار قرار بود معجزه اي برايش رخ بدهد آن هم در نقطه صفر كه نبودن را از بودن بهتر مي ديد.
به اتاق برگشت و باز چشم هايش خيس بود. اين بار هم معنايش را نمي فهميد. آخه اين مرد چكاره ست كه بگه بيام يا نيام؟ چه زودباورم. بهتره وسايلم رو بردارم و برم.
مكبر تكبير مي گفت. بيرون رفت. ديگر به چشم هايش اعتماد نداشت. آن عابر در محراب ايستاده بود و جماعتي آمده بودند تا پشت سرش نماز بخوانند. به اتاق برگشت. پاهايش سست شده بود. نشست. ديگر درد پيشانيش را احساس نمي كرد. فقط مي خواست سر بر سجده گذارد و هيچ وقت بلند نكند چون ابر سياهي تسليم ضربه هاي رعد ، غرق بارش بود تا حدي كه متوجه گذشت زمان نشد.
مرد روحاني دست بر شانه اش گذاشت و گفت: "از فردا ظهر منتظرم تا درو باز كني" كليد را به دستش داد و رفت.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۳/۲۳ ساعت ۸:۹ ب.ظ توسط ابراهیم
|