نكته: مرد شياد و حيله گري پيش كريم خان زند آمد و شروع كرد به گريه و ناله كردن. خان زند پرسيد: از براي چه گريه مي كني؟ جواب داد: من كور مادرزاد بودم، به آرامگاه پدر شما رفتم و متوسل به ايشان شدم، دو چشمم بينا شد!
گريه من از شوق دوستي پدرتان بود كه قادر بر خودداري نبودم.
كريم خان فرمان داد دژخيم چشم هاي او را از حدقه بيرون آورد. اطرافيان او را منصرف كردند و گفتند: مرد حيله گري است به اميد چيزي آمده است. كريم خان دستور داد او را به چوب بستند، هنگامي كه او را با چوب مي زدند، كريم خان گفت: «پدرم تا وقتي زنده بود در گردنه بيد سرخ خر دزدي مي كرد، وقتي من به مقام و قدرت رسيدم، عده اي چاپلوس براي خوشايند من براي پدرم آرامگاه و مقبره ساختند، اكنون توي دروغگو او را صاحب كرامت معرفي مي كني، اي كاش چشم هايت را درآورده بودم تا مي رفتي دوباره از او چشم تازه مي گرفتي!
نظر: شايد برخي فكر كنند كه دوره چنين چاپلوسي هايي پايان يافته است؛ اما واقعيت اين است كه نوع چاپلوسي ها و پاچه خواري ها به روزتر و زيركانه تر و مخفيانه تر شده است، به طوري كه شايد يك مسئول و مدير به راحتي متوجه چاپلوسي زيردستان نشود. كافي است مدير و مسئول دقيق متوجه اطراف خود و درخواست ها و سخنان اطرافيان باشد تا ببيند كه هنوز نيز چاپلوسي ها چون گذشته البته با شكل جديد انجام مي پذيرد!