آموزش دین
پاسخ – ما برای اینکه فرزندان خود را در خانه و مدرسه تحت تأثیر آموزش های دینی قرار دهیم باید دو اقدام اساسی انجام دهیم .
یکی اینکه برای آموزش های دینی بستر سازی کنیم . آن بستر را با یک گفتمان غیردینی هم می توانیم ایجاد کنیم . اگر فرزند ما می خواهد آموزش های دینی را به سهولت دریافت کند، باید یک مقدمات روحی برای او فراهم شده باشد . اگر این مقدمات در روح او باشد آماده ی پذیرش مفاهیم دینی خواهد شد. حتی این مفاهیم برای او جذاب هم خواهد بود . به سهولت یاد گرفته و به سهولت هم می تواند اجرا کند . چون مطابق با فطرت او است . پس ما باید یک سلسله آموزش های غیر دینی که در راستای مسائل دینی باشد ، برای فرزند خود داشته باشیم . با این کار یک مقدمه سازی روحی صورت بگیرد تا او آماده ی پذیرش شود .
کار دومی که باید انجام دهیم این است که با ادبیات و زبان کودکانه مفاهیم دینی را منتقل کنیم .
با زبانی مطابق با نوجوان و زبانی که او با آن ملموس است . ما در آموزش مفاهیم یک کار مستقیم داریم که باید با استفاده از کلمات و واژه هایی باشد، که برای کودک و نوجوان قابل فهم و ملموس باشد .
یکی هم باید کار مقدماتی انجام دهیم که زمینه ساز آموزش مفاهیم دینی است .
اینکه کودکان ناسزا گویی را راحت تر از مفاهیم بهتر یاد می گیرند، یک زمینه ی روحی دارد . زمینه ی روحی ناسزا گفتن این است که کودک با آن تخلیه ی هیجان کرده و خود را راحت می کند . کسی که این روحیه را پیدا کرد خیلی راحت ناسزا گفتن را یاد می گیرد . درست است که یاد گرفتن ناسزا خلاف فطرت انسان است. اما فطرت ما پشت پرده ی عادات روحی ما پنهان می شود . در واقع فطرت فعال نیست و باید کشف شود . ما به عنوان پدر و مادر و مربی وظیفه ی کشف فطرت را داریم .
در آموزش و پرورش اصولاً به آن، کشف استعداد می گویند نه کشف فطرت . برنامه ی تربیتی ما باید مبتنی بر کشف فطرت باشد نه کشف استعداد . پدر و مادر نیز باید این نقشه را پیاده کنند . کاری بکنند که کودک در درون خود زیبایی های معنوی را تقاضا کند . چه برسد به اینکه ما بخواهیم دین را به او یاد بدهیم و نپذیرد. ادب یک راز بزرگ در انتقال مفاهیم دینی است و مودب کسی است که هر موقع هرکاری که دوست داشته باشد انجام نمی دهد و دوست دارد طبق آئین نامه عمل کند .
سن هفت تا چهارده سالگی زمان این دوست داشتن است. اگر ما کودک خود را مودب تربیت کرده باشیم ، ناسزا گفتن یک مقدار برای او سخت بوده و کلمات زیبایی را که می شوند بسیار سریع یاد می گیرد . پس عادات روحی افراد در دریافت آموزش برای مفاهیم و رفتارهایی که در زندگی روزمره به آنها نیاز دارد ، خیلی موثر است .
ما باید از هفت سالگی ادب را برای فرزند خود شروع کنیم . و مقدمات ادب باید تا سن هفت سالگی صورت بگیرد. یعنی هم ادبیات متناسب و هم یاد دادن ادب هر دو از هفت سالگی آغاز می شود . ولی مقدمات این دو قبل از هفت سالگی است . قبل از هفت سالگی باید شما به بچه آرامش ، اطمینان و محبت بی قید و شرط بدهید . او را در آغوش گرم آزادی ، امنیت و آرامش قرار دهید . البته نه اینکه اگر بچه خواست به ضرر خود کاری انجام دهد باز هم ساکت باشیم . آنقدر به او آزادی بدهیم که زمانی که هفت ساله شد دیگر از این آزادی خسته شده باشد . از هفت سالگی برای اوآموزش ادب را شروع کنیم . این ادب در خانه و مدرسه تفاوتی ندارد . حتی می توانیم شش ماه قبل از آغاز این دوره به او بگوییم که در آینده تو باید این کارها را انجام بدهی. یعنی یک انضباطی برای او قرار دهیم که کاملاً متفاوت با دوره ی قبل از هفت سالگی باشد .
از سن هفت سالگی با کمک و مدیریت پدر و مادر مبارزه با نفس آغاز می شود . مبارزه با نفس یعنی مبارزه با دوست داشتنی ها . ما یک چیزهایی را دوست داریم برای اینکه نداشته باشیم . وگرنه زندگی شکل نمی گیرد . اینها همه مقدمات بیرونی آموزش های دینی است، تا بچه این فضا را درک کند .
در همین دوره ی هفت تا چهارده سال ما باید به کودک یاد بدهیم که طبق گفته ی خداوند ما انسان را درزجر آفریده ایم . این چیزی است که در طول دوره ی مدرسه و دانشگاه هیچ کس آموزش نمی بیند . اگر ما مقدمات بیرونی آموزش های دینی را داده باشیم ، نباید از ورود کودک خود در سن هفت سالگی به این فضا که ممکن هم است سخت باشد، بترسیم . در نتیجه آموزش مفاهیم دینی با ادبیات متناسب با فهم کودک خیلی آسان خواهد بود .
اگر شما کودک را تا سن هفت سالگی خوب تربیت کرده باشید و از هفت سالگی به بعد با او یک برخورد منطقی و اصولی داشته باشید، یکی از عطش های او این خواهد بود که برای عبادت خدا چکار کند . در این صورت او نماز را دوست خواهد داشت و پذیرش آن برای او راحت خواهد بود. چون در فطرت یک کودک است که به دنبال اطاعت می گردد . برعکس آن چیزی که افراد فکر می کنند برای ما سخت است که به کودک بگوییم باید اطاعت کند .
برای آموزش مفاهیم ما نباید مستقیم به سراغ دین برویم . بلکه ابتدا باید به سراغ زندگی برویم . زندگی یعنی اینکه شما هر موقع هر غذایی را دوست داشتید و به هرمقدار نباید بخورید . زندگی یعنی اینکه از خوشی خود بگذرید و چیزی را به دیگری بدهید . ما خارج از حوزه ی دین ، محدودیت های زندگی را به کودک نشان دهیم . باید او بداند که دنیا محدودیت های بسیار فراوانی دارد . در این دنیا دین به عنوان یک منجی انسان را از مشکلات نجات می دهد .
دین می گوید که این دنیا سخت بوده و محدودیت در آن زیاد است. اما من به شما یک برنامه می دهم که بتوانید از این محدودیت ها به خوبی عبور کنید . دین به انسان محدودیت نمی دهد بلکه دنیا محدودیت می دهد . این تفکر اشتباه است که خیلی از افراد فکر می کنند دین به ما محدودیت می دهد و ما محدودیت های دینی را چطور به فرزند خود منتقل کنیم . دین راه لذت بردن از میان این همه محدودیت های موجود در دنیا را به ما یاد می دهد .
مثلاً یکی از مسائل انسان خواب و بیداری است و دوست دارد از خواب خود لذت برده و آرام بخوابد و در طول روز نیز با نشاط باشد . برای این مسئله دین به ما می گوید که باید صبح بین الطلوعین نخوابیم . این خواب مکروه است. یعنی اگر عادت کنید که بین الطلوعین نخوابید، در طول روز با نشاط خواهید بود . محدودیت و مشکل ما مسئله ی خواب و بیداری است . اینکه خوب بخوابیم و خوب بیدار شویم . دین به ما یک برنامه می دهد که لذت بخش ترین خواب و بیداری را داشته باشیم . دین می گوید که اول شب بخوابید . با شکم پر نخوابید . بین روز اگر توانستید یک ساعت بخوابید . این برنامه ی دین است، برای اینکه شما از خواب وبیداری لذت ببرید. اگر این مسائل را بدون نشان دادن محدودیت زندگی به کسی آموزش بدهید ، فکر خواهد کرد که دین حتی به خواب ما هم کار دارد و می خواهد جلوی آن را بگیرد . در این صورت از دین زده می شود .
دین به عنوان یک فرشته ی نجات در بستر محدودیت های زندگی برنامه ی بهره برداری از زندگی خوب را به انسان یاد می دهد . ابتدا زندگی را برای ما شیرین کرده وسپس بندگی را برای ما قرار می دهد . و با این کار زندگی را برای ما شیرین تر می کند . ما در زندگی شیرین رشد خواهیم کرد و می توانیم بندگی بهتری برای خدا داشته باشیم .
پس ما باید ابتدا مقدمه ی دین را به فرزندان خود بیاموزیم . مقدمه ی دین ، درک حقیقت زندگی است . اولین و تنها نامه ای که در صدر اسلام برای آموزش دین به جوان نوشته شده ، نامه ی سی و یکم نهج البلاغه است
. امیر المومنین (ع) به عنوان بزرگ استاد دین برای همه ی ابناء بشر بعد از پیامبر (ص) این نامه را نوشته است .
ایشان در ابتدای نامه چهارده وصف از جوان ها نوشته اند. اکثر این چهارده وصف ، وصف زندگی است . اینها وصف تلخی های زندگی است . این نامه روان ترین نامه به یک جوان است، اما در آغاز جوان ها را با واقعیت روبرو می کند .
ایشان در ابتدا می فرماید : به فرزندم که به آرزوهای خود نخواهد رسید . این کلمات تکلیف انسان را با زندگی روشن می کند . به همین خاطر که انسان نمی تواند به همه ی آرزوهای خود برسد ، دین مانند فرشته ی نجات یک برنامه ای را برای آن ارائه می کند . ما هنوز زندگی را نشناخته ، می خواهیم بندگی را بشناسیم . ما زندگی را اینگونه می شناسیم : هفت سال اول زیبایی های زندگی را می بینیم . نسبت به همه چیز حسن ظن پیدا کرده و مثبت نگری ما تقویت می شود . از هفت سال دوم یک برنامه ی اختیاری ، انتخابی برای درگیر شدن با سختی های زندگی داریم . ما در این زمان باید به فرزند خود یاد بدهیم که زندگی یک مبارزه ی شیرین است . نباید به آنها دروغ بگوییم که انشاء اله در آینده همه چیز خوب خواهد بود. باید به او بگوییم که انشاء اله در برخورد با مشکلات قوی باشی و همیشه آمادگی برخورد با سخت ترین مشکلات را داشته باشی . و این مشکلات باعث رشد تو شود . وقتی که کسی متوجه شد که اساساً زندگی یعنی مبارزه با هوای نفس ، دین که برنامه ی مقابله با هوای نفس است را راحت می پذیرد