برحاشیه برگ شقایق بنویسید

گل تاب فشاردرودیوارندارد

فاطمه تاچشم گشود درخانه تنهابودوآغازعمر کوتاهش باسختی ها وشکنجه هائی که سایه اش برخانه پیامبرافتاده بودهمراه شد.

پدررنج رسالت بیداری خلق رابردوش می کشیدودشمنی دشمنان خلق راومادرتیمارشوی محبوب خودراداشت.

فاطمه بانخستین تجربه های کودکانه اش طعم رنج واندوه رامی شناخت .چون بسیارکوچک بود می توانست آزادانه بیرون آیدوهمراه پدرباشدوبرخلاف دیگرکودکان که باپدرخود به گردش وتفریح می رفتنداوباپدرش درموج دشمنی وکینه ی شهرشنامی کردخطرازهمه سودرکمینش بود

و دخترک که ازسرنوشت وسرگذشت پدرآگاه بوداورارهانمی کرد...

تاریخ یادمی کندروزی که پدرش رادرمسجدالحرام به دشنام وکتک گرفتندوفاطمه خردسال درفاصله ی کمی بابغضی آمیخته به اشک تنهاایستاده بودومی نگریست وسپس همراه پدربه خانه برگشت ...

وبازهم تاریخ یادمی کنداز روزی دیگر که درمسجدالحرام پیامبربه سجده رفته بود ونادانی شکمبه ی گوسفندی رابرسرش انداخت ناگهان فاطمه کوچک خودرابه پدررسانید وآن رابرداشت وسپس بادستهای کوچک ومهربانش سر وروی پدر راپاک کردواورانوازش نمود وبه خانه بازآورد.

مردم که همیشه این دخترلاغراندام وضعیف رادرکنارپدرقهرمان وتنهایش می دیدند که چگونه طفل،پدرراپرستاری می کند ومی نوازدودرسختی ها باوجودش،سخنش ورفتارمعصومانه ومهربانش اوراتسلی می بخشد به اولقب دادند "ام ابیها" (مادرپدرش) ...  

 فاطمه ی داستان تلخ ماروزهای سختی پیش رودارد .روزهای مبارزه وستم ،روزهای شعب ابی طالب وروزهای...     

                                                                                              ادامه دارد...