تازيانه سلوك گفته اند:روزي شيخ خواجه وش بر سر دكان نشسته بود و پيش او غلامان چالاك كمر بسته،ناگاه ديوانه اي بلكه در طريقت فرزانه اي ،به در دكان رسيده و تيز تيز در دكان او نگاهي كرد،بلكه آب در چشم گردانيده،آهي كرد. شيخ درويش را گفت :
چه خيره مي نگري؟
مصلحت آن است كه زود در گذري!
درويش گفت :اي خواجه من سبكبارم و به جز خرقه هيچ ندارم،اما: اي كرده خريطه چر عقاقير در وقت رحيل،چيست تدبير؟!
من زود از اين بازار مي توانم گذشت،تو تدبير(سنگيني ها) و احمال(بارها)خود كن و از روي بصيرت ،فكري به حال خود كن! گفت:چگونه مي گذري؟
گفت:اين چنين و خرقه از بركنده،زير سر نهاده،جان به حق تسليم كرد! شيخ از سخن مجذوب ،پر درد گشت و دل او از خشكي بوي مشك گرفت،دنيا بر دل او همچو مزاج كافور سرد شد!و دكان را به تاراج داد و از بازار دنيا بيزار شد. بازاري بود،با زاري شد!در بند سودا بود ،سودا در بندش كرد.القصه ترك دني و دنياوي گرفته به صومعه شيخ الشيوخ العارف ركن الدين اكاف قدس سره رفت.از لطایف الطوایف