موعضه ای از امام حسن مجتبی(ع)

مردی نزد امام حسن مجتبی (علیه السلام)آمد و عرض کرد: من مردی معصیت کار هستم که در برابر گناه نمی توانم مقاومت و صبر کنم لذا در این زمینه مرا موعظه کن. حضرت فرمود : پنج چیز را انجام بده آن گاه هر چه می خواهی معصیت کن : روزی حضرت حقّ را مخور در این صورت هرچه می خواهی گناه کن ، به مکانی برو تا خدا تو را نبیند و هر چه خواستی گناه کن ، از ولایت و حکومت خدا بیرون برو آن گاه هرچه خواستی گناه کن ، وقتی که عزرائیل برای گرفتن روح تو آمد او را از خود دور کن آن گاه معصیت خدا را بکن ، وقتی مالک آتش جهنم خواست تو را به جهنم ببرد داخل مشو و هر گناهی خواستی مرتکب شو. ( المواعظ العددیّه ، ص ۲۷۴ )

طی الارض همراه امام(ع)

مرحوم علّا مه ی مجلسی (رضی الله عنه) نقل کرده اند :

مردی به نام علی بن خالد گفته است : روزی شنیدم مردی را در شام دستگیر کرده و بر گردنش زنجیر نهاده ، به عراق آورده اند و به اتّهام این که ادّعای نبّوت کرده است زندانش کرده اند . من تعجب کردم و خواستم او را از نزدیک ببینم که چگونه آدمی است . رفتم با زندان بان ها رابطه ای برقرار کردم تا ترتیب ملاقاتم را با او دادند . وقتی رفتم و او را دیدم و صحبت کردم ، او را آدم عاقل و فهمیده ای یافتم و دیدم معقول نیست او ادعای نبوت کرده باشد .

پرسیدم : مطلب چه بوده که شما را متّهم کرده اند ؟ گفت : اصل جریان این است که من در شام ، در جایی معروف به رأس الحسین ، مدّت ها مشغول عبادت بودم تا یک روز دیدم مرد بزرگواری نزد من آمد و گفت : برخیز و همراه من بیا ، من نیز مانند کسی که مجذوب شده باشد از جا برخاستم و همراهش شدم . چند قدمی که رفتیم با کمال تعجب دیدم در مسجد کوفه هستم ! از من پرسید : اینجا را می شناسی ؟ گفتم : بله ، اینجا مسجد کوفه است . او مشغول نماز شد و من هم نماز خواندم . بعد حرکت کرد و من هم دنبالش رفتم ، چند قدم که رفتیم ، دیدم در مسجد مدینه هستم ، فرمود : این جا را می شناسی ؟ گفتم : بله ، این جا مسجد مدینه است . آن جا هم مشغول نماز و زیارت شد ، من هم نماز خواندم و زیارت کردم . بعد از چند قدمی که رفتیم ، دیدم در مکّه و مسجدالحرام هستم ، طواف بیت کردیم و نماز خواندیم . بعد از چند لحظه دیدم در جای اوّل خودم ، یعنی در شام و رأس الحسین (علیه السلام) هستم . خیلی تعجب کردم که این چه سیری بود ! او هم از چشم من غایب شد . تا یک سال از این جریان گذشت و سال دیگر باز در همان مکان ، همان شخص نزد من آمد و به من گفت : برخیز و با من بیا ؛ باز همان برنامه ی سال قبل تکرار شد . وقتی که به موضع خودم در شام برگشتم و او خواست از من جدا شود ، قسمش دادم که تو را به حقّ آن کسی که این قدرت را به تو داده است ، خود را معرفی کن . تأمّلی کرد و فرمود : من محمّد بن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) هستم . فهمیدم که حضرت امام جواد (علیه السلام) است.

این مطلب گذشت و مردم با خبر شدند و در مجالس نقل شد تا به گوش وزیر رسید . محمّد بن عبدالملک زیّات ، وزیر خلیفه ی عباسی ، آدم جبّاری بود و با آل علی (علیه السلام) هم دشمنی داشت . او دستور داد مرا بردند و بدون مقدمه زنجیر برگردنم نهادند و متهمم کردند که ادّعای نبوت کرده ام ؛ مرا این جا آورده و زندانم کرده اند.

علی بن خالد گوید : من خیلی دلم به حال او سوخت که چنین مرد بزرگوار و محترمی را این گونه گرفتارش کرده اند . گفتم : مایل هستید گزارش حال شما را به وزیر بدهم ؟ شاید برای او اشتباه شده یاشد . گفت : مانعی نیست .

من برای وزیر نوشتم که حال او چنین است وادّعای نبوت نکره است و متهمش کرده اند ، و امیدوار بودم که آزادش کنند ولی پس از مدتی جواب آمد ، دیدم زیر آن نامه نوشته است : به او بگو همان کسی که تو را در یک روز از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و بر گردانده است ، هم او بیاید و تو را از زندان بیرون بیاورد .

دیدم مطلب را به مسخره گرفته و کینه توزانه برخورد کرده است . خیلی متأسف شدم و تصمیم گرفتم بروم و دوباره او را ببینم و دلداریش بدهم و بگویم فعلا چاره ای نیست ، صبر کن تا شاید فرجی حاصل شود . وقتی که به در زندان رفتم دیدم غوغا و ازدحام عجیبی در اطراف زندان برپاست.

پاسبان ها و زندانبان ها شدیدا مضطربند و این سمت و آن سمت می روند و سخت ناراحتند . پرسیدم : چه شده است ؟ گفتند : آن مرد شامی که ادعای نبوت کرده و محبوس بود مفقود شده است . با این که درهای زندان بسته بوده و هیچ

معلوم نیست چه شده ؟ آیا به زمین فرو رفته یا به آسمان صعود کرده است ؟! نفهمیدیم!!

من با خود گفتم : بله ، همان کسی که او را در یک روز از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و برگردانده است ، هم او نجاتش داده است .

همین علی بن خالد (راوی جریان) گفته است : من اول زیدی مذهب بودم ؛ یعنی ، از امام سجاد (علیه السلام) به این طرف معتقد به امامت ائمه ی دیگر نبودم ، آن روز بینا شدم و حقیقت را فهمیدم و به امامت امام جواد (علیه السلام) و دیگر امامان (علیهم السلام) معتقد شدم.