امیر الحجاج
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق علیه السلام می فرمایند: به خدا سوگند، صاحب الأمر عليه السلام، همه ساله در موسم حج حضور مىيابد. او مردم را مىبيند و مىشناسد و مردم هم او را مىبينند؛ ولى او را نمىشناسند. ( كتاب من لا يحضره الفقيه ج 2 ص 225 )
عبد اللَّه بن جعفر حِميَرى می گوید: از محمّد بن عثمان عَمر یکی از نواب خاص امام زمان علیه السلام پرسيدم: آيا صاحب الأمر را ديدهاى؟
گفت: آرى و آخرين بارى كه ايشان را ديدم، كنار خانه خدا بود، در حالى كه مىگفت: خدايا! آنچه را به من وعده دادهاى، محقّق ساز.
هرگز وجود حاضر عایب شنیده ای او در میان جمع و خودش جای دیگر است
حسن بن وَجناء می گوید: پس از عمره چهارمين حج از پنجاه و چهار حجّى كه به جا آوردم زير ناودان، در حال سجده و مشغول تضرّع (ناليدن) در دعا بودم كه كسى مرا تكان داد و به من گفت: «اى حسن بن وجناء! برخيز».
ايستادم و زنى لاغر و زردچهره ديدم كه به نظرم چهل ساله و بيشتر مىآمد. او جلوتر راه مىرفت و من چيزى از او نمىپرسيدم، تا اين كه به خانه خديجه عليها السلام در آمد. در آن جا اتاقى بود كه درش وسط ديوار قرار داشت، با پلههايى چوبى كه از آن بالا مىرفتند.
آن زن، بالا رفت. صدايى به گوشم آمد كه: «حسن! بيا بالا».
بالا رفتم و دمِ در ايستادم. صاحب الزمان عليه السلام به من فرمود: «اى حسن! خيال كردى از چشم من پنهانى؟ به خدا سوگند، هيچ وقتى از حجّ تو نبوده است، مگر اين كه من همراه تو بودهام» و شروع كرد به شمردن آن اوقات براى من. پس با صورت به زمين افتادم. سپس احساس كردم دستى بر من قرار گرفت. برخاستم. به من فرمود: «اى حسن! در مدينه، ملازم خانه جعفر بن محمّد عليهما السلام باش و فكر آب و غذا و لباس مباش».
سپس نوشتهاى به من داد كه در آن «دعاى فرج» و صلوات بر ايشان بود و فرمود:
«با اين دعا مرا بخوان و اين گونه بر من صلوات بفرست و جز به دوستان خاصّ من، به كسى مده. همانا خداوند، توفيقت خواهد داد». (كمال الدين: ص 443)
نویسنده پست: منتظر