بحار
به دیوار طوس نزدیک شدیم. صدای شیونی بلند شد. رفتیم طرف صدا. جنازهای افتاده بود روی زمین. چند نفر هم میزدند توی سر و صورتشان. امام از اسب آمدند پایین. جنازه را بغل کرد. انگار نوزاد کوچکش باشد. دستش را گذاشت روی سینهی میت؛
- بهشت مبارکت باشد. نترس دیگر.
رفتم جلو.
- چطور میشناسیدش آقا؟ این اولین باریست که آمدهاید طوس.
نگاه کرد؛
- موسی جان، نمیدانی هر صبح و شب اعمالتان را نشان ما میدهند. همهتان را خوب میشناسیم. عمل خوبی ببینیم شکر میکنیم و برای گناهانتان طلب عفو میکنیم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۲۰ ساعت ۵:۵ ب.ظ توسط ابراهیم
|