گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد. بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد!
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۱۶ ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ توسط ابراهیم
|
اعوذبالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم جا دارد اگر خون خورد از درد طبیبی که اندر بلد مردم بی درد طبیب است از غربت دور از وطنان هیچ غمی نیست ای وای بر آن مرد که در خانه غریب است