>بسم الله الرحمن الرحیم< >الهم صل علی محمد و آل محمد< >وعجل فرجهم <
آفریدگار عالم محمد علی فاطمه حسن حسین ع
غم مخور هنگام هجران رو به پایان میرود .......... این خماری از سر ما میگساران میرود
تجارت با صدقه  
قال اميرالمؤ منين عليه السلام :

 اذَا أَمْلَقْتُمْ‏ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَةِ.
زمانيكه گرفتار فقر شديد بوسيله صدقه دادن با خدا معامله كنيد. وسائل الشيعة ؛ ج‏9 ؛ ص372

اگر گشتى فقير اندر زمانه ****مگير از اين و آن هرگز بهانه
تجارت با خدا كن بهر اينكار ****تصدق كن براه حق تو بسيار

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

روزی بوی کباب به مشامش رسید، از شدت ناراحتی در حیاط قدم می‌زد... سپس با کمال تأثر گفت: اگر در منزل بروجردی کباب طبخ شود و بوی آن به مشام فقرایی برسد که در امر معاش خود معطل هستند، بر آنها چه می‌گذرد؟!
به گزارش فارس، آیت‌الله العظمی حاج سیدحسین بروجردی، از محضر آخوند خراسانی، علامه یزدی، آقا شریعت اصفهانی کسب فیض کرد و در علوم عقلی و نقلی به اجتهاد دست یافت و خود در ردیف بزرگترین اساتید زمان قرار گرفت، در زمان مرجعیت این بزرگ مرد، ایران با دسیسه‌های داخلی و خارجی مختلفی روبرو بود که ایشان توانست حوزه علمیه مسلمین را هدایت کند. آیت‌الله بروجردی در سن 90 سالگی رحلت کرد و در مسجد اعظم قم به خاک سپرده شد.
از سمت راست، آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله کاشانی
 
 
یرونی آقا

با توجه به موقعیت علمی و اجتماعی حضرت آیت‌الله بروجردی و آمد و رفت بزرگان و عامه مردم ایشان هیچ‌گاه دستور نمی‌داد، چای که تنها وسیله پذیرایی بود بیاورند، اما در اندرونی دستور می‌فرمود، زیرا که مخارج اندرون از پول شخصی‌اش بود نه از بیت‌المال.

افطاری

پول‌های شخصی‌اش را داخل کیسه حنایی که همراه داشت، می‌گذاشت و به این صورت از پول‌‌های بیت‌المال جدا می‌کرد، حاج احمد (خادم ایشان) نقل می‌کرد: «دو ساعت به غروب ماه رمضان بود و آقا مشغول وضو گرفتن، به من فرمود: حاج احمد، برای افطار چه چیزی تهیه کرده‌ای؟ جواب دادم: از 14 تومان، 25 قران باقی مانده است.


آیت الله بروجردی و آیت الله کاشانی


فرمود: به همان نسبت، برای افطار چیزی تهیه کنید.

عرض کردم: اجازه می‌دهید گوشت تهیه کنم؟

فرمود: فردا که می‌آید، حساب جداگانه‌ای دارد، برای امروز به اندازه 25 ریال چیزی بخر! برای تهیه افطار رفتم، طولی نکشید که صدای آقا بلند شد، وقتی خدمتش رفتم فرمود: حاج احمد بوی کباب می‌آید، شما تهیه کرده‌اید؟

پاسخ دادم. خیر.

فرمود: تحقیق کنید.

گفتم: از خانه همسایه است

دستور داد تا (برای افطار) کاله ‌وش درست کنیم.

آیت‌الله بروجردی هرگز از سهم مبارک امام، استفاده نکرد و از درآمد املاکی که داشت، روزگارش را می‌گذراند.

سفر نجف

محسنی ملایری می‌گوید: سید علی آقا فرزند آیت‌الله سید محمد تقی خوانساری به من نوشت: «آیت‌الله بروجردی، ماهی 1500 تومان به بیت ما مرحمت می‌کرد، 500 تومان به مادرمان، 500 تومان به آقا سید محمد باقر و 500 تومان به من، الان سه ماه است که به مادرم نداده‌اند.

در آن موقع، من در ملایر بودم، مطلبی را خدمت حضرت آیت‌الله بروجردی عرض کردم. فرمود: بیایید قم، مذاکره خواهد شد.

وقتی خدمتشان رسیدم، فرمود: من ماهی پانصد تومان از باب وجوه منطبقه به مادر ایشان می‌دادم، این خانم دو مرتبه نجف رفته است، آیا خودشان پول داشته‌اند و با آن به زیارت رفته‌اند؟ در این صورت نباید وجهی که من می‌دهم، استفاده کنند و اگر از همین وجه استفاده کرده‌اند، من برای گذراندن زندگی ایشان پول داده‌ام، نه برای رفتن به نجف!



من کلام آیت‌الله بروجردی را به آقا سید علی خوانساری بازگو کردم، جواب داد: همسر آقا سید محمد باقر خوانساری وضع حمل داشته است و خود ایشان، از نجف پول فرستاده‌اند و ما، مادرمان را به نجف فرستادیم، دوباره خدمت آیت‌الله بروجردی برگشته جریان ارسال پول را توضیح دادم، ایشان بر طبق عادتی که داشت، حجت می‌گرفتند، از من پرسید: آیا به نظر شما، همین طور است؟

گفتم: خانواده آقای سید محمد تقی خوانساری، غیر واقع نمی‌گویند.

آیت‌الله بروجردی رو به آقای شیخ محمد حسن احسن کرد و گفت: «بعد از نماز، بدون اینکه کسی اطلاع پیدا کند، شهریه عقب افتاده را با 500 تومان دیگر به ایشان بدهید و معذرت بخواهید».



بوی کباب

نوع لباس‌هایش متوسط بود و غذایش به قدری ساده بود که کارکنان درب منزل که اغلب اوقات هم‌سفره حضرت آیت‌الله بودند، حاضر نمی‌شدند از آن غذا بخورند، هر گاه اهل منزل می‌گفتند: برای شما غذای بهتر و مقوی‌تری تهیه کنیم، می‌فرمود: کسی که در بیرونی منزل و پشت خانه‌اش حدود 100 نفر فقیر نشسته‌اند، چگونه غذای لذیذ بخورد؟!

روزی بوی کباب به مشامش رسید، از شدت ناراحتی در حیاط قدم می‌زدند، اما کسی دلیل ناراحتی‌اش را نمی‌دانست، تا اینکه یکی از نزدیکان علت ناراحتی را سؤال کرد، آیت‌الله بروجردی با کمال تأثر فرمود: «اگر در منزل من کباب طبخ شود و بوی آن به مشام فقرایی که در امر معاش خود معطل هستند، برسد، بر آنها چه می‌گذرد؟!

خدمتکار خانه به حضور ایشان آمد و گفت: در خانه کباب نپخته‌ام و این بو از خانه همسایه است.



صندوق انار

هر ماه نزدیک به یک میلیون تومان به دست ایشان تقسیم می‌شد، اما خود همیشه مقید بود از سهم سادات و سهم امام (ع) مصرف نکند، نویسنده «منهاج الدموع» می‌نویسد: سالی از ساوه دو جعبه انار از بابت سهم حضور ایشان آوردم، قبول نفرمودند و پس از اصرار که برگرداندن آن مناسب نیست، فرمودند: من آنها را می‌خرم و وجه آن را از سهم می‌گذارم که به مصرف طلاب برسد و پس از رحلتشان که خواستند به وجوه موجودی نزد ایشان رسیدگی کنند، دیدند مرحوم آیت‌الله بروجردی کیسه‌های گوناگون تهیه کرده‌اند و روی هر یک نوشته شده پول این کیسه متعلق به فلان جهت است که مبادا وجهی به غیر مورد خود مصرف شود.

برای شهریه طلاب و امور خیریه دیگر 150 هزار تومان بدهکار بودند و وصیت کرده بودند که وجوه دست گردانی که گرفته نشده، مربوط به مرجع بعد از من است، نه اینکه ورثه من به آن حقی داشته باشند، وی تا آنجا در سهم مبارک امام (ع) احتیاط می‌کردند که در زمان طولانی مرجعیت خانه مسکونی تهیه نکردند.

غذای آیت‌الله بروجردی

یکی از نزدیکان آیت‌الله بروجردی می‌گفتند: هرگز غذای خصوصی برای ایشان تهیه نمی‌شد و امر می‌فرمود برای تمام اهل منزل و خدمتکاران یک نوع غذا ترتیب دهند، خدمتکارانش بر سر همان سفره‌ای که ایشان غذا تناول می‌کردند، می‌نشستند.

آیت‌الله بروجردی و سهم امام

با اینکه آیت‌الله بروجردی مرجع هشتاد میلیون شیعه بود و میلیون‌ها تومان وجوهات به دستش می‌رسید، مخارج زندگی شخصی‌اش از درآمد جزیی ملک خود که از بروجرد می‌آوردند، تامین می‌کرد.

سهم امام (ع)، پولی که شیعیان به ایشان به عنوان نائب امام زمان (عج) می‌پرداختند را به همان حالت اولیه باقی می‌گذاشتند، هرگز تصرفات مالکانه نمی‌کرد، هر تصرفی که در آن انجام می‌داد، به عنوان نیابت عامه و وکالت ازناحیه مقدسه حضرت ولی عصر عجل‌الله فرجه بود.

به همین جهت شفاهی و در صورت نیاز صورت نوشته اعلام می‌کرد که «هر کس سهم متعلق به ذمه خود را با من یا یکی از وکلای من دستگردان کرده و به من بدهکار شده است، به شخص من بدهکار نیست، بلکه به همان صاحب پول، امام زمان (عج)، بدهکار است، بعد از من، هر چه از آنها بماند، باید به مرجع خودشان برسانند و این اموال جزو ملک شخصی و موروثی من نخواهد شد.



معیشت آیت‌الله بروجردی

با اینکه اموال پدری بسیاری داشت، هیچ گاه تغییری در برنامه زندگی و خوراک و پوشاک پیدا نشد، لباس‌هایش همه وطنی و ساده و غذایش اغلب از سبزیجات و لبنیات بود.

نظم در حفظ بیت‌المال

قبل از وفات وصیت کردند که بعد از مرگشان کسی حق ندارد در اتاق خصوصی ایشان را باز کند، ‌مگر حضرت آیت‌الله سید احمد خوانساری! لذا بعد از درگذشت ایشان، آیت‌الله خوانساری قفل را گشود و وارد اتاق شد، با دیدن منظره اتاق اشک‌ها جاری شد و دقت و عظمت این مرد بزرگ بر همه روشن شد، هر چیزی به جای خود قرار داشت و تمام وجوه مورد مصرفشان نوشته و جدا از هم گذاشته شده بودند.

کباب

پدر بزرگوار آیت‌الله فاضل لنکرانی نقل می‌کرد: «روزی مرحوم آیت‌الله بروجردی کسی را نزد من فرستاد که لنگ و قطیفه را بردارید تا برویم آب‌گرم محلات، وقتی به آنجا رسیدیم، افرادی بی‌بضاعت و گرفتار در آنجا بودند. خدمت آقا عرض کردیم، ایشان فرمود: گوسفند بزرگی بخرید و گوشت آن را بین آنها تقسیم کنید، دستور آقا اجرا شد، وقتی ظهر شد، خودمان خواستیم نهار بخوریم، قرص نان دو خیار و مقداری پنیر سر سفره آوردند، یکی از خادمان آقا دو سیخ کباب در دست داشت، آورد خدمت آقا.

ایشان گفت: کباب از کجا؟ عرض کرد: آنهایی که گوشت برایشان ذبح شده بود، مقداری از آن گوشت را کباب کردند.

ایشان بسیار ناراحت شد و فرمود: برگردانید! برگردانید، به همان‌هایی که از آنها گرفتید و آنها کباب‌ها را برگرداندند و خودشان و دیگران نان و پنیر صرف کردند.

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

حفظ آبرو  
قال اميرالمؤ منين عليه السلام :

 مَاءُ وَجْهِكَ‏ جَامِدٌ يُقْطِرُهُ‏ السُّؤَالُ فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُه‏.
آبروى تو بجاى خود ثابت و محفوظ است در موقع سؤ ال ببين نزد چه كسى آن را قطره قطره بر زمين مى ريزى ؟! نهج البلاغة (للصبحي صالح) ؛ ص535

هميشه آبرويت هست محفوظ ****نباشى گر بخلق الله مقروض
ببين نزد كه ريزى آبرويت ****بيايد دست جود او بسويت
+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

پیامبر اعظم الهی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم فرموده اند:

اَلا اُخْبِرُكُمْ بِشَىْ‏ءٍ اِنْ اَنـْتُمْ فَعَلْتُموهُ تَباعَدَ الشَّيْطانُ مِنْـكُمْ كَما تَباعَدَ الْمَشْرِقُ مِنَ الْمَغْرِبِ؟ قالوا: بَلى، قالَ: اَلصَّوْمُ يُسَوِّدُ وَجْهَهُ وَ الصَّدَقَةُ تَـكْسِرُ ظَهْرَهُ وَ الْحُبُّ فِى اللّه‏ِ وَ الْمُوازَرَةُ عَلَى الْعَمَلِ الصّالِحِ يَقْطَعانِ دابِرَهُ وَ الاِْسْتِغْفارُ يَقْطَعُ وَ تينَهُ ؛

آيا شما را از چيزى خبر ندهم كه اگر به آن عمل كنيد، شيطان از شما دور شود، چندان كه مشرق از مغرب دور است؟

عرض كردند: چرا

فرمودند: روزه روى شيطان را سياه مى‏كند، صدقه پشت او را مى‏شكند، دوست داشتن براى خدا و هميارى در كار نيك، ريشه او را مى‏كند و استغفار شاهرگش را مى‏زند.

ميراث حديث شيعه ، ج 2، ص 20، ح 18 

برگرفته از وبلاگ احادیث و روایات 


+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

 ابوطالب (علیه‏السلام) عموی بزرگوار رسول اکرم (صلی‏الله‏علیه‏وآله)، پدر امیرالمؤمنین، علی (علیه‏السلام) بود. وی وصی «عبدالمطلب» و بزرگترین حامی پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بود. تاریخ زندگی او سراسر، پر از افتخارات بی‏نظیر است. مردی که به حق، پناهگاه دردمندان و محرومان بود. ایثار و اخلاص در وجود او تجسم پیدا کرده بود. ابرمردی که «تاریخ»، فداکاری و استقامت‏های وی را در کسی جز در فرزندش «امیرالمؤمنین» سراغ ندارد! چنان که دانشمند «اهل سنت»، ابن ابی الحدید، می‏گوید: «ابوطالب» و پدرش «عبدالمطلب»، بزرگ «قریش» و امیر و سرور «مکه معظمه» بودند و مردم آن سامان و مهاجرین و مسافرین این شهر تاریخی و زائران بیت خدا را پذیرایی و رهبری می‏کردند.
او یک لحظه از خدا غافل نبود؛ بلکه از جانشینان حضرت ابراهیم (علیه‏السلام)، قهرمان توحید بود، و طبق پیشگویی‏های انبیای الهی، منتظر نبوت خاتم پیامبران (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بود. از این جهت، پیش از آن که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) از مادرش متولد گردد، حضرت ابوطالب (علیه‏السلام) به رسالت وی ایمان داشت و هنگامی که «فاطمه بنت اسد»، تولد پیامبر اسلام را به اطلاع وی رسانید، و از غرایب امرش در هنگام زایمان او سخن گفت، «ابوطالب» فرمود: از این کارها و چنین نوزادی تعجب می‏کنی؟ صبر کن، سی سال دیگر، تو نیز همانند وی را که وزیر و وصیش خواهد بود، به دنیا می‏آوری!ابوطالب، فردی با ایمان و مقتدر بود که پیامبر اسلام را از شر کفار قریش تا واپسین لحظات عمر حفظ کرد و از این رهگذر، سهم بسزایی در پیشرفت اسلام داشت؛ اما علی رغم آن همه فداکاری‏ها و ایثارگری‏هایش، بعضی از مبغضین و متعصبین، نسبت به آن حضرت اسائه ادب نموده و در ایمان و اعتقادش دچار شک و تردید گردیدند. در این نوشتار، برآنیم به گوشه‏هایی از فضایل، ایثار و فداکاری، و دلایل ایمان آن بزرگ مرد اسلام، که به حق مظلوم تاریخ است، اشاره نماییم.

تولد ابوطالب

سی و پنج سال قبل از تولد پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله)، ابوطالب در خانه عبدالمطلب (شیبة الحمد) به دنیا آمد؛ مادر او «فاطمه» دختر عمروبن عائذبن مخزوم بود.

نام ابوطالب

ابوطالب، (چنان که رسم عرب است که هر فردی دارای کنیه‏ای، مأخوذ از نام فرزند بزرگ می‏باشد، با قرار دادن کلمه «اب» در مرد، و «ام» در زن) از لحاظ فرزند بزرگش طالب، مکنی به ابوطالب شد؛ اما نام آن حضرت «عبدمناف» بود. برخی خیال کرده‏اند که معنی این نام، «بنده بت» است ؛ چنان که صاحب قاموس گفته است: گویا مناف نام بتی از قریشیان بوده است. اما با اعتقاد به طهارت پدران اوصیا و پیشوایان، هرگز پذیرفته نمی‏شود که نام بنده بت، بر حضرت ابوطالب گذاشته باشند؛ به ویژه آن که بر حسب گفته صحاح اللغه و لغویین دیگر، کلمه «نوف» بر علو و فضیلت دلالت دارد. بنابراین عبد مناف، یعنی عبدالعالی و بنده بلند مرتبه؛ نه بنده بت.

جلوه‏هایی از ایثار و فداکاری ابوطالب

هنگامی که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) به دنیا آمد، پدرش، از دنیا رفته بود؛ از این رو، کفالت او را جدش «عبدالمطلب» به عهده گرفت، و هنوز بیش از هفت سال از عمر وی نگذشته بود که جدش نیز از دنیا رفت. عبدالمطلب در هنگام احتضار در جمع فرزندانش، ابوطالب را به عنوان کفیل پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) معرفی کرد. چنان که در منابع دست اول اسلامی آمده است: «رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) هشت ساله بود که جد بزرگوارش وفات یافت ؛ عبدالمطلب در هنگام وفات، کفالت و نگهداری پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را به ابوطالب سفارش و توصیه کرد. چنان که این وصیت به زبان شعر نیز بیان شده است:

اوصیک یا عبد مناف بعدی

بموعد بعد ابیه فرد ای عبد مناف (ابوطالب)! نگهداری و حفاظتِ شخصی را که مانند پدرش یکتاپرست است، بر دوش تو می‏گذارم. ابوطالب در پاسخ گفت: پدرجان! محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) هیچ احتیاجی به سفارش ندارد؛ زیرا او فرزند من است و فرزند برادرم. (ابوطالب با عبدالله از یک مادر بودند).وقتی که عبدالمطلب درگذشت، ابوطالب پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را پیش خود برد، و با این که ثروتی نداشت، اما بهترین سرپرست برای آن حضرت بود؛ علی (علیه‏السلام) می‏فرماید: «پدرم در عین ناداری، سروری کرد و پیش از او هیچ فقیری سروری نیافت.» ابوطالب نسبت به پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) چنان دوستی و محبت شدیدی ابراز می‏داشت که هیچ یک از فرزندان خود را تا آن اندازه دوست نمی‏داشت. در کنار پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) می‏خوابید و هر گاه بیرون می‏رفت، او را نیز همراه خود می‏برد و چنان دلبستگی شدیدی به پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) داشت که نسبت به هیچ کس چنان نبود و خوراک خوب را مخصوص آن حضرت قرار می‏داد. «ابن عباس» و سایر صحابه می‏گویند: «حضرت ابوطالب رسول خدا را بسیار دوست می‏داشت ؛ به طوری که او را از فرزندانش بیشتر دوست داشته، و بر آنان مقدم می‏نمود! بنابراین هرگز از وی دورتر نمی‏خوابید و خود هر جا می‏رفت، او را نیز با خود می‏برد.»علامه مجلسی (ره) نقل می‏کند: «هرگاه رسول خدا در رختخوابش می‏خوابید، حضرت ابوطالب پس از آن که همه می‏خوابیدند، به آرامی او را بیدار می‏کرد، و رختخواب علی را با وی جابه جا می‏نمود، و فرزند خود و برادرانش را جهت حفاظت وی مأمور می‏ساخت.»یعقوبی می‏نویسد: از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) روایت شده است که پس از وفات «فاطمه بنت اسد»، که زنی مسلمان و بزرگوار بود، فرمود: «الیوم ماتت امی» ؛ امروز مادرم وفات کرد. و چون از ایشان پرسیدند: چرا برای فاطمه بنت اسد چنین بی‏تاب شده‏ای؟ فرمود: «او به راستی مادرم بود؛ زیرا کودکان خود را گرسنه می‏گذاشت و مرا سیر می‏کرد. آنان را گردآلود می‏گذاشت و مرا تمیز و آراسته می‏نمود، و راستی که مادرم بود.»حضرت ابوطالب رسول خدا را از سن هشت سالگی به خانه خویش منتقل ساخت، و تا سن پنجاه سالگی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله)، لحظه‏ای از یاری و حمایت او دست برنداشت و او را بر خود و فرزندانش مقدم می‏داشت! و خطرهای احتمالی را که متوجه رسول خدا می‏گردید، خود و فرزندانش با جان و دل می‏خریدند، و آن چنان فداکاری و ایثاری می‏نمودند که ملائکه و جبرئیل به آن‏ها مباهات می‏کردند!
در تاریخ آمده است که کفار قریش بارها به حضرت ابوطالب مراجعه نموده و از او خواستند که جلوی تبلیغات پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را که به نظر آنان اهانت به آیین و مقدسات بت‏پرستی بود، بگیرد. پس از چندین بار تذکر، سرانجام با اخطار و هشدار شدیدتر پیش آمدند؛ به گونه‏ای که جان رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) و حضرت ابوطالب مورد تهدید جدی قرار گرفت. در چنین موقعیتی ابوطالب با تمام قوا از رسول‏خدا حمایت کرد و گفت: «اذهب یا بن اخی فقل ما احببت فوالله لا اسلمک لشی ابدا»؛ تو نگران نباش و به دنبال مأموریت الهی‏ات انجام وظیفه کن. به خدا سوگند! به هر قیمتی (ولو جان من در خطر باشد) دست از حمایت تو برنمی‏دارم!
ابن ابی الحدید می‏نویسد: «ابوطالب، کسی است که پیامبر خدا را در دوران کودکی‏اش کفالت نمود و در بزرگی‏اش او را مورد حمایت قرار داد، و از شرارت کفار قریش جلوگیری کرد. وی در این راه انواع سختی‏ها و گرفتاری‏ها را تحمل نمود، و بلاها را با جان و دل خرید، و در یاری و نصرت پیامبر و تبلیغ آیینش با تمام وجود قیام کرد! آن چنان ایثار نمود که «جبرئیل» در هنگام وفات او بر پیامبر نازل شد و خطاب کرد: دیگر از مکه خارج شو؛ زیرا یاور و کمک تو از دنیا رفته است!»شایان توجه است که محدثین و مورخین «شیعه و سنی» فداکاری‏های این رادمرد اسلام را ثبت کرده‏اند، و احادیث و روایاتی را در این باره نقل نموده‏اند، از آن جمله آورده‏اند که: قریش از ابوطالب می‏ترسیدند و احترامش را نگه می‏داشتند. تا او زنده بود، خطر جدی رسول خدا را تهدید نمی‏کرد، اما پس از وفات او جسارت و خلافکاری‏ها به حدی رسید که خاک و شکمبه حیوانات را بر سر و شانه‏های مبارک رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) می‏ریختند! و در حال نماز و عبادت، به اذیت و آزار او و یارانش می‏پرداختند؛ تا جایی که رسول خدا فرمود: «ما نالت قریش منی شیئا اکرهه حتی مات ابوطالب» ؛ کفار قریش نتوانستند با وجود عمویم «ابوطالب» کارهای ناپسند به من انجام دهند، تا این که او وفات کرد.
پس از وفات ابوطالب آن چنان عرصه را بر پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) تنگ کردند که رسول خدا سال وفات «ابوطالب» و حضرت خدیجه (علیهاالسلام) را که مدتی بعد از رهایی از شعب ابی طالب رخ داد، «عام الحزن»، سال غم‏ها و اندوه، نامید....

بحث و تحلیلی در ایمان ابوطالب

در فرهنگ قرآن، ایمان و عمل صالح توأمان مطرح است. هر جا سخن از عمل صالح در میان است، ایمان نیز در کنارش طرح می‏شود و در واقع، عمل صالح، آیینه ایمان و باورهای درونی انسان می‏باشد: «وَ مَن یَأتِهِ مُؤمِناً قَد عَمِلَ الصّالِحاتِ»؛ هر کس نزد او با ایمان بیاید، در حالی که کارهای شایسته کرده باشد.
ایمان، طرح درونی است و اعمال مؤمن، بر مبنای این طرح بنا می‏شود و شکل شایسته و مطلوب به خود می‏گیرد: «کُلٌ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ». پس از دیدگاه قرآن، چهره واقعی اشخاص را باید در سیمای اعمال و آیینه ایمان آن‏ها جستجو کرد و بر این اساس، درباره آن‏ها به داوری نشست.
یکی از چهره‏های نامداری که داوری‏های متفاوتی را متوجه خود ساخته است، حضرت ابوطالب، پدر بزرگوار حضرت علی (علیه‏السلام) می‏باشد. پیچیدگی شخصیت و سیاست پیشگی پر رمز و راز او، باعث شده که عده‏ای به انحراف شناخت و لغزش داوری در مورد ایشان دچار گردیده و شبهه و خدشه‏ای در ایمان ابوطالب ایجاد نمایند و وی را متهم به شرک کنند. این گروه متعصب و مبغض نه تنها ابوطالب را بی‏ایمان می‏دانند، حتی می‏گویند که پدر و مادر پیامبر خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) نیز بی ایمان از دنیا رفته و (نعوذ بالله) در دوزخ «جمره» آتشند!و حال آن که به کرّات در منابع اصیل اسلامی وارد شده است که هیچ یک از پدران و مادران معصومین (علیه‏السلام) مشرک نبودند؛ چنان که علی (علیه‏السلام) می‏فرمایند: «سوگند به خدا! که نه پدر و نه اجدادم «عبدالمطلب و هشام و عبدمناف» هرگز بت را نپرستیدند؛ بلکه آنان به سوی «کعبه» نماز خواندند، و به آیین حضرت ابراهیم (علیه‏السلام)، قبل از اسلام، عمل می‏کردند.»درباره ایمان آن حضرت کتاب‏های مستقلی نوشته شده و علمای بزرگ عامه و خاصه نیز این موضوع را مورد توجه قرار داده، و به طور مبسوط از آن بحث نموده‏اند و بدون اغراق صدها حدیث و نظر مثبت در ایمان آن حضرت در منابع اسلامی ثبت و ضبط است؛ چنان که علامه مجلسی (ره) بیش از یکصد و پانزده صفحه، و با بیان هشتاد و پنج حدیث در این مورد، این مسأله مسلّم تاریخی را مورد امعان نظر قرار داده، و دیدگاه‏ها و منابع بزرگ اهل سنت را نیز نقل نموده است .همچنین صاحب الغدیر در جلد هفتم و هشتم کتابش، صدها حدیث را از منابع معتبر (شیعه و سنی)، همراه با اعترافات محققین و مورخین آنان نقل نموده، و در بیش یکصد و ده صفحه، به تحقیق این مطالب پرداخته است و با آن آگاهی و اشراف محققانه خود، از شخصیت مظلوم تاریخ، ابوطالب، دفاع نموده است. علما و اندیشمندان و محققان اهل «سنت» نیز کم و بیش و به طور پراکنده، در کتاب‏های خود به ایمان حضرت «ابوطالب» اشاره نموده و معمولا نتیجه مثبت گرفته‏اند. هر چند بعضی‏ها نتوانسته‏اند بغض و دشمنی خود را نسبت به ولایت علی (علیه‏السلام) و پدر بزرگوارش نادیده بگیرند.
در این میان، به نظر می‏رسد که ابن ابی الحدید، بیش از دیگران به این موضوع پرداخته و احادیث و قضایای بسیار جالبی را نقل نموده، که برای افراد حق‏جو سودمند است ؛ اگر چه او نیز جزء افراد «متوقف» و سرگردان می‏باشد! گویا بیش از سه هزار شعر ابوطاب، در مدح رسول خدا و رسالتش، این افراد متعصب و یا گروه مبغض را در مورد ایمان آن حضرت قانع نساخته است! و صدها حدیث از رسول خدا و ائمه اطهار(علیه‏السلام) در این مورد کافی نبوده است! و فقط به یک حدیث ضعیف که به اعتراف خود آنان، راوی‏اش «مغیره بن شعبه»، مردی فاسق و مبغض اهل بیت و به ویژه علی (علیه‏السلام) است، تمسک نمودند و ابوطالب را (نعوذبالله) اهل آتش می‏دانند!
آیا منصفانه است که کسی درباره ایمان ابوطالب شک و تردید کند؟ و یا بالاتر از آن، او را مشرک معرفی نماید؟ ابوطالب کسی است که حضرت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را در خانه خود پرورش داد و در زمان رسالت او، از مال و حیثیت و موقعیت اجتماعی و سیاسی خود، در راه یاری او کوتاهی نکرد. ابن ابی الحدید، مورخ و دانشمند معروف اهل سنت، در ضمن شرح فداکاری‏های حضرت ابوطالب، می‏گوید: «یک نفر از علمای شیعه درباره ایمان ابوطالب کتابی نوشت و نزد من آورد که من بر آن تقریظ بنویسم. من به جای تقریظ، این اشعار را که شماره آن‏ها به هفت بیت می‏رسد، در پشت کتابش نوشتم، که مضمون بخشی از آن‏ها چنین است: «اگر ابوطالب و فرزندش علی (علیه‏السلام) نبودند، هرگز اسلام قد راست نمی‏کرد ؛ پدر در مکه از آن حمایت کرد و فرزند در یثرب (مدینه)، جانش را نثار کرد.»او در راه حفظ پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) لحظه‏ای از پا ننشست و سه سال در به دری و زندگی در کوه‏ها و دره‏ها را بر ریاست و سیادت مکه ترجیح داد. او راضی بود تمام فرزندانش کشته شوند؛ ولی پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) زنده بماند. در هنگام مرگ به فرزندان خود گفت: من محمد را به شما توصیه می‏کنم؛ زیرا او امین قریش و راستگوی عرب، و حائز تمام کمالات است؛ آئینی آورد که دل‏ها بدان گرایش پیدا کرد. آیا با این وصف، باز می‏توان درباره ایمان واعتقاد او تردید کرد و اعمال او را، گواه و گویای ایمانش ندانست؟ باید دانست که کردار نیک و پسندیده ابوطالب، نشأت یافته از ایمان سرشار و محکم و آهنین او می‏باشد؛ و به حق باید گفت که ابوطالب شخصیت مظلوم تاریخ است؛ او نه تنها در زمان حیاتش مورد ستم واقع شد، بلکه بعد از وفاتش نیز ستم‏هایی بر او روا داشتند؛ تا آن جا که گروهی تصور کرده‏اند که تعصب قومی، او را بر حمایت و یاری و فداکاری درباره پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) واداشته است و اگر رشته خویشاوندی میان او و برادر زاده‏اش نبود، او هرگز تا این حد از او دفاع نمی‏کرد، ولی این داوران جاهل تاریخ، از دو مطلب غفلت ورزیده‏اند:
1ـ درست است که تعصب خویشاوندی گاهی انسان را تا لب پرتگاه می‏کشاند، ولی رشته خویشاوندی سبب نمی‏شود که انسان چهل و دو سال تمام از انسانی دفاع کند و پروانه وار گرد وجود او بچرخد و خود و فرزندان و تمام فامیل را قربانی تعصب خویش سازد. از این افراد می‏پرسیم: مگر ابولهب ارتباط نزدیک نسبی با پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) نداشت؟ مگر ابولهب، عموی پیامبر نبود؟ چرا او بر اساس رابطه نسبی، برادر زاده خویش را یاری نکرد؟ نه تنها یاری نکرد، بلکه مانند مشرکان دیگر و بدتر از آنان، درصدد آزار و شکنجه پیامبر برآمد و موضع خصمانه در برابر دین توحیدی اتخاذ کرد و در برابر رسول خدا با تمام توان ایستاد، تا جایی که کلمات عتاب‏آمیزی از سوی خدا درباره او و همسرش نازل شد.پس ایمان است که به انسان، شجاعت، از خودگذشتگی، مقاومت و ایثارگری می‏بخشد و نقش عوامل دیگر بسیار ضعیف و کمرنگ است و در شرایط حساس هرگز نمی‏تواند، تأثیرگذاری داشته باشد.
2ـ آنان سخنان و اشعار و سروده‏های آن حضرت را از نظر دور داشته و داوری بی‏پایه‏ای کرده‏اند؛ در صورتی که اشعار جاودانه او (بیش از سه هزار بیت) حاکی از آن است که محرک او بر این دفاع همان عقیده راسخ او نسبت به فضیلت و کمال و به تعبیر روشن‏تر، نبوت و رسالت او بود. آیا می‏توان اشعار فراوان او را که درباره عظمت برادرزاده و فضیلت و کمال و دعوت آسمانی او سروده است، از نظرها دور داشت؟ اشعار و سروده‏های وی، کاملا بر ایمان و اخلاصش گواهی می‏دهد که به قسمتی از آن‏ها می‏پردازیم: «اشخاص شریف و فهمیده بدانند که محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) بسان موسی و عیسی، پیامبر و بسان آن‏ها راهنماست و هر فردی از پیامبران به امر پروردگار، منصب هدایت را به عهده می‏گیرد. شما اوصاف او را در کتاب‏های آسمانی با کمال درستی می‏خوانید، و این گفتار صحیح است و رجم به غیب نیست...».شعر فوق و ده‏ها شعر دیگر که در دیوان وی و در لابه لای تاریخ و نوشته‏های حدیث و تفسیر موجود است، گواهی است بر این که انگیزه او از دفاع پیامبر، همان عقیده خالص و اسلام واقعی او بوده، و هیچ محرکی جز عقیده، و ایمان نداشته است.
برای اثبات ایمان این مرد بزرگ اسلام، علاوه بر ایثار و فداکاری‏های او و اشعار و سروده‏هایش، که در شأن و عظمت دعوت نبوی و ایمان به حقانیت رسول خدا و فضائل او... می‏باشد، شواهد و ادلّه فراوان دیگری نیز در منابع روایی شیعه و سنی وجود دارد، که به جهت رعایت اختصار، به ذکر چند روایت بسنده می‏کنیم:
1) ابن ابی الحدید معتزلی می‏گوید: با اسناد بسیاری، برخی از عباس بن عبدالمطلب و بعضی از ابوبکر بن ابی قحافه، نقل کرده‏اند که ابوطالب رحلت نکرد، مگر این که گفت: «لااله الا الله، محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله) رسول الله». ابوبکر در سال هشتم هجرت، دست پدرش را که نابینا بود، گرفت و به حضور رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله) آورد، و پس از گذشتن بیست و سه سال از رسالت آن حضرت ایمان آورد. ابوبکر از ایمان وی خوشحال شد و گفت: ای پیامبر خدا! سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث کرد، من به اسلام و ایمان عمویت «ابوطالب» بیش از اسلام پدرم خشنود گردیدم. ناگفته نماند که این فراز از سخنان خلیفه اول، در کنار ده‏ها حدیث دیگر که مبنی بر ایمان ابوطالب است، در منابع اهل سنت آمده است.
2) در تواریخ و سیره‏های «شیعه و سنی» آمده است که پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله) با خدیجه و امیرالمؤمنین (علیهم‏السلام) مشغول خواندن نماز مستحبی بودند ، «ابوطالب» و فرزندش «جعفر» نماز آنان را تماشا می‏کردند. در این هنگام، ابوطالب به جعفر گفت: «صل جناح ابن عمک» ؛ برو در طرف راست پیامبر خدا نماز بگذار، و سپس به علی (علیه‏السلام) سفارش کرد: «اما انه لا یدعو الا الی خیر فالزمه»؛ آگاه باش که رسول خدا جز به راه نیک دعوت نمی‏کند. از او دست برندار. 3) علی (علیه‏السلام) می‏فرماید: «وقتی وفات پدرم، ابوطالب، را به رسول خدا خبر دادند، آن حضرت سخت گریست. سپس دستور داد: برو او را غسل داده و کفنش کن. خداوند او را ببخشد و رحمت کند.»آن گاه آن حضرت خود تشریف آورده و در کنار جسد «ابوطالب» قرار گرفته و فرمود: «ای عموی بزرگوار! تو مرا در یتیمی کفالت نمودی، و در کودکی تربیت فرمودی، و در بزرگی‏ام یاری دادی؛ خداوند به تو پاداش خوبی مرحمت فرماید.»ابن ابی الحدید معتزلی پس از ذکر این مطالب می‏نویسد: رسول خدا فرمود: «اما والله لا استغفرن لک و لا شفعن فیک شفاعه یعجب لها الثقلان»؛ من در مورد تو آن چنان از خدا طلب مغفرت و شفاعت می‏نمایم، که جن و انس از عظمت آن تعجب می‏نمایند. و در همین مورد جبرئیل به محضر پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله) شرف یاب گردید و خطاب کرد: خداوند شفاعت تو را در مورد شش نفر پذیرفته است:
1ـ مادرت «آمنه» که تو را به دنیا آورده است ؛ 2ـ پدر گرامی‏ات که تو از صلب او متولد گردیده‏ای ؛ 3ـ مرد بزرگواری چون «ابوطالب» که تو را مورد حمایت خویش قرار داد؛ 4ـ جد پدری ات «عبدالمطلب» که سرپرستی‏ات را عهده دار شد؛ 5ـ «حلیمه بنت ابی ذویب» که دایگی تو را بر عهده گرفت؛ 6ـ دوست دوران جاهلیت تو که مردی سخی و پناهگاه محرومان بود.4ـ در روایتی از امام صادق (علیه‏السلام) که چشم بصیرت به حقایق ایمانی ابوطالب دارد (و به تعبیر معروف «اهل البیت ادری بما فی البیت)، آمده است: «مَثَل ابوطالب، مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را مکتوم می‏داشتند و خدا به ایشان دو برابر پاداش عطا کرد.»5ـ از امام باقر(علیه‏السلام) درباره ایمان ابوطالب سؤال شد، حضرت فرمود: «اگر ایمان ابوطالب در کفه ترازویی قرار گیرد و ایمان این خلق در کفه دیگر نهاده شود، ایمان او برتر خواهد بود»و همین ایمان برتر بود که ابوطالب را واداشت که حمایت‏های بی دریغ خود را از مقام رسالت و نبوت توحیدی دریغ نکند، وگرنه ارتباط نَسَبی و... نمی‏توانست چنین انگیزه نیرومندی در ابوطالب ایجاد نماید. 6ـ امام صادق (علیه‏السلام) فرمود: هنگامی مادر امیرالمؤمنین، علی (علیه‏السلام)، تولد رسول خدا را به همسرش ابوطالب مژده داد، او نیز متقابلا فرمود: من هم به تو مژده می‏دهم که بعد از سی سال دیگر تو همانند او را که فقط پیامبر نخواهد بود، به دنیا می‏آوری. در حدیث دیگری آمده است: «تتعجبین من هذا اتک تحبلین و تلدین بوصیه و وزیره»؛ یعنی تو نیز «وصی» و «وزیر» او را به دنیا می‏آوری.از این روایات استفاده می‏شود که حضرت ابوطالب پیش از تولد رسول خدا به رسالت وی ایمان داشته است و از فاصله زمانی او با وصیش باخبر بوده، و بدین گونه امامت فرزندش را نیز تأیید نموده است. 7ـ در روایتی از امام حسین (علیه‏السلام) وارد شده که پدرش علی (علیه‏السلام) نقل می‏کند که روزی او (امام علی) در کنار خانه‏اش با جمعی نشسته بود. ناگاه مردی نادان سؤال کرد: یا امیرالمؤمنین! شما همچو مقام والایی دارید، در حالی که پدرتان در آتش است! حضرت فرمود: ساکت شو؛ خدا دهانت را بشکند، این چه سخنی است؟ سوگند به کسی که پیامبر را به حق مبعوث کرد، اگر پدرم در مورد همه گناهکاران روی زمین شفاعت کند، خداوند از او می‏پذیرد. آیا پدر من در آتش است و حال آن که سرنوشت مردم در بهشت و جهنم به اختیار فرزندش نهاده شده است...

تذکر و نتیجه‏گیری

طرح ایمان ابوطالب ریشه سیاسی دارد

بدون شک اگر یک دهم شواهد و دلائلی را که مبنی بر ایمان و اسلام «ابوطالب» است، درباره فرد دیگری دور از گود سیاست، و کینه و بغض، بیان می‏کردیم، تمام فرق اسلامی، اعم از سنی و شیعه، به اتفاق، اسلام و ایمان وی را تصدیق می‏کردند؛ ولی چرا با بودن ده‏ها گواه محکم بر ایمان بزرگ مردی چون ابوطالب، تشکیک کرده و حتی حکم به کفر او داده‏اند؟
پاسخ: هدف از طرح این مسأله، جز طعن در فرزندان ابوطالب و بالاخص امیرالمؤمنین، چیز دیگری نیست. گروهی متعصب می‏خواهند با انکار ایمان ابوطالب، فضیلتی را درباره علی (علیه‏السلام) انکار کنند و اگر ابوطالب پدر علی (علیه‏السلام) نبود، هرگز اثبات ایمان او به یک دهم از شواهد و دلائلی که درباره او وجود دارد، نیاز نداشت.
هدف از طرح این گونه شبهات، این است که عقاید مردم نسبت به حامیان شماره یک اسلام، سست شود و به آن‏ها بدبین گردند و به تدریج نسبت به اصل هم تردید نمایند. به عنوان مثال، اگر بنا باشد ایمان مردم به ابوطالب سست شود، از این رهگذر گمراهی به وجود می‏آید و مردم نسبت به حامی اول اسلام بدبین می‏شوند و این به بالاتر هم سرایت می‏کند.
به نظر می‏رسد که به احتمال قوی، تردید در ایمان ابوطالب از همین قانون و اقدام برخلاف ناشی شده است و عده‏ای را از شاهراه حقیقت منحرف کرده است و همین عده از روی اطمینان بی‏اساسی که به زمام دار سیاه‏کاری (چون معاویه) داشتند، وجود ارزنده‏ای چون ابوطالب را تکفیر کرده‏اند. و بدون این که قدری بیشتر فکر کنند، بهترین حامی پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله) را از حلیه ایمان محروم داشته‏اند و بدین ترتیب خیانتی بزرگ مرتکب شده‏اند.

 علت کتمان ایمان ابوطالب از زعمای قریش و سایر دشمنان چه بود؟

ابن ابی الحدید معتزلی در این باره می‏نویسد: «ابوطالب، بدین جهت ایمانش را در میان دشمنان اسلام اظهار نکرد، تا آمادگی دفاعی بیشتری در یاری از رسول خدا داشته باشد، و اگر خود را مسلمان نشان می‏داد، همانند سایر صحابه، نمی‏توانست در برابر خیانت‏های قریش کاری از پیش ببرد...».البته این گونه حرکت‏ها در مواردی که انسان در اقلیت باشد، یک قانون عقلایی است که انسان بتواند در لباس خصم برای اهداف خویش، کارآیی بیشتری داشته باشد؛ چنان که «مؤمن آل فرعون» در لباس فرعونیان و طاغوت‏های آن زمان به یاری حضرت موسی (علیه‏السلام) شتافت و در برابر تصمیم به قتل آن حضرت بپا خاست و آنان را از این فکر ستمکارانه منصرف کرد ؛ او گفت: «أ تَقْتُلونَ رجلاً أن یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ وَ قَد جاءَکُم بِالْبَیِّناتِ مِن رَبِّکُم...».همچنین حضرت «شمعون»، وصی حضرت عیسی (علیه‏السلام)، از همین طریق به یاری فرستادگان آن حضرت شتافت، و شهر «انطاکیه» را از شر ضلالت و گمراهی نجات داد، و خود را به لباس صحابه و یاران پادشاه آن سامان درآورد.شیوه ذکر شده در صورت لزوم و تناسب زمانی یک ضرورت عقلی و قرآنی و اجتماعی بوده و احادیث زیادی در این باره در منبع روایی آمده است ؛ چنان که رسول اکرم (صلی‏الله‏علیه‏وآله) فرمود: «اصحاب کهف، ایمان واقعی خود را مخفی نگهداشته، و خود را کافر معرفی می‏کردند؛ از این رو، خداوند دو پاداش به آنان مرحمت فرمود، و همین طور عمویم «ابوطالب» در کنار قریش خود را با آنان هم کیش معرفی نمود و ایمان واقعی‏اش را پنهان داشت؛ خداوند به او نیز دو پاداش عطا خواهد کرد.»از مجموع مطالب ذکر شده، نتیجه می‏گیریم که اعمال شایسته و کردار والای حضرت ابوطالب، گواه زنده و صادق ایمان اوست. او با تحمل سختی‏ها و شداید فراوان دست از حمایت و یاری رسول خدا برنداشت. همه امکانات و قوای خویش را در این راه سرمایه گذاری کرد و در برابر فشارهای روزافزون مشرکان با مهارت ایستادگی نمود و با تدبیر نیرومند خویش، راه‏های مشکل و صعب العبور سیاسی و اجتماعی را هموار کرد و با موقعیت خاص اجتماعی که داشت، در راه حمایت برادرزاده خویش، از آن بهره جسته و هم چنان با ایمان ایستاد و زندگی کرد و با ایمان و شعار توحید، چشم از دنیا فروبست. اما برای مصالح اسلام و مسلمانان و حمایت از آیین حیات بخش اسلام و شخص رسول خدا، ایمانش را از قریش و دشمنان اسلام مکتوم داشت.
 
+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

چند نمونه از احادیث زیبای پیامبر اکرم (ص) در مورد بهشت

راه رسیدن به بهشت

مَنِ اشتاقَ اِلَى الجَنَّةِ سارَعَ فِى الخَيراتِ؛

هر كس مشتاق بهشت است براى انجام خوبى ها سبقت مى گيرد.

(بحارالأنوار، ج77، ص96، ح1)

ضمانت بهشت

اِضمَنوالى سِتّا مِن اَنفُسِكُم اَضمَن لَكُمُ الجَنَّةَ اُصدُقُوا اِذا حَدَّثتُم وَأوفُوا اِذا وَعَدتُم وَاَدُّوا اِذا ئتُمِنتُم وَاحفَظوا فُروجَكُم وَغُضّوا اَبصارَكُم وَكُفّوا اَيديَكُم؛

شش چيز را براى من ضمانت كنيد تا من بهشت را براى شما ضمانت كنم، راستى در گفتار، وفاى به عهد، بر گرداندن امانت، پاكدامنى، چشم بستن از گناه و نگه داشتن دست (از غير حلال).

(نهج الفصاحه، ح 321)

به بهشت نمی روید مگر

وَالَّذى نَفسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لاتَدخُلُوا الجَنَّةَ حَتّى تُؤمِنوا وَلا تُؤمِنوا حَتّى تَحابّوا اَفَلا اُنَبِّئُكُم بِشَىْ ءٍ اِذا فَعَلتُموهُ تَحابَبتُم؟ اَفشُوا السَّلامَ بَينَكُم؛

به خدايى كه جان محمد در دست (قدرت) اوست به بهشت نمى رويد تا مؤمن شويد و مؤمن نمى شويد تا يكديگر را دوست بداريد، آيا مى خواهيد شما را به چيزى خبر دهم كه با انجام آن، يكديگر را دوست بداريد؟ سلام كردن بين يكديگر را رواج دهيد.

(نهج الفصاحه، ح 1555)

خانه ی شادی

رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

اِنَّ فِى الجَنَّةِ دارا يُقالُ لَها دارُ الفَرَحِ لايَدخُلُها اِلاّ مَن فَرَّحَ يَتامَى المُؤمِنينَ؛

در بهشت خانه اى هست كه آن را شادى سرا گويند و جز آنان كه يتيمان مؤمنان را شاد كرده اند وارد آن نمى شوند.

(نهج الفصاحه، ح 864)

راه بهشت

اَنا زَعيمٌ بِبَيتٍ فى رَبَضِ الجَنَّةِ وَ بَيتٍ فى وَسَطِ الجَنَّةِ وَ بَيتٍ فَى اَعلَى الجَنَّةِ، لِمَن تَرَكَ المِراءَ وَ اِن كانَ مُحِقّـا وَ لِمَن تَرَكَ الكِذبَ وَ اِن كانَ هازِلاً وَ لِمَن حَسَّنَ خُلقَهُ؛

من براى كسى كه بگومگو را رها كند، هر چند حق با او باشد و براى كسى كه دروغ گفتن را اگر چه به شوخى باشد، ترك گويد و براى كسى كه اخلاقش را نيكو گرداند، خانه اى در حومه بهشت و خانه اى در مركز بهشت و خانه اى در بالاى بهشت ضمانت مى كنم.

(خصال، ص 144، ح 170)

برگرفته از وبلاگ احادیث و روایات

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 


قالَ الاِْمامُ الْكاظم(عليه السلام) :

1- تعقّل و معرفت
«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِياءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِيَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ.»:
خداوند پيامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نينگيخته، مگر آن كه از طرف خدا تعقّل كنند. پس نيكوترينشان از نظر پذيرش، بهترينشان از نظر معرفت به خداست، و داناترينشان به كار خدا، بهترينشان از نظر عقل است، و عاقلترين آنها، بلند پايه ترينشان در دنيا و آخرت است.
2- حجّت ظاهرى و باطنى

 

«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَيْنِ، حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِياءُ وَ الاَْئِمَّةُ وَ أَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشكار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشكار عبارت است از: رسولان و پيامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.
3- صبر و گوشه گيرى از اهل دنيا
«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْيا وَ الرّاغِبينَ فيها وَ رَغِبَ فيما عِنْدَ رَبِّهِ وَ كانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَةِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَةِ، وَ غِناهُ فِى الْعَيْلَةِ وَ مُعِزَّهُ فى غَيْرِ عَشيرَة.»:
صبر بر تنهايى، نشانه قوّت عقل است، هر كه از طرف خداوند تبارك و تعالى تعقّل كند از اهل دنيا و راغبين در آن كناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انيس اوست و در تنهايى يار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بىتيره و تبارى است.
4- عاقلان آينده نگر
«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْيا وَ رَغِبُوا فِىالاْخِرَةِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْيا طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ وَ الاْخِرَةُ طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْيا حَتّى يَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْيا طَلَبَتْهُ الاْخِرَةُ فَيَأْتيهِ الْمَوْتُ فَيُفْسِدُ عَلَيْهِ دُنْياهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى كه عاقلان، به دنيا بىرغبتند و به آخرت مشتاق; زيرا مىدانند كه دنيا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر كه آخرت خواهد دنيا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دريافت كند، و هر كه دنيا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنيا و آخرتش را بر او تباه كند.
5- تضرّع براى عقل
«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَةَ فِى الدّينِ فَلْيَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ يُكْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما يَكْفيهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما يَكْفيهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ يَقْنَعْ بِما يَكْفيهِ لَمْ يُدْرِكِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر كس بىنيازى خواهد بدون دارايى، و آسايش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دين طلبد، بايد به درگاه خدا زارى كند و بخواهد كه عقلش را كامل كند، هر كه خرد ورزد، بدانچه كفايتش كند قانع باشد. و هر كه بدانچه او را بس باشد قانع شود، بىنياز گردد. و هر كه بدانچه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بىنيازى نرسد.

6- ديدار با مؤمن براى خدا
«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَيْرِهِ، لِيَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَكَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعينَ أَلْفِ مَلَك مِنْ حينَ يَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى يَعُودَ إِلَيْهِ يُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّةِ مَنْزِلاً.»:
هر كس ـ فقط براى خدا نه چيز ديگر ـ به ديدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعدههاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه همه ندايش كنند: هان! پاك و خوش باش و بهشت برايت پاكيزه باد كه در آن جاى گرفتى.
7- مروّت، عقل و بهاى آدمى
«لا دينَ لِمَنْ لا مُرُوَّةَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لايَرَى الدُّنْيا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَكُمْ لَيْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةَ، فَلا تَبيعوها بِغَيْرِها.
كسى كه جوانمردى ندارد، دين ندارد; و هر كه عقل ندارد، جوانمردى ندارد. به راستى كه باارزشترين مردم كسى است كه دنيا را براى خود مقامى نداند، بدانيد كه بهاى تن شما مردم، جز بهشت نيست، آن را جز بدان مفروشيد.
8- حفظ آبروى مردم
«مَنْ كَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ.»:
هر كه خود را از آبروريزى مردم نگهدارد، خدا در روز قيامت از لغزشش مىگذرد، و هر كه خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قيامت خشمش را از او باز دارد.
9- عوامل نزديكى و دورى به خدا
«أَفْضَلُ ما يَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَةِ بِهِ الصَّلاةُ وَ بِرُّ الْوالِدَيْنِ وَ تَرْكُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترين چيزى كه به وسيله آن بنده به خداوند تقرّب مىجويد، بعد از شناختن او، نماز و نيكى به پدر و مادر و ترك حسد و خودبينى و به خود باليدن است.
10- عاقل دروغ نمىگويد
«إِنَّ الْعاقِلَ لا يَكْذِبُ وَ إِنْ كانَ فيهِ هَواهُ.»:
همانا كه عاقل دروغ نمىگويد، گرچه طبق ميل و خواسته او باشد.

11- حكمت كم گويى و سكوت
«قِلَّةُ الْمَنْطِقِ حُكْمٌ عَظيمٌ، فَعَلَيْكُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَةٌ حَسَنَةٌ وَ قِلَّةُ وِزْر، وَ خِفَّةٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
كم گويى ، حكمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى كه شيوه اى نيكو و سبك بار و سبب تخفيف گناه است.
12- هرزه گويى بى حيا
«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلى كُلِّ فاحِش قَليلِ الْحَياءِ لا يُبالى ما قالَ وَ لا ما قيلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ كم حيا كه باكى ندارد چه مىگويد و يا به او چه گويند حرام گردانيده است.
13- متكبّر، داخل بهشت نمىشود
«إِيّاكَ وَ الْكِبْرَ، فَإِنَّهُ لا يَدْخُلِ الْجَنَّةَ مَنْ كانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ كِبْر.»:

از كبر و خودخواهى بپرهيز، كه هر كسى در دلش به اندازه دانه اى كبر باشد، داخل بهشت نمىشود.
14- تقسيم كار در شبانه روز
«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ يَكُونَ زَمانُكُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَةً لِمُناجاةِ اللهِ، وَساعَةً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَةً لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ والثِّقاةِ الَّذينَ يُعَرِّفُونَكُمْ عُيُوبَكُمْ وَيُخَلِّصُونَ لَكُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَةً تَخْلُونَ فيها لِلَذّاتِكُمْ فى غَيْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَةِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بكوشيد كه اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتى براى مناجات با خدا، 2 ـ قسمتى براى تهيّه معاش، 3 ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد كه عيبهاى شما را به شما مىفهمانند و در دل به شما اخلاص مىورزند، 4 ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مىكنيد براى درك لذّتهاى حلال [و تفريحات سالم] و به وسيله انجام اين قسمت است كه بر انجامِ وظايف آن سه قسمت ديگر توانا مىشويد.
15- همنشينى با ديندار و عاقل خيرخواه
«مُجالَسَةُ أَهْلِ الدّينِ شَرَفُ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ، وَ مُشاوَرَةُ الْعاقِلِ النّاصِحِ يُمْنٌ وَ بَرَكَةٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفيقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَيْكَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِيّاكَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِكَ الْعَطَبَ.»:
همنشينى اهل دين، شرف دنيا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خيرخواه، يُمن و بركت و رشد و توفيق از جانب خداست، چون خردمند خيرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت كنى كه مخالفتش هلاكت بار است.

16- پرهيز از اُنس زياد با مردم
«إِيّاكَ وَ مُخالَطَةَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سايِرِهِمْ كَهَرْبِكَ مِنَ السِّباعِ الضّارِيَةِ.»:
بپرهيز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر اين كه خردمند و امانتدارى در ميان آنها بيابى كه [در اين صورت] با او انس گير و از ديگران بگريز، به مانند گريز تو از درنده هاى شكارى.
17- نتيجه حبِّ دنيا
«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْيا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَةِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنيا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَيْهِ غَضَبًا.»:
هر كه دنيا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند كه به دنيا علاقه مندتر شود، مگر آن كه از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گيرد.
18- پرهيز از طمع و تكيه بر توكّل
«إِيّاكَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَيْكَ بِالْيَأْسِ مِمّا فى أَيْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقينَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنيسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَيْكَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّكَ وَ التَّوَكُّلِ عَلَيْهِ.
از طمع بپرهيز، و بر تو باد به نااميدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقين بِبُر كه طمع، كليدِ خوارى است، طمع، عقل را مىربايد و مردانگى را نابودكند و آبرو را مىآلايد و دانش را از بين مىبرد. بر تو باد كه به پروردگارت پناه برى و بر او توكّل كنى.
19- نتايج امانتدارى و راستگويى
«أَداءُ الأَمانَةِ وَ الصِّدْقُ يَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِيانَةُ وَ الْكِذْبُ يَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگويى، سبب جلب رزق و روزىاند، و خيانت و دروغگويى، سبب جلب فقر و دورويى.
20- سقوطِ برترى جوى
«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّةِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَيْنِ، فَطارَتْ فَأَكَلَهَا الطَّيْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال مىدهد كه پرواز كند تا پرنده ها او را بخورند.
21- حقگويى و باطل ستيزى
«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ كانَ فيهِ هَلاكُكَ فَإِنَّ فيهِ نَجاتُكَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ كانَ فيهِ نَجاتُكَ، فَإِنَّ فيهِ هَلاكُكَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زيرا كه در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زيرا كه در واقع، نابودى تو در آن است.
22- تناسب بلا و ايمان
«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ كَفَّتَىِ الْميزانِ كُلَّما زيدَ فى إِيمانِهِ زيدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو كفّه ترازوست، هر گاه به ايمانش افزوده گردد، به بلايش افزوده گردد.
23- كفّاره خدمت به حاكمان
«كَفّارَةُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
كفّاره كارمندى سلطان، احسان به برادران دينى است.
24- نافله و تقرّب
«صَلاةُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِكُلِّ مُؤْمِن... .»:
نماز نافله راه نزديك شدن هر مؤمنى به خداوند است... .
25- اصلاح و گذشت
«يُنادى مُناد يَوْمَ القِيمَةِ: أَلا مَنْ كانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْيَقُمْ، فَلا يَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا كننده اى در روز قيامت ندا مىكند:آگاه باشيد، هر كه را بر خدا مزدى است برخيزد، و برنمىخيزد، مگر كسى كه گذشت كرده و اصلاح بين مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.

26- بهترين صدقه
«عَوْنُكَ لِلضَّعيفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَةِ.»:
كمك كردنت به ناتوان از بهترين صدقه است.
27- سختى ناحقّ
«يَعْرِفُ شِدَّةَ الْجَوْرِ مَنْ حُكِمَ بِهِ عَلَيْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن كس شناسد كه بدان محكوم گردد.
28- گناهان تازه، بلاهاى تازه

«كُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ يَكُونُوا يَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ يَكُونُوا يَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه كنند كه نمىكردند، خداوند بلاهايى تازه به آنها دهد كه به حساب نمىآوردند.
29- كليد بصيرت
«تَفَقَّهُوا فى دينِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصيرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفيعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَليلَةِ فِى الدّينِ وَ الدُّنْيا، وَ فَضْلُ الْفَقيهِ عَلَى الْعابِدِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْكَواكِبِ، وَ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ فى دينِهِ لَمْ يَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دين خدا دنبال فهم عميق باشيد، زيرا كه فهم عميقِ دين، كليد بصيرت و بينايى و كمال عبادت و سبب تحصيل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دين و دنياست.
و برترى فقيه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر كواكب، و كسى كه در دينش فهم عميق نجويد، خداوند هيچ عملى را از او نپسندد.

30- دنيا، بهترين وسيله
«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِكُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْيا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا يَثْلِمُ الْمُرُوَّةَ وَ ما لا سَرَفَ فيهِ، وَ اسْتَعينُوا بِذلِكَ عَلى أُمُورِ الدّينِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَيْسَ مِنّا مَنْ تَرَكَ دُنْياهُ لِدينِهِ أَوْ تَرَكَ دينَهُ لِدُنْياهُ».»:
براى خود بهره اى از دنيا برگيريد و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردى ايجاد نكند و اسراف نباشد منظور داريد، و به اين وسيله براى انجام امور دين يارى جوييد. زيرا كه روايت شده است: «از ما نيست كسى كه دنيايش را براى دينش ترك گويد يا دينش را براى دنيايش رها سازد.»
31- انتظار فَرَج
«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترين عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشايش است.
32- مِهرورزى با مردم
«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.
33- پرهيز از خشم
«مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ يَوْمِ الْقِيمَةِ.»:
هر كه خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قيامت را از او باز مىدارد.
34- قويترين مردم
«مَنْ أَرادَ أَنْ يَكُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْيَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر كه مىخواهد كه قويترين مردم باشد بر خدا توكّل نمايد.
35- ترقّى، نه درجا زدن
«مَنِ اسْتِوى يَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ كانَ آخِرُ يَوْمَيْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفِ الزِّيادَةَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ كانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْحَياةِ.»:
كسى كه دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و كسى كه دومين روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و كسى كه در خودش افزايش نبيند در نقصان است، و كسى كه در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.

- خير رسانى به ديگران
«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخيكَ أَنْ لا تَكْتُمَهُ شَيْئًا يَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْياهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجبترين حقّ برادرت بر تو آن است كه چيزى را كه سبب نفع دنيا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشيده ندارى.
37- پرهيز از شوخى
«إِيّاكَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ يَذْهَبُ بِنُورِ إِيْمانِكَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهيز، زيرا كه شوخى، نور ايمان تو را مىبرد.
38- پند پديدهها
«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَيْناكَ إِلاّ وَ فيهِ مَوْعِظَةٌ.»:
چيزى نيست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آن كه در آن پند و اندرزى است.
39- رنج ناديده، نيكى را نمىفهمد
«مَنْ لَمْ يَجِدْ لِلاِْساءَةِ مَضَضًا لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
كسى كه مزه رنج و سختى را نچشيده، نيكى و احسان در نزد او جايگاهى ندارد.
40- محاسبه اعمال
«لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَيِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَيْهِ.»:
از ما نيست كسى كه هر روز حساب خود را نكند، پس اگر كار نيكى كرده است از خدا زيادى آن را بخواهد، و اگر در آن كار بدى كرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نمايد.


 

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

 

 

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

در روز 18 رجب سال دهم هجری ابراهیم فرزند رسول خدا(ص) در حالی که هنوز دو سالش تمام نشده بود، دار فانی را وداع گفت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.

به گزارش جهان، پیامبراکرم(ص) دارای دو پسر به نام‌های، عبدالله و قاسم، معروف به طیب و طاهر و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و حضرت فاطمه زهرا(س) بود که همگی از خدیجه کبری(س) بودند و در مکه معظمه دیده به جهان گشودند.

رسول خاتم از همسران دیگر، فرزندی نداشت مگر از «ماریه قبطیه». او از اهالی اسکندریه بود که پس از سفر به حجاز مسلمان و همسر پیامبر شد.

وقتی آثار حمل بر ماریه ظاهر شد، پیغمبر(ص)، ماریه را در میان بستانی که متعلق به پیامبر و در میان قبیله بنی مازن و در نزدیکی مسجد قبا قرار داشت، اسکان دهد، این محل بعدها به نام «مشربه ام ابراهیم» مشهور شد، هم اکنون مشربه ام ابراهیم در دو کیلومتری سمت شرقی مسجد قبا واقع است.

پس از ولادت ابراهیم فرزند رسول خدا در اواخر سال هشتم هجری، یپغمبر در روز هفتم ولادت پسرش، گوسفندی عقیقه کرد.



مزار ابراهیم پسر رسول خدا(ص)

در همین روز پیامبر خدا(ص) این فرزند را ابراهیم نامید و فرمود: «جبرئیل بر من نازل شد و گفت: السلام علیک یا ابا ابراهیم!

رسول خاتم(ص) فرزندش را بسیار دوست داشت. اما این کودک خردسال و محبوب پیامبر(ص) عمر چندانی نکرد و در کمتر از دو سالگی وفات یافت. وی به مدت یک‌سال و 10 ماه و هشت روز و به روایتی دیگر، یک‌سال و 6 ماه و چند روز زندگی کرد و سپس بیمار شد و در همان بیماری در 18 رجب سال دهم قمری بدرود حیات گفت.

*ابراهیم یا حسین؟

ابن عباس می‌گوید، روزی خدمت رسول اکرم (ص) بودم، فرزندش ابراهیم را روی زانوی چپ و حسین (ع) را روی زانوی راست خود نهاده بود، یک دفعه ابراهیم و یک دفعه حسین (ع) را می‌بوسید، جبرئیل بر رسول خدا (ص) نازل شد، سلام خدا را رسانید و گفت: «خداوند بین این دو فرزند را جمع نخواهد کرد، باید یکی را فدای دیگری کنی». رسول خدا (ص) نگاهی به ابراهیم و حسین (ع) انداخت و گریه کرد و فرمود: «مادر ابراهیم کنیز است که در مرگ او من و مادرش ناراحت می‌شویم؛ ولی مادر حسین (ع) فاطمه است که در نبود او، من و پدر و مادرش ناراحت می‌شویم، ای خدای متعال! من ابراهیم خودم را فدای حسین (ع) می‌کنم».

*پیغمبر در سوگ فرزندش گریان می‌شود

در دقایق آخر عمر وی و آن‌گاه که در حال جدا شدن روح از بدن بود، رسول خدا(ص) در کنار بسترش نشسته بود و در حالی که اشکش به صورتش جاری می‌شد، چنین فرمود: «تدمع العین و یحزن القلب و لانقول الاّ ما یرضی الرّب و انا بک یا ابراهیم لمحزونون»؛ قلبم اندوهناک و چشمم گریان است و چیزی بجز رضای حق نمی‌گویم، ای ابراهیم! اینک در فراقت شدیداً اندوهناکیم (صحیح بخاری ج 1، کتاب الجنائز، حدیث 1241؛ صحیح مسلم، ج 2؛ کتاب الفضائل، ح 2315؛ سنن ابن ماجه، ج 1، کتاب الجنائز، ح 1589؛ سنن ابی داود، ج 2 کتاب الجنائز، باب البکاء علی المیّت، مسند احمد، ج 3، ص 194).

امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) به دستور رسول اکرم(ص)، بدن ابراهیم را غسل داد و کفن کرد، آن گاه گروهی از اصحاب پیامبر(ص)، جنازه ابراهیم را تشییع کرده و در قبرستان بقیع به خاک سپردند.



بقیع قبل از تخریب

* آیا رابطه‌ای میان مرگ ابراهیم و خورشید‌گرفتگی وجود داشت؟!

در تاریخ آمده است روزی که ابراهیم فرزند پیامبر درگذشت، آفتاب گرفت، گروهی تصور کردند که آفتاب برای مرگ ابراهیم گرفته است، پیامبراکرم (ص) بر فراز منبر رفت و مردم را از حقیقت امر آگاه ساخت و فرمود: هان! ای مردم! بدانید: «اِنَّ الشَّمسَ وَ القَمَرَ آیتَانِ مِن آیاتِ اللهِ یجرِیانِ بِاَمرِهِ، مُطِیعانِ لَهُ لاینکَسِفانِ لِمَوتِ اَحَدٍ وَ لا لِحَیاتِهِ؛ آفتاب و ماه نشانه‌های قدرت خدا هستند، آنها بر طبق سنن طبیعی و قوانینی که خدا بر آنها مقرر داشته است، در مسیر خاصی می‌گردند، هرگز برای مرگ کسی و یا تولد کسی نمی‌گیرند، بلکه وظیفه شما در موقع کسوف این است که نماز بگزارید». (فروغ ابدیت، ج2، آیت الله جعفر سبحانی)

*بقعه‌ای که توسط وهابیان تخریب می‌شود

از جمله بقعه‌ها، گنبد و بارگاه‌ها که در داخل بقیع به وسیله وهابیان منهدم شده است، ساختمان بقعه و حرم متعلق به جناب ابراهیم فرزند رسول خدا (ص) است، در گذشته از این جهت که پیکر «جناب ابراهیم» در کنار قبر «عثمان بن مظعون» چهاردهمین مسلمان مکه و صحابه جلیل القدر رسول خدا(ص) به خاک سپرده شده و هر دو قبر در کنار هم قرار گرفته‌اند و دارای یک گنبد بودند.


+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

پرده غرور  
قال اميرالمؤ منين عليه السلام :

 بَيْنَكُمْ‏ وَ بَيْنَ‏ الْمَوْعِظَةِ حِجَابُ الْعِزَّة.
ميان شما و پذيرش پند و اندرز، پرده غرور است (هر كس آن پرده را دريد گوش دلش بگوهرهاى مواعظ انبيا و بزرگان گرانباز مى گردد). تحف العقول ؛ النص ؛ ص236

ميان دل و گوش و پند و اندرز ****حجاب بين آنها هست چون مرز
هر آنكس اين حجاب از بين گيرد ****دل و گوشش زنيكان پند گيرد

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

پرده غرور  
قال اميرالمؤ منين عليه السلام :

 بَيْنَكُمْ‏ وَ بَيْنَ‏ الْمَوْعِظَةِ حِجَابُ الْعِزَّة.
ميان شما و پذيرش پند و اندرز، پرده غرور است (هر كس آن پرده را دريد گوش دلش بگوهرهاى مواعظ انبيا و بزرگان گرانباز مى گردد). تحف العقول ؛ النص ؛ ص236

ميان دل و گوش و پند و اندرز ****حجاب بين آنها هست چون مرز
هر آنكس اين حجاب از بين گيرد ****دل و گوشش زنيكان پند گيرد

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 



+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

 
 

ناسا روز گذشته راس ساعت 4‪:‬30 به وقت گرینویچ فضاپیمای NuSTAR را با راکت Orbital Sciences Pegasus XL به فضا پرتاب کرد تا با تلسکوپ فضایی جدیدش تا حد توان نور حقیقت را بر سیاه ترین و مرموزترین بخش های جهان هستی بتاباند.

قرار است این فضاپیما هفت روز پس از رسیدن به مدار مورد نظر (از ۲۰ ژوئن)، با باز کردن دکل ۱۰ متری خود، دو واحد نوری جداگانه جمع آوری اشعه ایکس را در فاصله کانونی دوربین تلسکوپ قرار دهد. هر یک از این واحدهای نوری شامل ۱۳۳ لایه شیشه ای تو در تو هستند که قرار است حداکثر نور ممکن را به دام انداخته و ثبت کنند. با همکاری این دو واحد نوری، به طور هندسی و دقیقی می توان میزان انحراف اشعه نور را میان دو انتهای این دکل بلند اندازه گیری کرد.

با این تجهیزات قرار است که بخش فرار اطراف نواحی پرانرژی سیاه چاله ها و پس ماندهای انفجارهای ستاره ای نقطه گذاری شده و قابل محاسبه و مشاهده گردد.

در حالی که سیاه چاله ها به دلیل قدرت جاذبه عظیم شان که حتی اجازه گریز نور را هم نمی دهد، خودشان غیر قابل دیدن هستند، اما نواحی اطراف آنها به شکل استثنائی روشن و تابناک هستند، که این تلسکوپ جدید می تواند بخشی از انرژی آنها را در سر راه بلعیده شدن توسط سیاه چاله، به صورت گرما و روشنایی به ما نشان دهد.

دانشمندان امیدوارند با مطالعه و مشاهده این نواحی پر انرژی بهتر بتوانند شیوه شکل گیری سیاه چاله ها را درک کنند. سیاه چاله ها می توان بخشی جدایی ناپذیر و مهم هر کهکشان دانست. برای مثال در مرکز کهکشان راه شیری هم یک سیاهچاله کلان جرم وجود دارد که ۴ میلیون برابر سنگین تر از خورشید است. ستاره شناسان با اینکه مدت زمان زیادی مشغول جمع اوری اطلاعات درباره آن هستند، هنوز چیز زیادی درباره اش نمی دانند و امیدوارند با NuSTAR بتوانند پیشرفتی در این موضوع داشته باشند.

Fiona Harrison می گوید‫:‬ «ما می توانیم با این اطلاعات جدید، قطعات پازل مان را کنار یکدیگر قرار دهیم تا دریابیم که چگونه کهکشان ها و سیاه چاله ها در مجاورت هم رشد می کنند و چه تاثیراتی بر یکدیگر دارند‫.‬ ‎البته این اولین تلسکوپ فضایی اشعه ایکس ناسا نیست، اما آنچنان قوی است که ما می توانیم دامنه بسیار بزرگتری از طیف اشعه ایکس را ثبت و مشاهده کنیم‫.‬ »

این تلسکوپ که کمی بزرگتر از یک اتوبوس است، تقریبا ۱۶۵میلیون دلار برای ناسا هزینه در بر داشته است. که البته ناسا آن را در زمره ماموریت های اکتشافی کم هزینه خود دسته بندی می کند. این فضاپیما هم اکنون در ارتفاع ۱۲ کیلومتری بالای اقیانوس آرام در مدار خود قرار گرفته است.

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

لقمان حکیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور …

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد .

روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.

روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ها بخواند.

پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى!

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

فاطمه زهرا علیهاالسلام می‏فرماید: از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله شنیدم، در روز جمعه ساعتی است که هیچ مسلمانی مراقب آن نبوده که حاجت خیری از خدای عزوجل بخواهد مگر آنکه حاجت او را برآورده ساخته است. فاطمه علیهاالسلام می‏گوید عرض کردم یا رسول‏اللَّه آن چه ساعتی است؟ فرمود: آن هنگامی است که نصف قرص خورشید در موقع غروب پنهان شود. پس از آن فاطمه به غلام خود فرمود: بر فراز بام درآی و چون دیدی نصف قرص خورشید در هنگام غروب پنهان شد به من خبر ده تا دعا کنم.

 

 

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

جبرئیــل خــدمت حــضرت رسول (ص) عرض نمود : که هر کس از امت تو شش چیز را شعار

خـــود سـازد رستـــگار مــی شـود و از جهنم محفوظ می ماند :

1) شروع در هر کاری بسم الله بگوید .

2) در هر نعمتی الحمدلله بگوید .

3) در هر کاری که می خواهد بکند انشاالله بگوید .

4) در هر معصیتی استغفرالله بگوید .

5) در هر مصیبـتـی که بر او وارد می شود انا لله و انا الیه راجعون بگوید .

6) ذکر غالب آنها لا اله الا الله باشد .  

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

امام موسی بن جعفر (ع) فرمودند :

« علومی را که مردم به آن نیاز دارند در چهار چیز یافتم :

1- اول اینکه خدای خودت را بشناسی .

2- بشناسی که خداوند با تو چه کار کرده است .

3- بشناسی که خداوند چه چیزی از تو می خواهد .

4- و بشناسی که چه چیزی تو را از دینت خارج می کند . »
 
+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

شايد شما هم امروز دلت براي زيارت حرم ثامن الحجج حضرت علي ابن موسي الرضا (ع) همانند كبوتر‌هاي حرمش به پرواز درآمده باشد.

به همت آستان قدس رضوي ارداتمندان به آستان ثامن الحجج حضرت علي ابن موسي الرضا عليه السلام، از اين پس مي‌توانند با تماس با روضه منوره از راه دور حرم ايشان را زيارت كنند.

برپايه اين خبر زائران آستان امام هشتم (ع) مي‌توانند، با شماره 05112003334 تماس گرفته و پس از عرض سلام به اين امام همام به طور تلفني زائر حرم ايشان شوند.

قابل توجه است كه زائراني كه در خارج از كشور قصد تماس با شماره مذكور را دارند از كد 0098 ـ كد كشور ايران ـ براي شماره‌گيري استفاده كنند.
 
+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

     

 آری خدا در همه جای عالم حاضر است ولی خدا می خواهد بنی نوع انسان خصوصاًَ مسلمین همه با یک هدف و متفقاً به یک سمت پیش روند از همه چیز و هر تفرقه رو برگردانند و با یاد خدا به خانه کعبه و مرکز وحدت یکدل رو کنند تا خودپرستی ها محو شود!


+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 


http://www.shiaupload.ir/images/86760627474742841765.jpg
+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

زندگینامه
 
نام‌ امام‌ هفتم‌ ما ، موسی‌ و لقب‌ آن‌ حضرت‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) كنیه‌ آن‌ امام‌ " ابوالحسن‌ "و " ابوابراهیم‌ " است‌ . شیعیان‌ و دوستداران‌ لقب‌ " باب‌ الحوائج‌ " به‌ آن‌ حضرت‌داده‌اند . تولد امام‌ موسی‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) روز یكشنبه‌ هفتم‌ ماه‌ صفر سال‌ ۱۲۸ هجری‌ در " ابواء " اتفاق‌ افتاد .

شخصی از حضرت امام صادق (علیه السلام) پرسید: چقدر فرزندتان موسی (علیه السلام) را دوست دارید؟ حضرت فرمودند: «دوست داشتم غیر از او فرزند دیگری نداشتم، تا هیچ کس، در علاقه ام به او شریک نمی شد.»(1)
حضرت امام رضا (علیه السلام) درباره ی پدر گرامیشان می فرمایند:
کان (الامام الکاظم (علیه السلام)) عقله لا توازی به العقول و ربما شاور الاسود من سؤانه؛ هیچ اندیشه ای با اندیشه ی او برابری نمی کرد و با این حال چه بسا با یکی از خادمان سیاه خود مشورت می کرد. (2)
ابن اثیر که از متعصبان اهل سنت است درباره ی این امام همام می گوید:
کان یلقب بالکاظم لأنه کان لحسین إلی من سیی ء الیه کان هذا عادنه؛امام کاظم (علیه السلام) از آن روی کاظم نامیده شدند که همواره با کسی که به ایشان بدی می کرد. به نیکی رفتار می کردند به این خوی ایشان بود (3)
دوران‌ امامت‌ امام‌ هفتم‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) مقارن‌ بود با سالهای‌ آخر خلافت‌ منصور عباسی‌ و در دوره‌ خلافت‌ هادی‌ و سیزده‌ سال‌ از دوران‌ خلافت‌ هارون‌ كه‌ سخت‌ترین‌ دوران‌ عمر آن‌ حضرت‌ به‌ شمار است‌ . امام‌ موسی‌كاظ‌م ( علیه السلام) از حدود ۲۱ سالگی‌ بر اثر وصیت‌ پدر بزرگوار و امر خداوند متعال‌ به‌ مقام‌ بلند امامت‌ رسید ، و زمان‌ امامت‌ آن‌ حضرت‌ سی‌ و پنج‌ سال‌و اندكی‌ بود و مدت‌ امامت‌ آن‌ حضرت‌ از همه‌ ائمه‌ بیشتر بوده‌ است‌ ، البته‌ غیر از حضرت‌ ولی‌ عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
صفات‌ ظ‌اهری‌ و باطنی‌ و اخلاق‌ آن‌ حضرت
حضرت‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) دارای‌ قامتی‌ معتدل‌ بود . صورتش‌ نورانی‌ و گندمگون‌ و رنگ‌ مویش‌ سیاه‌ و انبوه‌ بود . بدن‌ شریفش‌ از زیادی‌ عبادت‌ ضعیف‌ شد ، ولی‌ همچنان‌ روحی‌ قوی‌ و قلبی‌ تابناك‌ داشت‌ . امام‌ كاظ‌م‌ به‌ تصدیق‌ همه‌ مورخان‌ ، به‌ زهد و عبادت‌ بسیار معروف‌ بوده‌ است‌ . موسی‌ بن‌ جعفر از عبادت‌ و سختكوشی‌ به‌ " عبد صالح‌ " معروف‌ و در سخاوت‌ و خشندگی‌ مانند نیاكان‌ بزرگوار خود بود . بدره‌های‌ ( كیسه‌های‌ ) سیصد دیناری‌ و چهارصد دیناری‌ و دو هزار دیناری‌ می‌آورد و بر ناتوانان‌ و نیازمندان‌تقسیم‌ می‌كرد . از حضرت‌ موسی‌ كاظ‌م‌ روایت‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود : " پدرم‌ ( امام‌ صادق(ع‌) ) پیوسته‌ مرا به‌ سخاوت‌ داشتن‌ و كرم‌ كردن‌ سفارش‌ می‌كرد " . امام‌ ( علیه السلام) با آن‌ كرم‌ و بزرگواری‌ و بخشندگی‌ خود لباس‌ خشن‌ بر تن‌ می‌كرد ، چنانكه‌ نقل‌ كرده‌اند : " امام‌ بسیار خشن‌ پوش‌ و روستایی‌ لباس‌ بود " و این‌ خودنشان‌ دیگری‌ است‌ از بلندی‌ روح‌ و صفای‌ باطن‌ و بی‌اعتنایی‌ آن‌ امام‌ به‌ زرق‌ و برقهای‌ گول‌ زننده‌ دنیا . امام‌ موسی‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) نسبت‌ به‌ زن‌ و فرزندان‌ و زیردستان‌ بسیار با عاطفه‌ و مهربان‌ بود . همیشه‌ در اندیشه‌ فقرا و بیچارگان‌ بود ، و پنهان‌ و آشكار به‌ آنها كمك‌ می‌كرد . برخی‌ از فقرای‌ مدینه‌ او را شناخته‌ بودند اما بعضی‌ - پس‌ از تبعیدحضرت‌ از مدینه‌ به‌ بغداد - به‌ كرم‌ و بزرگواریش‌ پی‌ بردند و آن‌ وجود عزیز را شناختند . امام‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) به‌ تلاوت‌ قرآن‌ مجید انس‌ زیادی‌ داشت‌ . قرآن‌ را با صدایی‌ حزین‌ و خوش‌ تلاوت‌ می‌كرد . آن‌ چنان‌ كه‌ مردم‌ در اطراف‌ خانه‌ آن‌ حضرت‌ گرد می‌آمدند و از روی‌ شوق‌ و رقت‌ گریه‌ می‌كردند . بدخواهانی‌ بودند كه‌ آن‌ حضرت‌ و اجداد گرامیش‌ را - روی‌ در روی‌ - بد می‌گفتند و سخنانی‌ دور از ادب‌ به‌ زبان‌می‌راندند ، ولی‌ آن‌ حضرت‌ با بردباری‌ و شكیبایی‌ با آنها روبرو می‌شد ، و حتی گاهی‌ با احسان‌ آنها را به‌ صلاح‌ می‌آورد ، و تنبیه‌ می‌فرمود . تاریخ‌ ، برخی‌ از این‌ صحنه‌ها را در خود نگهداشته‌ است‌ . لقب‌ " كاظ‌م‌ " از همین‌ جا پیدا شد . كاظ‌م‌ یعنی‌ : نگهدارنده‌ و فروخورنده‌ خشم‌ . این‌ رفتار در برابر كسی‌ یا كسانی‌ بوده‌ كه‌ از راه‌ جهالت‌ و نادانی‌ یا به‌ تحریك‌ دشمنان‌ به‌ این‌ كارهای‌ زشت‌ و دور از ادب‌ دست‌ می‌زدند . رفتار حكیمانه‌ و صبورانه‌ آن‌ حضرت‌ ( علیه السلام) كم‌ كم‌ ، بر آنان‌ حقانیت‌خاندان‌ عصمت‌ و اهل‌ بیت‌ ( علیه السلام) را روشن‌ می‌ساخت‌ ، اما آنجا كه‌ پای‌ گفتن‌ كلمه حق‌ - در برابر سلطان‌ و خلیفه‌ ستمگری‌ - پیش‌ می‌آمد ، امام‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) می‌فرمود : " قل‌ الحق‌ و لو كان‌ فیه‌ هلاكك‌ " یعنی‌ : حق‌ را بگو اگرچه‌ آن‌ حقگویی‌ موجب‌ هلاك تو باشد . ارزش‌ والای‌ حق‌ به‌ اندازه‌ای‌ است‌ كه‌ باید افراد در مقابل‌ حفظ آن نابود شوند . در فروتنی‌ - مانند صفات‌ شایسته‌ دیگر خود - نمونه‌ بود . با فقرا می‌نشست‌ و از بینوایان‌ دلجویی‌ می‌كرد . بنده‌ را با آزاد مساوی‌ می‌دانست‌ و می‌فرمود همه‌ ، فرزندان‌ آدم‌ و آفریده‌های‌ خدائیم‌ . از ابوحنیفه‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ گفت‌ : " او را در كودكی‌ دیدم‌ و از او پرسشهایی‌ كردم‌ چنان‌ پاسخ‌ داد كه‌ گویی‌ از سرچشمه‌ ولایت‌ سیراب‌ شده‌ است‌ . براستی‌امام‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) فقیهی‌ دانا و توانا و متكلمی‌ مقتدر و زبردست‌ بود " . محمد بن‌ نعمان‌ نیز می‌گوید : " موسی‌ بن‌ جعفر را دریایی‌ بی‌پایان‌ دیدم‌ كه‌ می‌جوشید و می‌خروشید و بذرهای‌ دانش‌ به‌ هر سو می‌پراكند " . امام‌ ( علیه السلام) در سنگر تعلیم‌ حقایق‌ و مبارزه‌ نشر فقه‌ جعفری‌ و اخلاق‌ و تفسیر و كلام‌ كه‌ از زمان‌ حضرت‌ صادق‌ ( علیه السلام) و پیش‌ از آن‌ در زمان‌ امام‌ محمد باقر ( علیه السلام) آغاز و عملی‌ شده‌ بود ، در زمان‌ حضرت‌ امام‌ موسی‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) نیز به‌ پیروی‌ از سیره‌ نیاكان‌ بزرگوارش‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌ ،تا مردم‌ بیش‌ از پیش‌ به‌ خط مستقیم‌ امامت‌ و حقایق‌ مكتب‌ جعفری‌ آشنا گردند ، و این‌ مشعل‌ فروزان‌ را از ورای‌ اعصار و قرون‌ به‌ آیندگان‌ برسانند .خلفای‌ عباسی‌ بنا به‌ روش‌ ستمگرانه‌ و زیاده‌روی‌ در عیش‌ و عشرت‌ ، همیشه‌ درصدد نابودی‌ بنی‌ هاشم‌ بودند تا اولاد علی‌ ( علیه السلام) را با داشتن‌ علم‌ و سیادت‌ از صحنه‌ سیاست‌ و تعلیم‌ و ارشاد كنار زنند ، و دست‌ آنها را از كارهای‌ كشور اسلامی‌ كوتاه‌ نمایند . اینان‌ برای‌ اجراء این‌ مقصود پلید كارها كردند ، از جمله‌ : چند تن‌ از شاگردان‌ مكتب‌ جعفری‌ را تشویق‌ نمودند تا مكتبی‌ در برابر مكتب‌ جعفری‌ایجاد كنند و به‌ حمایتشان‌ پرداختند . بدین‌ طریق‌ مذاهب‌ حنفی‌ ، مالكی‌ ، حنبلی‌ و شافعی‌ هر كدام‌ با راه‌ و روش‌ خاص‌ فقهی‌ پایه‌ریزی‌ شد . حكومتهای‌ وقت‌ و بعد از آن‌ - برای‌ دست‌ یابی‌ به‌ قدرت‌ - از این‌ مذهبها پشتیبانی‌ كرده‌ و اختلاف‌ آنها را بر وفق‌ مراد و مقصود خود دانسته‌اند . در سالهای‌ آخر خلافت‌ منصور دوانیقی‌ كه‌ مصادف‌ با نخستین‌ سالهای‌ امامت‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) بود " بسیاری‌ از سادات‌ شورشی‌ - كه‌ نوعا از عالمان‌ و شجاعان‌ و متقیان‌ و حق‌ طلبان‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم‌ ) بودند و با امامان‌ نسبت‌ نزدیك‌ داشتند - شهید شدند . این‌ بزرگان‌ برای‌ دفع‌ ستم‌ و نشر منشور عدالت‌ و امر به‌ معروف‌ و نهی‌ از منكر ، به‌ پا می‌خاستند و سرانجام‌ با اهداء جان‌ خویش‌ ، به‌ جوهر اصلی‌ تعالیم‌ اسلام‌ جان‌ می‌دادند ، و جانهای‌ خفته‌ را بیدار می‌كردند . طلوعها و غروبها را در آبادیهای‌ اسلامی‌ به‌ رنگ‌ ارغوانی‌ درمی‌آوردند و بر در و دیوار شهرها نقش‌ جاوید می‌نگاشتند و بانگ‌ اذان‌ مؤذنان‌ را بر مأذنه‌های‌ مساجد اسلام‌ شعله‌ور می‌ساختند " . در مدینه‌ از كارگزاران‌ مهدی‌ عباسی‌ فرزند منصور دوانیقی‌ در عمل‌ ، همان‌ رفتار زشت‌ دودمان‌ سیاه‌ بنی‌ امیه‌ را پیش‌ گرفتند ، و نسبت‌ به‌ آل‌ علی‌ ( علیه السلام) آنچه‌ توانستند بدرفتاری‌ كردند . داستان‌ دردناك‌ " فخ‌ " در زمان‌ هادی‌ عباسی‌ پیش‌ آمد . علت‌ بروز این‌ واقعه‌ این‌ بود كه‌ " حسین‌ بن‌ علی‌ بن‌ عابد " از اولاد حضرت‌ امام‌ حسن‌ ( علیه السلام) كه‌ از افتخارات‌ سادات‌ حسنی‌ و از بزرگان‌ علمای‌ مدینه‌ و رئیس‌ قوم‌ بود ، به‌ یاری‌ عده‌ای‌ از سادات‌ و شیعیان‌ در برابر بیدادگری‌ " عبدالعزیز عمری‌ " كه‌ مسلط بر مدینه‌ شده‌ بود ، قیام‌ كردند و با شجاعت‌ و رشادت‌ خاص‌ در سرزمین‌ فخ‌ عده‌ زیادی‌ از مخالفان‌ را كشتند ، سرانجام‌ دشمنان‌ دژخیم‌ این‌ سادات‌ شجاع‌ را در تنگنای‌ محاصره‌ قرار دادند و به‌ قتل‌ رساندند و عده‌ای‌ را نیز اسیر كردند . مسعودی‌ می‌نویسد : بدنهایی‌ كه‌ در بیابان‌ ماند طعمه‌ درندگان‌ صحرا گردید . سیاهكاریهای‌ بنی‌ عباس‌ منحصر به‌ این‌ واقعه‌ نبود . این‌ خلفای‌ ستمگر صدها سید را زیر دیوارهای‌ و میان‌ ستونها گچ‌ گرفتند ، و صدها تن‌ را نیز در تاریكی‌ زندانها حبس‌ كردند و به‌ قتل‌ رساندند . عجب‌ آنكه‌ این‌ همه‌ جنایتها را زیر پوشش‌ اسلامی‌ و به‌ منظور فروخواباندن‌ فتنه‌ انجام‌ می‌دادند . حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) را هرگز در چنین‌ وضعی‌ و با دیدن‌ و شنیدن‌ آن‌ همه‌ مناظ‌ر دردناك‌ و ظ‌لمهای‌ بسیار ، آرامشی‌ نبود . امام‌ به‌ روشنی‌ می‌دید كه‌ خلفای‌ ستمگر در پی‌ تباه‌ كردن‌ و از بین‌ بردن‌ اصول‌ اسلامی‌ و انسانی‌اند . امام‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) سالها مورد اذیت‌ و آزار و تعقیب‌ و زجر بود ، و در مدتی‌ كه‌ از ۴ سال‌ تا ۱۴ سال‌ نوشته‌اند تحت‌ نظر و در تبعید و زندانها و تك‌ سلولها و یاهچالهای‌ بغداد - در غل‌ و زنجیر - به‌ سر می‌برد . امام‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) بی‌آنكه‌ - در مراقبت‌ از دستگاه‌ جبار هارونی‌ - بیمی‌ بدل‌ راه‌ دهد به‌ خاندان‌ و بازماندگان‌ سادات‌ رسیدگی‌ می‌كرد و از گردآوری‌ و حفظ آنان‌ و جهت‌ دادن‌ به‌ بقایای‌ آنان‌ غفلت‌ نداشت‌ . آن‌ زمان‌ كه‌ امام‌ ( علیه السلام) در مدینه‌ بود ، هارون‌ كسانی‌ را بر حضرت‌ گماشته‌ بود تا از آنچه‌ در گوشه‌ و كنار خانه‌ امام‌ ( علیه السلام) می‌گذرد ، وی‌ را آگاه‌ كنند . هارون‌ از محبوبیت‌ بسیار و معنویت‌ نافذ امام‌ ( علیه السلام) سخت‌ بیمناك‌ بود . چنانكه‌ نوشته‌اند كه‌ هارون‌ ، درباره‌ امام‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) می‌گفت‌ : " می‌ترسم‌ فتنه‌ای‌ بر پا كند كه‌ خونها ریخته‌ شود " و پیداست‌ كه‌ این‌ " قیامهای‌ مقدس‌ " را كه‌ سادات‌ علوی‌ و شیعیان‌ خاص‌ رهبری‌ می‌كردند و گاه‌ خود در متن‌ آن‌ قیامها و اقدامهای‌ شجاعانه‌ بودند از نظر دستگاه‌ حاكم‌ غرق‌ در عیش‌ و تنعم‌ بناحق‌ " فتنه‌ " نامیده‌ می‌شد .
از سوی‌ دیگر این‌ بیان‌ هارون‌ نشانگر آن‌ است‌ كه‌ امام‌ ( علیه السلام) لحظه‌ای‌ از رفع‌ ظ‌لم‌ و واژگون‌ كردن‌ دستگاه‌ جباران‌ غافل‌ نبوده‌ است‌ . وقتی‌ مهدی‌ عباسی‌ به‌ امام‌ ( علیه السلام) می‌گوید : " آیا مرا از خروج‌ خویش‌ در ایمنی‌ قرار می‌دهی‌ " نشانگر هراسی‌ است‌ كه‌ دستگاه‌ ستمگر عباسی‌ از امام‌ ( علیه السلام) و یاران‌ و شیعیانش‌ داشته‌ است‌ . به‌ راستی‌ نفوذ معنوی‌ امام‌ موسی‌ ( علیه السلام) در دستگاه‌ حاكم‌ به‌ حدی‌ بود كه‌ كسانی‌ مانند علی‌ بن‌ یقطین‌ صدراعظم‌ ( وزیر ) دولت‌ عباسی‌ ، از دوستداران‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) بودند و به‌ دستورات‌ حضرت‌ عمل‌ می‌كردند . سخن‌ چینان‌ دستگاه‌ از علی‌ بن‌ یقطین‌ در نزد هارون‌ سخنها گفته‌ و بدگوئیها كرده‌ بودند ، ولی‌ امام‌ ( علیه السلام) به‌ وی‌ دستور فرمود با روش‌ ماهرانه‌ و تاكتیك‌ خاص‌ اغفالگرانه‌ ( تقیه‌ ) كه‌ در مواردی‌ ، برای‌ رد گمی‌ حیله‌های‌ دشمن‌ ضروری‌ و شكلی‌ از مبارزه‌ پنهانی‌ است‌ ، در دستگاه‌ هارون‌ بماند و به‌ كمك‌ شیعیان‌ و هواخواهان‌ آل‌ علی‌ ( علیه السلام) و ترویج‌ مذهب‌ و پیشرفت‌ كار اصحاب‌ حق‌ ، همچنان‌ پای‌ فشارد - بی‌آنكه‌
دشمن‌ خونخوار را از این‌ امر آگاهی‌ حاصل‌ شود - . سرانجام‌ بدگوئی‌هائی‌ كه‌ اطرافیان‌ از امام‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) كردند در وجود هارون‌ كارگر افتاد و در سفری‌ كه‌ در سال‌ ۱۷۹ ه . به‌ حج‌ رفت‌ ، بیش‌ از پیش‌ به‌ عظمت‌ معنوی‌ امام‌ ( علیه السلام) و احترام‌ خاصی‌ كه‌ مردم‌ برای‌ امام‌ موسی‌ الكاظ‌م‌ ( علیه السلام) قائل‌ بودند پی‌ برد . هارون‌ سخت‌ از این‌ جهت‌ ، نگران‌ شد . وقتی‌ به‌ مدینه‌ آمد و قبر منور پیامبر اكرم‌ ( صلی الله علیه و آله و سلم‌ ) را زیارت‌ كرد ، تصمیم‌ بر جلب‌ و دستگیری‌ امام‌ ( علیه السلام) یعنی‌ فرزند پیامبر گرفت‌ . هارون‌ صاحب‌ قصرهای‌ افسانه‌ای‌ در سواحل‌ دجله‌ ، و دارنده‌ امپراطوری‌ پهناور اسلامی‌ كه‌ به‌ ابر خطاب‌ می‌كرد : " ببار كه‌ هر كجا بباری‌ در كشور من‌ باریده‌ای‌ و به‌ آفتاب‌ می‌گفت‌ بتاب‌ كه‌ هر كجا بتابی‌ كشور اسلامی‌ و قلمرو من‌ است‌ ! " آن‌ چنان‌ از امام‌ ( علیه السلام) هراس‌ داشت‌ كه‌ وقتی‌ قرار شد آن‌ حضرت‌ را از مدینه‌ به‌ بصره‌ آورند ، دستور داد چند كجاوه‌ با كجاوه‌ امام‌ ( علیه السلام) بستند و بعضی‌ را نابهنگام‌ و از راههای‌ دیگر ببرند ، تا مردم‌ ندانند كه‌ امام‌ ( علیه السلام) را به‌ كجا و با كدام‌ كسان‌ بردند ، تا یأس‌ بر مردمان‌ چیره‌ شود و به‌ نبودن‌ رهبر حقیقی‌ خویش‌ خو گیرند و سر به‌ شورش‌ و بلوا برندارند و از تبعیدگاه‌ امام‌ ( علیه السلام) بی‌خبر بمانند . و این‌ همه‌ بازگو كننده‌ بیم‌ و هراس دستگاه‌ بود ، از امام‌ ( علیه السلام) و از یارانی‌ كه‌ - گمان‌ می‌كرد - همیشه‌ امام‌ ( علیه السلام) آماده‌ خدمت‌ دارد می‌ترسید ، این‌ یاران‌ با وفا - در چنین‌ هنگامی‌ - شمشیرها برافرازند و امام‌ خود را به‌ مدینه‌ بازگردانند . این‌ بود كه‌ با خارج‌ كردن‌ دو كجاوه‌ از دو دروازه‌ شهر ، این‌ امكان‌ را از طرفداران‌ آن‌ حضرت‌ گرفت‌ و كار تبعید امام‌ ( علیه السلام) را فریبكارانه‌ و با احتیاط انجام‌ داد . باری‌ ، هارون‌ ، امام‌ موسی‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) را - با چنین‌ احتیاطها و مراقبتهایی‌ از مدینه‌ تبعید كرد . هارون‌ ، ابتدا دستور داد امام‌ هفتم‌ ( علیه السلام) را با غل‌ و زنجیر به‌ بصره‌ ببرندو به‌ عیسی‌ بن‌ جعفر بن‌ منصور كه‌ حاكم‌ بصره‌ بود ، نوشت‌ ، یك‌ سال‌ حضرت‌ امام‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) را زندانی‌ كند ، پس‌ از یك‌ سال‌ والی‌ بصره‌ را به‌ قتل‌ امام‌ ( علیه السلام) مأمور كرد . عیسی‌ از انجام‌ دادن‌ این‌ قتل‌ عذر خواست‌ . هارون‌ امام‌ را به‌ بغداد منتقل‌ كرد و به‌ فضل‌ بن‌ ربیع‌ سپرد . مدتی‌ حضرت‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) در زندان‌ فضل‌ بود . در این‌ مدت‌ و در این‌ زندان‌ امام‌ ( علیه السلام) پیوسته‌ به‌ عبادت‌ و راز و نیاز با خداوند متعال‌ مشغول‌ بود . هارون‌ ، فضل‌ را مأمور قتل‌ امام‌ ( علیه السلام) كرد ولی‌ فضل‌ هم‌ از این‌ كار كناره‌ جست‌ . باری‌ ، چندین‌ سال‌ امام‌ ( علیه السلام) از این‌ زندان‌ به‌ آن‌ زندان‌ انتقال‌ می‌یافت‌ . در زندانهای‌ تاریك‌ و سیاهچالهای‌ دهشتناك‌ ، امام‌ بزرگوار ما با محبوب‌ و معشوق‌ حقیقی‌ خود ( الله‌ ) راز و نیاز می‌كرد و خداوند متعال‌ را بر این‌ توفیق‌ عبادت‌كه‌ نصیب‌ وی‌ شده‌ است‌ سپاسگزاری‌ می‌نمود . عاقبت‌ آن‌ امام‌ بزرگوار در سال‌ ۱۸۳ هجری‌ در سن‌ ۵۵ سالگی‌ به‌ دست‌ مردی‌ ستمكار به‌ نام‌ " سندی‌ بن‌ شاهك‌ " و به‌ دستور هارون‌ مسموم‌ و شهید شد . شگفت‌ آنكه‌ ، هارون‌ با توجه‌ به‌ شخصیت‌ والای‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) پس‌ از درگذشت‌ و شهادت‌ امام‌ نیز اصرار داشت‌ تا مردم‌ این‌ خلاف‌ حقیقت‌ را بپذیرند كه‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) مسموم‌ نشده‌ بلكه‌ به‌ مرگ‌ طبیعی‌ از دنیا رفته‌ است‌ ، اما حقیقت‌ هرگز پنهان‌ نمی‌ماند .
بدن‌ مطهر آن‌ امام‌ بزرگوار را در مقابر قریش‌ - در نزدیكی‌ بغداد - به‌ خاك‌ سپردند . از آن‌ زمان‌ آن‌ آرامگاه‌ عظمت‌ و جلال‌ پیدا كرد ، و مورد توجه‌ خاص‌ واقع‌ گردید ، و شهر " كاظ‌مین‌ " از آن‌ روز بنا شد و روی‌ به‌ آبادی‌ گذاشت‌ .
زنان‌ و فرزندان‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام)
تعداد زوجات‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) روشن‌ نیست‌ . بیشتر آنها از كنیزان‌بودند كه‌ اسیر شده‌ و حضرت‌ موسی‌ كاظ‌م‌ ( علیه السلام) آنها را می‌خریدند و آزاد كرده‌ یا عقد می‌بستند . نخستین‌ زوجه‌ آن‌ حضرت‌ " تكتم‌ " یا " حمیده‌ " یا " نجمه‌ " دارای‌تقوا و فضیلت‌ بوده‌ و زنی‌ بسیار عفیفه‌ و بزرگوار و مادر امام‌ هشتم‌ شیعیان‌ حضرت‌ رضا ( علیه السلام) است‌ .
فرزندان‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر را ۳۷ تن‌ نوشته‌اند : ۱۹ پسر و ۱۸ دختر كه‌ ارشد آنها حضرت‌ علی‌ بن‌ موسی‌ الرضا ( علیه السلام) وصی‌ و امام‌ بعد از آن‌ امام‌ بزرگوار بوده‌ است‌ .
حضرت‌ احمد بن‌ موسی‌ ( شاهچراغ‌ ) كه‌ در شیراز مدفون‌ است‌ .
حضرت‌ محمد بن‌ موسی‌ نیز كه‌ در شیراز مدفون‌ است‌ .
حضرت‌ حمزه‌ بن‌ موسی‌ كه‌ در ری‌ مدفون‌ می‌باشد .
از دختران‌ آن‌ حضرت‌ ، حضرت‌ فاطمه‌ معصومه‌ در قم‌ مدفون‌ است‌ ، و قبه‌ و بارگاهی‌ با عظمت‌ دارد . سایر اولاد و سادات‌ موسوی‌ هریك‌ مشعلدار علم‌ و تقوا در زمان‌ خود بوده‌اند ، كه‌ در گوشه‌ و كنار ایران‌ و كشورهای‌ اسلامی‌ پراكنده‌ شده‌ ، و در همانجا مدفون‌ گردیده‌اند ، روحشان‌ شاد باد .
صفات‌ و سجایای‌ حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام)
موسی‌ بن‌ جعفر ( علیه السلام) به‌ جرم‌ حقگویی‌ و به‌ جرم‌ ایمان‌ و تقوا و علاقه‌ مردم‌ زندانی‌ شد . حضرت‌ موسی‌ بن‌ جعفر را به‌ جرم‌ فضیلت‌ و اینكه‌ از هارون‌ الرشید در همه‌ صفات‌ و سجایا و فضائل‌ معنوی‌ برتر بود به‌ زندان‌ انداختند . شیخ‌ مفید درباره‌ آن‌ حضرت‌ می‌گوید : " او عابدترین‌ و فقیه‌ترین‌ و بخشنده‌ترین‌ و بزرگ‌ منش‌ترین‌ مردم‌ زمان‌ خود بود ، زیاد تضرع‌ و ابتهال‌ به‌ درگاه‌ خداوند متعال‌ داشت‌ . این‌جمله‌ را زیاد تكرار می‌كرد : " اللهم‌ انی‌ أ?سألك‌ الراحهٔ‌ عند الموت‌ و العفو عند الحساب‌ " ( خداوندا در آن‌ زمان‌ كه‌ مرگ‌ به‌ سراغم‌ آید راحت‌ و در آن‌ هنگام‌ كه‌ در برابر حساب‌ اعمال‌ حاضرم‌ كنی‌ عفو را به‌ من‌ ارزانی‌ دار ) . امام‌ موسی بن‌ جعفر ( علیه السلام) بسیار به‌ سراغ‌ فقرا می‌رفت‌ . شبها در ظ‌رفی‌ پول‌ و آرد و خرما می‌ریخت‌ و به‌ وسایلی‌ به‌ فقرای‌ مدینه‌ می‌رساند ، در حالی‌ كه‌ آنها نمی‌دانستند از ناحیه‌ چه‌ كسی‌ است‌ . هیچكس‌ مثل‌ او حافظ قرآن‌ نبود ، با آواز خوشی‌ قرآن‌ می‌خواند ،قرآن‌ خواندنش‌ حزن‌ و اندوه‌ مطبوعی‌ به‌ دل‌ می‌داد ، شنوندگان‌ از شنیدن‌ قرآنش‌می‌گریستند ، مردم‌ مدینه‌ به‌ او لقب‌ " زین‌ المجتهدین‌ " داده‌ بودند . مردم‌ مدینه‌ روزی‌ كه‌ از رفتن‌ امام‌ خود به‌ عراق‌ آگاه‌ شدند ، شور و ولوله‌ و غوغایی‌ عجیب‌ كردند . آن‌ روزها فقرای‌ مدینه‌ دانستند چه‌ كسی‌ شبها و روزها برای‌ دلجویی‌ به‌ خانه‌ آنها می‌آمده‌ است‌ .
پي نوشت :
1- انوارالبهیه، شیخ عباس قمی، ص 278.
2- مکارم الاخلاق، ج2، ص 99.
3- کامل الزیارات، ج74، ص 164.
+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

باسمه تعالی

کامل ترین زندگی نامه ی حضرت محمد (ص)

عبدالمطلب پدر بزرگ رسول خدا (ص) همواره مراقب محمد (ص) بود و راهنمایی اندیشمند برای قریش در اداره امور محسوب می شد.
وقتی برای سرایه دار کعبه و بزرگ قوم عبدالمطلب فرشی در سایه کعبه گسترده می شد و فرزندان وی پیرامون مسند پدر می نشستند تا پدرشان بیاید و در جای مخصوص خود بنشیند گاهی رسول خدا بر روی مسند عبدالمطلب می نشست و چون عمو های وی می خواستند او را بر دارند عبدالمطلب می گفت:

پسرم را رها کنید. به خدا قسم که او را مقامی ارجمند است.

عبدالمطلب چنان از پیامبر اسلام حمایت می کرد که گوئی عزیزترین و گرامی ترین فرد در نزد وی است و چنان از عظمت وی یاد می کرد که گوئی خبر از بزرگ منشی و بزرگواری او دارد. چنانچه نقل میکنند در هنگامی که بر مسند عبدالمطلب نشسته بود و پسران وی او را بلند می کردند گفت:

او را رها کنید چه اینکه او خود را به بزرگی و سلطنت خبر می دهد.

سرپرستی عبدالمطلب دیری نپایید که به اخ رسید و رسول خدا در هشت سالگی پدر بزرگ خود را از دست داد. عبدالمطلب در “حجون” مکه به خاک سپرده شد.

اما قبل از وفات وی سرپرستی و نگهداری رسول خدا را به ابوطالب که با عبدالله از یک مادر بودند واگذاشت و گفت:

“ای عبد مناف تو را پس از خود درباره یتیمی که از پدرش جا مانده سفارش می کنم. او در گهواره پدر را از دست داد و من همچو مادری دلسوز بودم که فرزند خویش را در اغوش می کشید. اکنون برای دفع ستمی یا محکم ساختن پیوندی به تو از همه فرزندانم امیدوارترم.”

بعد از عبدالمطلب که به قولی سن پیامبر به هشت سال و هشت ماه و هشت روز رسیده بود سر پرستی وی بر عهده عمویش ابوطالب قرار گرفت. فاطمه دختر اسد بن هاشم همسر ابوطالب رسول خدا (ص) پرورش داد . چنانچه از رسول خدا (ص) روایت شده است که:

بعد از وفات فاطمه دختر اسد فرمود امروز مادرم وفات کرد.

و چون به او گفته شد ای رسول خدا برای فاطمه سخت بی تاب گشته ای؟ فرمودند:

او به راستی مادرم بود چه اینکه کودکان خود را گرسنه می گذاشت و مرا سیر می کرد و انان را گردالود می گذاشت ومرا شسته و اراسته می داشت.

——————————————————————————–

سفر رسول خدا به سام همراه ابوطالب
بعد از رحلت عبدالمطلب سرپرستی رسول خدا (ص) را عمویش ابوطالب به عهد گرفت و همسر ابوطالب همانند مادری مهربان به انجام وظیفه در قبال پیامبر مشغول شد. پیامبر دوازده ساله یا نه ساله و یا به قولی سیزده ساله بود که همراه عموی خود ابوطالب برای تجارت به شام رهسپار گشت. این سفر در دهم ربیع الاول سال سیزده واقعه فیل اتفاق افتاد و و چون کاروان به بصری قصبه ای در سرزمین حوران از توابع دمشق رسید راهبی به نام “بحیری” از دانایان دین مسیحیت از روی اثار و علائم رسول خدا را شناخت و به نبوت اینده وی خبر داد و ابوطالب را به مراقبت و نگهداری محمد (ص) سفارش نمود.

راهب مسیحی شاهد نشانه هایی در سیمای محمد بود که با انچه که وی در مورد بشارت عیسی به پیامبری به نام “احمد” که پس از او میاید داشت مطابقت می کرد. نشانه ها و علائم از این قبیل بود که این کاروان در نزدیکی صومعه او فرود امده و ابری را دیده بود که بر سر کاروانیان سایه می افکند و بالاخره شاهد آن بود که هر گاه این کاروان به سایه درختی پناه میاورد شاخه درخت فرو می ریزد و به همین سبب کروانییان را اکرام نموده و برای انان میهمانی ترتیب داد و از انها خواست که تمام افراد اعم از زن و مرد و کوچک و بزرگ شرکت جویند کاروان قریش همه امدند به جز محمد که به دلیل کم سن و سال بودن مراقب اموال انان بود. راهب مسیحی وقتی در فرد فرد انها نگریست نشانه های نبوت را نیافت پرسید ایا فردی هست که در این مهمانی شرکت نکرده باشد گفتند فقط پسر بچه ای است که نزد اموالمان برای مراقبت گذاشته ایم.

به دستور بحیرا او را اوردند و به محض مشاهده آن کودک نشانه ها و علائم نبوت را در او دید و در نزد خود نشاند و از کسانش در کاروان پرسید. ابوطالب جلو امد و خود را معرفی نمود. بحیرا دست رسول خدا را در دست گرفت و گفت:

این سرور جهانیان و فرستاده سرور دو جهان است که خداوند او را به عنوان رحمتی بر جهانیان مبعوث می دارد. در اینجا پیران قریش گفتند تو از کجا چنین اگاهی به دست اورده ای ؟ او گفت چون شما در استانه ورود به این سرزمین قرار گرفته اید هیچ سنگ و هیچ درختی نماند مگر انکه به سجده در افتاد واین در حالی است که جز در پیشگاه پیامبری از پیامبران خدا سجده روا نیست ونیز من او را از مهر نبوتی که در پایین استخوان شانه اش قرار دارد می شناسم. بحیرا پس از این گفتگو در پی کار خود رفت.

کاروانیان همه این ماجرا دیداند و ابوطالب نیز نصیحت راهب را پذیرفت واز بیم انکه یهودیان ممکن است محمد را به قتل برسانند با شتاب و سریع او را به مکه باز گرداند.

پیامبر خود به این سفر بسیار مشتاق بود چه اینکه خصوصیت اخلاقی ایشان ایجاب می کرد که مستقل و ازاد منش باشد و از نظر اقتصادی به خود متکی باشد و همین استقلال طلبی و ازادگی بود که پیامبر را در اوایل نوجوانی به سفر و استفاده از تجربیات بازرگانی وادار نمود.

——————————————————————————–

ویژگی های ظاهری پیامبر
آن چنانکه ذکر شد ویژگی های منحصر به فرد اخلاقی او را مشتاق یافتن راه های استقلال اقتصادی کرده بود. اما قبل از بیان ویژگی های سیرتی به بیان ویژگی های صورتی ایشان می پردازیم.

برای مثال امام حسن مجتبی (ع) از دائی ناتنی خود خواهش کرد تا جدش را توصیف نماید.

او نیز چنین پیامبر را وصف کرد:

رسول خدا (ص) بزرگ بود و در چشم ها بزرگ می نمود و رخساره اش همچو شب چهارده می درخشید. قدش از کوتاه قدان بلند تر و از بلند قدان کوتاه تر بود. چهره اش سپید. پیشانی اش گشاده. ابروانش کمانی و میان ابروانش رگی بود که به هنگام خشم از خون پر می شد. بینیش کشیده و باریک بود. محاسن حضرت پر پشت گونه هایش برجسته دهانش بزرگ دندان هایش با فاصله گردنش چون نقره زیبا و سینه اش پر مو اندامش معتدل شکم و سینه اش برابر سینه اش پهن و دستان و پاهایش محکم و درشت بود استخوانهای دست و پایش بلند گودی کف پایش زیاد و پاشنه هایش صاف بود بیشتر چشمانش را به زمین می دوخت به کسی خیره نمیشد و به نگاهی بسنده می کرد و همواره در سلام کردن پیشی می گرفت.

——————————————————————————–

ویژگی های سیرتی پیامبر
ویژگی های سیرتی ایشان از او پیامبری وارسته ساخت چنانچه قران درباره او می فرماید:

“انک علی خلق غظیم”

ای پیامبر همانا تو دارای سیرت اخلاقی بزرگ هستی

بنابراین انچه حضرت را از دیگران متمایز می ساخت و در چشم ها بزرگ جلوه می کرد و دوستان را مجذوب او و دشمنان را مرعوب او می ساختسیرت و منش اخلاقی پیامبر بود. محمد سالها پیش از انکه به پیامبری مبعوث شود در جامعه ای که قتل و قارت سنت شده و تجاوز به اموال دیگران شجاعت بود در میات اشنا و بیگانه به “امین” معروف شده بود. راستی و درستی محمد زبانزد همگان بود و پس از بعثت دشمنان اسلام همه تهمت ها را به او داداند بجز خیانت و دروغگویی.

یکی از بارزترین ویژگی های پیامبر داشتن شرح صدر بود. خداوند در مورد این ویژگی پیامبر در قران کریم می فرماید:

“الم نشرح لک صدرک”

آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم و به تو شرح صدر ندادیم

——————————————————————————–

سایر ویژگی های پیامبر
شجاعت گذشت عفو اغماض عبادت و خوشرویی از دیگر صفات پیامبر بود.

امیر مومنان علی (ع) درباره شجاعت پیامبر می فرماید:

هنگامی که اتش جنگ تافته می شد و کارزار دشوار می گشت به پیامبر اکرم پناه می بردیم و او را سپر خود می کردیم در آن هنگام او از همه ما به دشمن نزدیک تر بود.

درباره عفو پیامبر همین بس که ابوسفیان فرمانده مشرکان در جنگ بدر و احد و احزاب را عفو کرد. او که اندک تردیدی در مبارزه با پیامبر نداشت همسرش هند جگر خوار که وحشی را تشویق کرد تا حمزه سیدالشهدا را در جنگ احد بکشد و پس از شهادت حمزه پهلویش را شکافت و جگرش را در اورد و به دندان گرفت اما پیامبر در برابر این همه کینه توزی در فتح مکه اعلام کرد هر کس به خانه ابوسفیان نیز برود در امان است.

——————————————————————————–

ازدواج پیامبر با خدیخه
برنامه ازدواج پیامبر با خدیخه در دعوت خدیجه از حضرت محمد برای سر پرستی و مدیریت کاروان تجاری و بازرگانی پی ریزی شد.

پیامبر نیز چون دیگران با سرمایه اندک خود به تجارت می پرداخت و در ضمن به امانت داری و پاک دامنی شهرت یافته بود. تخصص در امر تجارت و تعهد شخصیت والای محمد امین خدیجه را وا داشت تا برای مدیریت گروه بازرگانی خود از وی سود جوید به همین خاطر از محمد امین دعوت به همکاری نمود.

خدیجه دختر خویلد پانزده سال پیش از واقعه فیل تولد یافت. مادرش فاطمه دختر زائدة بن اصم بود.

خدیجه زنی تجارت پیشه و ثروتمند و شرافتمند بود.

مردان را برای امور بازرگانی اجیر می کرد و حقی را به انها می داد. همچنانکه گفتیم امانتداری و تخصص محمد امین را شنیده بود به سراغ او فرستاد و از او تقاضا کرد که همراه غلام او ” میسرة ” برای تجارت از مکه رهسپار شام شود. پیامبر پیشنهاد خدیجه را پذیرفت و به شام رفت.

مدیر کاروان خدیجه در این زمان بیست و پنج ساله بود. وقتی کاروان تجاری محمد امین به بصری رسید نسطور راهب پیامبر را دید و میسرة را به پیامبری او مژده داد. میسرة نیز در سفر کراماتی را از پیامبر دیده بود که در بازگشت همه وقایع را برای خدیجه بازگو کرد و خدیجه در ازدواج با رسول خدا رغبت نمود.

در اینجا بود که علاقه مندی خود را به ازدواج با محمد امین اظهار نمود. پیامبر نیز با عموی خود نزد بزرگ خدیجه رفت و خدیجه را خواستگاری کرد.

تاریخ ازدواج دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت از سفر شام بود. مهریه جدیجه بیست شتر جوان و خطبه عقد را ابوطالب عمی پیامبر ایراد کرد.

خدیجه قبل از ازدواج با پیامبر نخست به ازدواج ابوهاله تمیمی و سپس به ازدواج عتیق بن عابد بن عبدالله بن عمر بم مخزوم در آمده بود و حدود بیست و پنج سال نیز با رسول خدا (ص) زندگی کرد و در شصت و پنج سالگی در سال دهم بعثت وفات یافت.

——————————————————————————–

آغاز بعثت
قول مشهور شیعه امامیه در تاریخ بعثت پیامبر بیست و هفتم ماه رجب و نظر دیگر فرقه های اسلامی ما رمضان بوده است.

روایتی از امام باقر (ع) نقل شده که در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در کوه حرأ فرشته ای بر رسول خدا (ص) که در آن زمان چهل ساله بود نازل شد. آن فرشته که وحی آورد جبرئیل بود.

یکی از مورخین شهیر اسلامی می نویسد:

بعثت رسول خدا (ص) در سال بیستم پادشاهی خسرو پرویز بوده است.

باید توجه داشت که پیامبر اسلام قبل از بعثت به غار حرا رفته و عبادت خدا را به جا می اورد. پیامبر رحمت یکی از ماههای سال را برای عبادت در غار حرا به سر می برد.

از نوشته بعضی استفاده می شود که علاوه بر رفتن رسول خدا (ص) به غار حرا رفته قریش چنین ائینی داشته. چنانچه امده است:

رسول خدا (ص) در هر سال یک ماه به غار حرا می رفت و در آنجا به عبادت می پرداخت. این کار یکی از آئین های عبادی قریش در دوران جاهلیت بود.

درباره آغاز وحی نوشته اند که:

نخستین چیزی که وحی با آن آغاز شد رویای صادقه بود او هیچ خوابی نمی دید مگر آنکه همانند صبح روشن تحقق می یافت. سپس در خلوت و انس محبوب او قرار گرفت و در غار حرا با خدای خود خلوت می کرد و در شبهای ذوات العدد ( شبهای دهه اخر ماه رمضان ) و پیش از اینکه به نزد خانواده اش برگردد در آن غار به عبادت می پرداخت و توشه بر می گرفت و سپس به نزد خدیجه باز می گشت و برای رفتن به اعتکافی دیگر خود را آماده می ساخت این کار ادامه یافت تا زمانی که وحی حضرت حق بر او فرود آمد در حالی که در همان غار بود.

این روایت حاکی از آن است که آغاز اشراق الهی و اتصال به خداوند به وسیله رویا صورت پذیرفته است. اما در سیره ابن هشام مطلبی آمده است که شروع وحی را با رویا دانسته است.

چنانچه می نویسد:

جبرئیل به امر پروردگار فرود آمد.

پیامبر می فرماید:

او در حالی که من خوابیده بودم قطعه ای از دیباج آورد که نوشته ای در آن بود پس گفت بخوان گفتم نمیخوانم. پیامبر می فرماید: پس بر من فشار آورد که گمان کردم مرگ مرا فرا رسیده است سپس رهایم ساخت و گفت بخوان گفتم چه بخوانم؟ سپس بر من فشاری وارد آورد که گمان کردم این مرگ است که فرا رسیده. سپس رهایم کرد و گفت بخوان گفتم چه بخوانم ؟ این سخن را از بیم آن گفتم که دیگر بار آن کرده خود را با من تکرار نکند. پس گفت بخوان به نام خدایت که آفرید انسان را از علق. بخوان به نام پروردگار بزرگ خویش که انسان را با قلم بیاموخت. انسان را آنچه نمی دانست بیاموخت.

اگر چه نمی توان آغاز رسالت را با رویای صحیح دانست ولی قدر مسلم این است که حضرت در سال های نزدیک به بعثت از مردم کناره می گرفت و شاید وجود رویا هایی در زندگیش دگرگونی ایجاد کرده و او را به گوشه گیری تشویق نموده بود.

بهر حال در یکی از سال های عزلت وقتی در حرا مشغول عبادت بود جبرئیل نازل شد و آیه هایی از سوره علق را به پیامبر اکرم (ص) تلقی نمود.

بعد از اعلان رسالت که تا آن شب برای او سابقه نداشت طبعی بود که قبل از انجام هر کاری به منزل برود. در خانه وی سه نفر یعنی خدیجه و علی بن ابی طالب و زید بن حارثه بود. وقتی آنها از قضیه اطلاع پیدا کردند اولین کسانی بودند که به پیغمبر گرویدند.

ابتدا دعوت به صورت مخفی و پنهانی انجام می گرفت.

در دومین روز بعثت تشریع حکمی از احکام اسلام اغاز شد و ان فرمان به نماز بود.

یعقوبی می نویسد:

نخستین نمازی که بر می واجب گشت نماز ظهر بود. جبرئیل فرود آمد و وضو گرفتن را به او نشان داد و سپس نماز خواند تا به پیامبر نشان دهد که چگونه نماز بخواند. آنگاه خدیجه رسید و رسول خدا او را خبر داد پس وضو گرفت و نماز خواند. آنگاه علی بن ابی طالب (ع) رسول خدا را دید و آنچه را دید انجام می دهد انجام داد.

در این مدت مسافران گاه به گاه در کنار کعبه مردی را می دیدند که به نماز ایستاده است در سمت راست او پسری جوان و در سمت چپ او زنی به نماز مشغولند. شگفت زده از دیدن این افراد سوال می کردند.

دوران دعوت نهانی سه سال طول کشید طی این سال ها چند تن از جمله یزید بن حارث و جعفر بن ابی طالب و زبیر بن عوام و ابو سلمه مخزومی و ارقم بن ابی ارقم و ابوبکر بن ابی قحافه و عثمان بن مظعون و اسمأ دختر ابوبکر و ام فضل همسر عباس بن مطلب طلحة بن عبیدالله و عبدالرحمن بن رئوف و خباب بن ارت و… ایمان آوردند.

——————————————————————————–

اولین اسلام آورندگان
همچنانکه قبلا بیان کردیم پیغمبر (ص) بعد از نزول وحی نخستین بار در وهله اول به منزل آمدند و اولین کسانی که از رسالت ایشان مطلع گشتند خانواده ایشان و امیر المومنین (ع) بودند. آنها به پیامبر ایمان آوردند چنانچه روایت شده است که عمر بن عبسه می گفت:

در آغاز بعثت نزد رسول خدا شرفیاب شدم و گفتم: آیا کسی در امر رسالت تو را پیروی کرده؟ گفت: آری زنی و کودکی و غلامی و مقصودش خدیجه و علی بن ابی طالب و زید بن حارثه بود.

برخی می نویسند: پس از زید بن حارثه و ابوبکر بن قحافه و بر اثر دعوت وی عثمان بن عفان بن ابی العاص و زبیر بن عوام و عبد الرحمن بن عوف زهری و سعد بن ابی وقاص و طلحه بن عبیدالله اسلام آوردند این افراد در پذیرفتن اسلام بعد از خدیجه و علی و زید بن حارثه بر همه سبقت جسته اند سپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دین اسلام در آمدند.

در مورد اسلام جعفر بن ابی طالب اعتقاد بر این است جعفر اندکی بعد از برادرش علی (ع) اسلام آورد. روایت شده است که ابو طالب رسول خدا و علی (ع) را دید که نماز می خوانند و علی پهلوی راست رسول خدا ایستاده پس به جعفر گفت تو هم بال دیگر پسر عمویت باش و در پهلوی چپ وی نماز بگذار و جعفر همین کار را کرد.

حمزة بن عبدالمطلب نیز به قولی در سال دوم بعثت و به روایتی در سال ششم بعثت بعد از رفتن رسول خدا به خانه ارقم اسلام آورده است.

یاران پیامبر بعد از درگیری کوتاهی برای عبادت به خانه ارقم رفته و در آنجا پنهان شدند. درگیری اینگونه آغاز شد که روزی سعد بن ابی وقاص با چند نفر از اصحاب رسول خدا نماز می گذارد که چند نفر از مشرکین با آنها به ستیز بر خواستند و جنگ در میان آنان در گرفت سعد مردی از مشرکان را با استخوان فک شتری زخمی کرد و این نخستین خونی بود که در اسلام ریخته شد.

پس از این واقعه رسول خدا و یارانش در خانه ارقم پنهان شدند تا اینکه دستور علنی شدن دعوت ابلاغ شد.

——————————————————————————–

علنی شدن دعوت
بعد از سه سال تبلیغ پنهانی و جمع شدن گروهی اندک گرد پیامبر اسلام همانند پروانه هایی که به دور شمع می گردند اما آتش عشق آنان آنقدر زیاد است که سوختن را حس نمی کنند بالاخره دستور آسمانی انذار عشیره نازل شد.

خداوند تبارک و تعالی پیامبر عزیزش را دستور داد که خویشان نزدیکتر خود را بیم دهد سپس بر گوه مروه ( و به قولی بر کوه صفا ) ایستاد و با صدای بلند قبایل مختلف را فراهم آورد. آنگاه در یکی از خانه های بنی هاشم آنان را جمع کرد سپس به استناد آیه کریمه:

“و انذر عشیرتک الاقربین”

خویشان نزدیکتر خود را انذار کن”

آنان را به دین اسلام دعوت نمود و به آنان اعلام کرد که خداوند پیامبر خود را در میان آنها مبعوث کرده و او را فرموده است که بیمشان دهد. اما پیش از آنکه رسول خدا سخن بگوید ابولهب او را به ساحری نسبت داد و جمعیت متفرق شدند.

این آیه که در سوره شعرأ واقع است وقتی نازل شد که پیامبر در صدد بر آمد که به هر نحوی که شده امت را متوجه دستور کند. لازم به ذکر است سوره شعرأ که آیات انذار شعیره در آن است بعد از سوره طه نازل شد. سپس به ترتیب سوره های نمل و قصص و بنی اسرائیل و یونس و هود و یوسف و آنگاه سوره حجر که دستور علنی شدن دعوت و مقاومت و مخالفت با مشرکین در آن واقع است نازل گشته است.

آخرین دستور علنی کردن دعوت در سوره حجر آیات ۹۴ و ۹۵ میباشد که رسول گرامی اسلام دستور یافت تا یکباره دعوت خویش را علنی و عملی سازد و از آزار مشرکان نهراسد. ایشان در جایی به نام ابطح ایستاد و گفت:

منم رسول خدا شما را به عبادت خدای یکتا و ترک عبادت بت هایی دعوت می کنم که نه سود می دهند و نه زیان می رسانند نه می آفرینند و نه روزی می دهند نه زنده می کنند و نه می میرانند. برخی بر این باورند که رسول خدا در بازار عکاظ به پا خواست و گفت:

“قو لوا لا اله الله تفلحوا”

بگویید لا اله الا الله تا رستگار شوید

در این میان مردی را دیدند که گفت ای مردم این جوان برادرزاده من و بسیار دروغگوست پس از او بر حذر باشید. پرسیدند این مرد کیست؟ گفتند این مرد ابولهب پسر عبدالمطلب و عموی آن جوان است.

به هر حال پیامبر بعد از رسیدن آخرین دستور علنی شدن یعنی پس از نزول آیه های زیر ابلاغ را علنی ساخت.

فاصدع بما تومر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین

روی برگردان همانا تو را از شر تمسخر و استهزأ کنندگان محفوظ می داریم

و در این مسیر بدون آنکه از خطرات بیم داشته باشد امر خویش را آشکار ساخت. ابن هشام می نویسد:

نخست که پیغمبر قریش را به پرستش خدای یگانه خواند معترض نشدند . دشمنی آنان هنگامی آغاز شد که وی بتان را نکوهش کرد.

کم کم شمار مسلمانان رو به فزونی گذاشت و دشمنان پیغمبر بر سخت گیری های خود افزودند.

——————————————————————————–

سر سخت ترین دشمن پیامبر و کارشکنی ها
دشمنان پیامبر (ص) در واقع کسانی بودند که با ابلاغ رسالت محمدی منافعشان به خطر افتاد. چه اینکه بزرگان قریش نه اعتقادی به بتان داشتند و نه به آنها دل بسته بودند. تنها آنها را وسیله هایی برای مصمل به اهداف خود می دانستند و حمله به بتان را موجب از بین رفتن ابهت بت ها دانسته که در نتیجه امیال و آرزوها و منافعشان را در خطر می دیدند.

سر سخترین دشمنان پیامبر را از هر طایفه ای از قریش افراد زیر ذکر کرده اند:

_ ابولهب و ابوسفیان بن حارث از بنی عبدالمطلب

_ عتبة بن ربیعه و شیبة بن ربیعه و عقبة بن ابی معیط و ابوسفیان بن حرب و معاویة بن مغیره از طایفه عبد شمس بن عبد مناف.

_ نضربن حارث بن علقمه از بنی عبدالدار بن قصی

_ اسود بن مطلب و زمعة بن اسود و ابوالبختری از طایفه بنی عبدالعزی بن قصی

_ اسود بن عبد یغوث از بنی زهرة بن کلاب

_ ابوجهل و عاص بن هشام و ولید بن مغیرة بن عبدالله و ابو قیس بن ولید و ابو قیس بن فاکه بن مغیرة و زهیر بن ابی امیه و اسود بن عبدالاسد و صیفی بن صائب از طایفه بنی مخزوم

_ عاص بن وائل و حارث بن عدی و منبة بن حجاج و نبیه برادر حجاج از طایفه بنی سهم

و بالاخره از طایفهبنی جمع بن حصیص افراد زیر جزو دشمنان پیامبر بودند:

امیة بن خلف و ابی بن خلف و انیس بن معیر و حارث بن طلاطله و عدی بن حمرأ ابن اصدی و …

سران قریش برای آنکه پیشرفت دین تازه را متوقف سازند به هر حیله ای متوسل می شدند. بدگویی از پیغمبر و آزار رساندن به او شکنجه و آسیب پیروان او نسبت دادن شاعری و دیوانگی و ساحری به وی و… ولی هیچ یک از این اقدامات سودی نبخشید.

ابن اسحاق نوشته است سران قریش چون ابوسفیان و ابوجهل و و دیگران شبها پنهانی به خانه ای که محمد (ص) در آنجا مردمان را موعظه می کرد و به سخنان او گوش می دادند. صبح که از آنجا در آمدند گفتند دیگر چنین کاری نکنیم مبادا رفتار ما سبب شود که نادانان قبیله فریفته سخنان محمد شوند. سر انجام با یکدیگر به مشورت نشسته اند که چه کنند. ابوجهل که از تسره بنی مخزوم بود گفت ما با پسران عبد مناف بر سر ریاست پیکار کردیم هر چه کردند ما از آنان پس نماندیم تا آنکه سر انجام گفتند از آسمان به ما وحی می رسد به خدا هرگز بدو ایمان نخواهیم آورد. بالاخره پیشنهاد ها و تهدیدات آغاز شد. عتبة بن ربیعه که یکی از اشراف مکه بود دید که پیامبر (ص) در مسجد الحرام نشسته است به قریش گفت که می روم و پیشنهادهایی به وی می دهم. عتبة نزد پیامبر (ص) رفت و گفت: برادرزاده! تو با امری عظیو که آورده ای جماعت قوم را متفرق ساخته ای و خدایان و دینشان را نکوهش کرده ای اکنون پند مرا بشنو و آنها را نیک بنگر. پیامبر (ص) فرمود: ای ابو ولید بگو تا بشنوم. گفت اگر منظورت از آنچه می گویی مال است آن همه مال به تو میدهم تا از همه ثروتند تر گردی. اگر به منظور سروری قیام کردی تو را بر خود سروری می دهیم و اگر چنان که پیش می آید یکی از پریان بر تو چیره گشته و نمی توانی او را از خویشتن دور سازی تو را درمان می کنیم و مال های خویش را بر سر این کار می نهیم. در مقابل پیشنهاد آیه ۴۷ سوره سبأ نازل گردید.

قال ما سالتکم من اجرا فهم لکم ان اجری الا علی الله و هو علی کل شی شهید

بگو اجر و پاداشی که از شما خواستم برای خود شماست اجر من تنها بر خداوند است و او بر همه چیز گواه است

سپس رسول خدا (ص) در پاسخ به نماینده قریش چنین می گوید:

اکنون تو بشنو. نماینده قریش گفت: می شنوم. در اینجا رسول خدا (ص) آیاتی از قرآن کریم را تلاوت نمود.

( آیات ۱ تا ۲۷ سوره فصلت ). عتبه با شگفتی گوش می داد تا رسول خدا به آیه سجده رسیدو سجده کرد و سپس فرمود ای ابو ولید اکنون پاسخ خود را شنیدی هر جا که می خواهی برو.

قریش پیشنهاد های دیگری نیز داد. از قبیل نزول فرشته و باغ و زر و سیم و نزول عذاب های آسمانی و امثال اینها. رسول خدا بعد از شنیدن تقاضا های قریش افسرده خاطر گشت. در اینجا بود که عده ای جمع شده و ابوجهل تصمیم خود را برای کشتن رسول خدا (ص) اعلام داشت و قریش هم آمادگی خود را برای پشتیبانی وی اظهار داشت.

فردای آن روز که رسول خدا به عادت همیشه میان رکن یمانی و حجرالاسود رو به بیت المقدس به نماز ایستاده ابو جهل در حالی که سنگی به دست داشت با تصمیم قاطع برای کشتن پیامبر رسید و هنگامی که پیامبر به سجده رفت پیش تاخت اما خدا نقشه وی را نقش بر آب کرد و با رنگ پریده بازگشت.

نضر بن حارث وعقبه از طرف قریش به مدینه رفت و از دانایان یهود راهنمایی خواستند آنها گفتند: سه مسئله از وی بپرسید تا صدق و کذب وی معلوم گردد. از اصحاب کهف و ذوالقرنین و روح. آنها به مکه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا پرسیدند و پیامبر هر سه را جواب داد اما در عین حال ایمان نیاوردند.

شکنجه و آزار قریش نسبت به پیامبر و مسلمانان شدت گرفت. پیروان پیامبر به زندان و حبس محکوم شدند. زدن و گرسنگی و شکنجه های دردناک یاران پیامبر را فرا گرفته بود. خانواده عمار بن یاسر عنسی مورد شکنجه قرار گرفت. سمیه مادر عمار به شدت شکنجه شد و در راه اسلام با نیزه ابوجهل به شهادت رسید.

برادر عمار یعنی عبدالله و پدرش یاسر در مکه زیر شکنجه قریش به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. بلال بن رباح حبشی را امیة بن خلف در گرمای شدید در بطحای مکه به پشت خواباند و سنگی بزرگ بر سینه اش نهاد تا به محمد (ص) کافر شود ولی او همچنان در زیر شکنجه احد احد می گفت.

افراد دیگری از یاران پیامبر مورد شکنجه قرار گرفتند که از جمله آنها عمار بن فهیره و خباب بن ارت و صهیب بن سنان رومی و ابوفکیهه و ام عبیس و زنیره کنیز رومی و نهدیه و دخترش لبیبه می باشند.

برخی نیز آنقدر شکنجه شدند که از اسلام برگشتند. اسامی آنها بشرح زیر است:

_ حارث بن زمعه

_ ابو قیس بن فاکه

_ ابو قیس بن ولید

_ علی بن امیه

_ عاص بن منبه

رسول خدا (ص) بعد از دیدن اذیتهای قریش و گرفتاری های یارانش پیشنهاد هجرت به حبشه را داد.

——————————————————————————–

هجرت یاران رسول خدا به حبشه
نخستین افرادی که به صورت پنهانی به حبشه رفتند پانزده نفر ( یازده مرد و چهار زن ) به سرپرستی عثمان بن مظعون بودند. مهاجران حبشه در نوبت دوم به سر پرستی جعفر بن ابیطالب هشتاد و سه مرد و هیجده زن بودند. در حبشه پادشاهی مسیحی حکومت می کرد که به دادگری و درستکاری شهرت یافته بود و همین امر باعث شد که مسلمانان به آنجا هجرت کنند.

چون قریشان از آسودگی مهاجران به حبشه اطلاع یافتند بر آن شدند که دو نماینده نزد پادشاه حبشه یعنی نجاشی فرستند تا مسلمانان را از آنجا اخراج کند. بدین منظور عبدالله بن ابی ربیعه و عمرو بن عاص بن وائل با هدایایی برای نجاشی فرستاده شدند.

برخی اعتقاد دارند که در این زمان ابوطالب که همواره حامی پیامبر اسلام بود از این کار قریش خبر یافت اشعاری برای نجاشی فرستاد و او را بر نگهداری و پذیرایی و حمایت از مهاجران ترغیب کرد.

وقتی نمایندگان قریش به حبشه رسیدند بعد از ابلاغ سلام از سران قریش و تقدیم هدایای خود گفتند: جوانی بی خرد از ما که کیش قوم خود را رها کرده و به دین تو در نیامده و دینی نو برگزیده اند به کشورت پناه آوردند که اکنون بزرگان و اشراف قریش ما را نزد تو فرستاده اند تا اینان را به سوی آنان بازگردانی.

نجاشی جواب داد: آنان را تسلیم نمیکنم مگر اینکه آنان را فرا خوانم تا از گفتار شما درباره آنان پرسش نمایم.

نجاشی اصحاب رسول خدا (ص) را فرا خواند و کشیشهای خود را نیز فراهم ساخت رو به مسلمانان کرد و گفت: این دینی که جدا از قوم خود آورده اید و نه کیش من است و نه دیگر ملل جهان چیست؟

جعفر بن ابی طالب سخن خود را آغاز کرد و گفت: پادشاها مخالفت دینی ما با آنها به خاطر پیامبری است که خدا در میان ما مبعوث کرده است و او ما را به رها کردن بتها و ترک بخت آزمایی و به نماز و زکات امر فرموده و ستم و ظلم و خونریزی بی جا و زنا و ربا و خون و مردار را بر ما حرام نموده و عدل و نیکی با خویشاوندان را واجب ساخته است.

نجاشی گفت: عیسی بن مریم را نیز به همین امور بر انگیخته است.

سپس جعفر به درخواست نجاشی شروع به تلاوت آیاتی از سوره مریم کرد تا این که رسید

و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا فکلی واشربی وقری عینا

ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد پس از این رطب میل کن و از این چشمه آب بیاشام

در این هنگام نجاشی گریست و رو به نمایندگان قریش کرد و گفت: این سخن و آنچه عیسی آورده است هر دو از یکجا فرود آمده اند بروید که به خدا قسم آنها را به شما تسلیم نخواهم کرد و به مسلمانان گفت بروید که شما در امانید.

در اثر شکست قریش سختگیری ها شدت یافت. سران قریش بر آن شدند که عهدنامه ای علیه بنی هاشم و بنی مطلب تنظیم کنند که رابطه خویش را با آنان قطع نموده و از آنان زن نگیرند و حتی معامله ای هم با آنها نداشته باشند.

نویسنده این عهدنامه منصور بن عکرمه یا نضر بن حارث بود که بعد از نگارش دستش فلج گردید. بنی هاشم و بنی مطلب در شعب ابی طالب محصور شده بودند و قریش مانع رسیدن مواد قضایی به آنها می شد مگر موسم حج و عمره ( در ماههای ذی الحجه و رجب ) که آنان در این زمان اجازه می یافتند از شعب بیرون آیند.

رسول اکرم در موسم حج بیرون آمده و مردم را دعوت به اسلام می کرد.

در این زمان قریش نزد ابوطالب که حامی رسول خدا (ص) بود رفته و از او می خواهند که دست از حمایت محمد (ص) بردارد و او را برای کشتن تسلیم نماید ولی جواب ابوطالب منفی بود و در برابر قریش قصیده لامیه خود را سرود و اعلام می دارد که بنی هاشم در حمایت رسول خدا (ص) تا پای جان ایستادگی می کند.

یاران رسول خدا سه سال در شعب ابی طالب محاصره بودند در این مدت تمام دارایی های رسول خدا (ص) و ابوطالب و خدیجه از دست رفت و آنها به سختی و نادارایی گرفتار شدند. در این هنگام جبرئیل بر پیامبر نازل گشت وگفت: خدا موریانه را بر عهدنامه قریش مامور ساخته تا آن را به جز نام خدا همه را بخورد. رسول خدا ابوطالب را از این امر آگاه ساخت. در این هنگام ابوطالب به پیش قریش آمده و می گوید که: پیامبر خبر داد که موریانه معاعهده شما خورده است.

در اینجا با صدق گفتار پیامبر مواجه گشتند و جماعتی از قریش از در انصاف در آمده و خود را سرزنش نموده و قرار شد که فردای آن روز درباره نقض صحیفه قریش اقدام کنند. در روز موعود زهیر قریش را بر این بی مهری نکوهش کرد و گفت:

به خدا از پای ننشینم تا این عهدنامه شکسته شود و وی مسلحانه با چند نفر دیگر نزد بنی هاشم رفت و گفت از شعب درآیید و به خانه های خود بازگردید. این پیش آمد در نیمه رجب سال دوازده ام اتفاق افتاد.

——————————————————————————–

ورود نمایندگان مسیحی به مکه
حدود بیست نفر از مسیحیان که خبر بعثت پیامبر را شنیده بودند برای برسی امر از طرف مردم خود به سوی مکه آمدند با رسول خدا سخن گفتند و پرسش های خود را مطرح ساختن در اینجا با برخورد منطقی پیامبر مواجه گشتند و چون رسول خدا آنان را به اسلام دعوت کرد و قرآن بر ایشان تلاوت نمود گریستند و دعوت وی را پذیرفتند و چون از نزد رسول خدا (ص) برخاستند گرمهی از قریش به آنان گفتند: شما مردان بی خردی هستید. مردم و قبیله شما نمایندگانی برای تفحص و برسی فرستاده در حالی که آنها دین خود را رها کرده و دعوت محمد را تصدیق نموده اند.

نمایندگان مسیحی گفتند ما را با شما بحثی نیست. ما به کیش خود و شما به کیش خود. ما از این سعادت نمی گذریم. آنها به قولی از مردم حبشه یا نجران بودند.

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

ویژگی های پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم

پیامبر(ص)،دلیرترین وبردبارترین وعادلترین و پاکترین و بخشنده ترین مردمان بود. حتی یک درهم ودینار برای یک شب نزد او باقی نمی ماند .او از همه ی مردم زاهد تر بود و ساده تر زندگی می کرد آنچنانکه کفش وجامه اش را به دست خود وصله می کرد ودر امور خانه همگام با دیگر افراد کمک و همکاری می نمودند.

حیا و ازرم او از دیگران بیشتر بود .هیچ گاه در چهره ی کسی خیره نمی شد .از همه ی مردم آسان گیرتر بود. دعوت هر ازاده وبندهای را اجابت می کرد. هدیه را می پذیرفت حتی اگر جرعه ای شیر بود و سعی می کرد آن را جبران کند و به دیگران بخوراند. هیچ گاه در برابر دعوت کنیز یا تهیدستی تکبر نمی ورزید واز آن باروی باز استقبال می کرد .آن حضرت به خاطر خدا ،نه به خاطر خودش ،خشمگین می شد و فرمان خدا را اجرا می کرد اگر چه به زیان خود یا یکی از یارانش تمام می شد .روزی یاران آن حضرت به وی پیشنهاد کردند از نیروی مشرکان دیگر علیه دشمنان مشرکش سود جوید اما آن حضرت پیشنهاد آنان را رد کرد و فرمود:ما از مشرکان یاری نمی جوییم .حال آنکه پیامبر(ص) در آن هنگام بسیار به کمک آنان نیاز داشت.

آن حضرت از شدت گرسنگی سنگ بر شکم می بست و هرگاه خوردنی فراهم می شد ،هرچه می یافت می خورد و چیزی را بر نمی گرداند .با تهیدستان هم سفره می شد وبا فقرا مجالست می کرد .دانشمندان را گرامی می داشت و به هیچ کس جفا نمی کرد.

از فعالیتهای اجتماعی پیامبر آن بود ، که از بیمار ،هرکس که بود و به هر نحو ،عیادت می کرد و به تشییع جنازه ی مردگان می رفت . به تنهایی راه می رفت.هیچ گاه حَشَم و خَدَم برای خود نمی گرفت. هر مرکبی که حاضر بود سوار می شد ،چه اسب و چه اَستر و چه الاغ . گاه پا برهنه می رفت و گاهی با کفش. زمانی ردا دربر می کرد و گاهی بدون ردا و بدون عمامه و کلاه خارج می شد ولی وقتی راه می پیمود به نیرومندی می رفت نه با ضعف و سستی . به هنگام رفتن ، پاهایش را از زمین می کند آنچنان که گویی از فراز به نشیب می آید.

بوی خوش را بسیار دوست می داشت .او صاحب غلامان وکنیزان بود ولی هیچ گاه بر آنها برتری نمی جست.وقتی را از دست نمی داد که در طاعت خداوند نباشد.

با هرکس که دیدار می کرد،در سلام گفتن سبقت می جست. هرکس براغی کاری در کنار او بود صبر می کرد تا وی جدا شود .به هریک از یارانش که بر می خورد دستش را برای مصاحفه دراز می کرد .وآن گاه دست او را می گرفت و انگشتانش را در انگشتشان فرو می برد و آن گاه دست دیگرش را بر روی دست او می نهاد.

اگر به نماز ایستاده بود .هرکسی برای کاری نزد وی می آمد ،نمازش را زودتر تمام می کرد وآن گاه رو به شخص کرده و می گفت:آیا کاری داری ؟وچون حاجت او را روا می کرد ، دوباره به نماز می ایستاد.

بیشتربه حالت تواضع می نشست. یعنی زانوانش را با دست بغل می کرد وتا اخر مجلس می نشست . هیچ گاه دیده نشد در میان یارانش ،پاهایش را دراز کند .بیشتر رو به قبله می نشست . هرکس را که بر وی وارد می شد گرامی می داشت و گاهی اوقات برای افرادی که از بستگان او هم نبودند،جامه اش را برای نشستن می گستراند.گلیم را زیر پای کسی می انداخت که بر وی وارد شده بود ،و اگر ان فرد نمی پذیرفت آنقدر اصرار می کرد تا بپذیرد.

هرکس به سخن پیامبر گوش می سپرد گمان می برد که وی در نظر پیامبر گرامی ترین مردمان است. تا آنجا که هرکس در محضر او می نشست از چهره و نگاه مبارک پیامبر برخوردار می شد.

برای احترام و گرامی داشت یارانش ،انان را به کنیه فرا می خواند ، واگر کسی کنیه نداشت ،آن حضرت خود کنیه ای برای او تعیین می کرد.

در مرد زنان نیز اگر فرزندی داشتند آنهارا به نام فرزندانشان می خواند وگرنه کنیه جدیدی برای آنه بر می گزید. حتی کودکان را نیز با کنیه صدا می زد.

از دیگران به خشم دورتر وبه خشنودی نزدیک تر و نسبت به مردم از دیگران دلسوز تر وسودمند تر بود.

هرگاه در مجلسی حاضر می شد می فرمود:«خداوندا پاک و منزهی و ستایش تو راست.گواهی می دهم که معبودی جز تو نیست .از تو آمرزش خواهم و به سو.ی تو بازگشت می کنم.»

وقتی در میان یا رانش حضور می یافت، به درستی معلوم نبود که کدام یک از آنان حضرت محمد(ص)است.زیرا خود را در میان انان جای می داد ( جای ویژه ای برای خود تعیین نمی کرد).اما بعداً چون تعداد ملاقات کنندگان حضرت روبه افزایش رفت و واردان در پیش رویش می پرسیدند که کدام یک از شما محمد (ص)هستید؟ برای آن حضرت سکویی گلین درست کردند .با این وجود ان حضرت بازهم می ف6رمود :من بنده ای بیش نیستم.

پیامبر اسلام خدا ترس تر از همه بود .نسبت به خدا از همگان پروای بیشتری داشت.در شناخت خدا از همه داناتر و در طاعت خداوند از همه نیرومند تر و در عبادت خدا شکیبا تر و محبتش به خدا از دیگران بیشتر وزهدش از همه زیاد تر بود .آنقدر به نماز می ایستاد که کف پاهایش از کثرت نماز شکافته می شد.وقتی ببه نماز می ایستاد اشکهایش روان می شد.از صدای گریه و ناله اش ،زمینی که روی آن نماز می خواند می لرزید .گاه آنقدر روزه می گرفت که گفته می شد :دیگر افطار نمی کند و گاه نیز روزه نمی گرفت تا جایی که می گفتند:او دیگر روزه نمی گیرد. نظافت بدنش را رعایت می کرد جامه اش پاکیزه بود .موی سر ومحاسنش را مرتب می کرد و شانه می زد. دندانهایش را مسواک می کرد و بوی خوش به کار می برد بطوری که از دور نیز بوی خوش او را در می یافتند. شخصی که با وی همنشینی یا مصافحه کرده بود به نیکی شناخته می شد زیرا بوی خوش عطر پیامبر از وی نیز به مشام می رسید.ان حضرت ،گرسنه را سیر می کرد و برهنه را می پوشانید پیاده را سوار می کرد و حاجتمندان را یاری می داد و بدهی بدهکاران را اد ا می کرد.

او دلیر ترین مردم بود .تا آن جا که امام علی (ع)فرمود:«اگر ما را در روز بدر مشاهده می کردید ،می دیدید که ما به پیامبر ،که نزدیکترین از همه ی ما به دشمن بود و با سختی تمام می جنگید ،پناه می بردیم«.ونیز همان حضرت فرموده است:«هنگامی که شعله ی جنگ بر افرو خته می شد و دو گروه دست به کار نبرد می شدند ما به رسول خدا پناه می اوردیم.هیچ کس از رسول خدا به دشمن نزدیکتر نبود.»

او از تمام مردم بخشنده تر و در گفتار راستگو تر ودر پناه دادن وفادارتر بود.خلق و خویش از دیگران ملایم تر و نسبتش پاک بود .هرکس که او را می دید تحت تأثیر هیبت آن حضرت واقع می شد. هرکس با او رفت و آمد می کرد دوستش می داشت. چیزی از وی تقاضا نمی شد جز آن که آن را می بخشید.روزی مردی به نزدش آمد و چیزی درخواست کرد.پیامبر آنقدر به وی گوسفند بخشید که میان دو کوه را پر کرد.آن مرد به سوی قبیله اش بازگشت و گفت:اسلام آورید که محمد آنچنان می بخشد که گویی بیمی از تنگدستی ندارد..

او هر منکری را زشت می انگاشت و به هر خوبی فرمان می داد.بالاخره ان که وی برای خوبی سرمشق،وبرای هر فصلی نمونه ،وبرای هر چیزی که انسان را در دو جهان سود می بخشید ، راهبر بود.

بر او و بر دودمانش برترین و پاکترین درود ها و سلام ها باد.

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

۲۰ حدیث گهربار

سخنان گهربار نبی مکرم اسلام حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم

1- مَن رَدَ عَن عِرضِ أَخیهِ رَد اللهُ عَن وَجهِهِ النارَ.

هرکس از آبروی برادرخویش پاسداری کند ،خداوند آتش دوزخ را از چهره اش باز می دارد.

«نهج الفصاحه ،حدیث 5 »

2-خَیرُکم مَن لَم یَترُک آخرِرَتَهُ لِدُنیاهُ وَلا دُنیاهُ لِآ خِرَتِه وَلَم یَکُن کَلا عَلَ الناسِ.

از میان شما آن کسی بهتر است که آخرت خویش را برای دنیا وانگذارد ودنیای خویش را برای آخرت از دست ندهد وسربار مردمان نباشد.

«نهج الفصاحه،ح21»

2- حُلوَهُ الدُنیا مُرَهُ الآخِرَهِ وَمُرَهُ الدُنیا حُلوَهُ الآخِرَهِ.

شیرینی دنیا تلخی آخرت است وتلخی دنیا شیرینی آخرت است.

«نهج الفصاحه،ح22 »

3- أُخلُص دینَکَ یَکفِکَ القَلیلُ مِنَ العَمَلِ.

عمل خویش خالص کن تا عمل اندک کفایتت کند.

«نهج الفصاحه،ح27 »

4- اَلکَیِسُ مَن دانَ نَفسَهُ وَعَمِلَ لِما بَعدَ المَوتِ والعاجِزُ مَن إِتَبَعَ نَفسهُ هَواها وَتَمَنی عَلَی الله الأَ مانی.

زیرک آن است که بر خویشتن حاکم شود و برای پس از مرگ کار می کند وبی دست وپا آن است که از هوس پیروی کند واز خدا آرزوها می خواهد.

«نهج الفصاحه،ح39»

5-إِیاکُم وَالتَسویفَ وَطُولَ الأَمَلِ فَإِنَهُ کانَ سَبَبا لِهَلاکَ الاُمَم.

بپرهیزید از این که توبه را به فردا اندازید و آرزوها را دراز کنید که این مایه ی هلاکت امت ها بوده است.

«نهج الفصاحه،ح40 »

6-سِتَهُ أَشیائ تُحبِطُ الأَعمالَ:الاشتِغالُ بِعُیُوبِ الخَلقِ ، وَقَسوَهُ القَلبِ،وَحُبُ الدُنیا، وَقِلَهُ الحَیا ءِ، وَطولُ الدَمَلِ،وَظالمُ لات یَنهی.

شش چیز کارهای نیک را نابود می کند:به عیب های مردم پرداختن ،سنگدلی کردن، دنیا را پرستیدن،بی شرم بودن ،آرزوی درازداشتن وستمگری را رها نکردن.

«نهج الفصاحه،ح46»

7- ثَلاث مَنِ کنَ فِیهِ آواهُ اللهُ فِی کَنَفِه وَ نَشَرَ عَلَیهِ رَحمَتَهَ وأدخلهُ جَنَتَهُ:مَن إِذا أعطِیَ شَکَرَ وَإِذا قَدَرَ غَفَرَ وَ إِذا غَضِبَ فَتَرَ.

سه چیز در هر که باشد ،خداوند پناهش می دهد ورحمت خویش را بر او می گستراند وبه بهشتش می برد:کسی که وقتی توانمند است،در می گذرد وکسی که وقتی به خشم می آید، شتاب نمی کند.

«نهج الفصاحه،ح2657 »

8- ثَلاثَهُ لا یَستَخِفُ بِحَقِهِم إِلا مُنافِقُ:ذُو الشَیبَهِ فِی الإسلام ِ وَذُو العِلم وَإِمامُ مُقسِطُ.

سه کسند که هرکس کوچکشان بشمارد،منافق است:کسی که موی خود را در اسلام سپید کرده است و کسی که دانشمند است وزمامداری که دادگستر است.

«نهج الفصاحه ،ح1206»

9- ما آمَن بی مَن باتَ شَبعانَ وَجارُهُ جائعُ إلی جَنبهِ وَ هُوَ یَعلَمُ بِهّ.

به من ایمان ندارد هرکس سیر بخوابد و همسایه در کنارش گرسنه بماند واو بداند.

لِلجارِ حَقُ.

همسایه را حقی بسیار است.

«نهج الفصاحه،ح1205 و1203 »

10- ما مِن عَبد إِلاَ وَلَهُ صِیتُ فِی السَماءِ فاِن کانَ صیتُهُ فِی السَماءِ سَیِءا وُضِعَ فِی الأرضِ.

هر بنده ای را در آسمان شهرتی است .اگر شهرتش در آسمان نیک باشد ،همان را به زمین آورند واگر بد باشد ، همان را به زمین آورند.پ

«نهج الفصاحه،ح2693 »

11- مَن نَفسَ مِن مُسلِم کُربَه مِن کربِ الدُنیا نَفَسَ اللهُ عَنهُ کر بَه مِن کربِ یَومِ القیامَهِ ،وَمَن یَسَرَ عَلی مُعسِر یَسَرَ اللهُ عَلَیهِ فِی الدُنیا وَ الآخرِرَهِ،وَمَن سَتَرَ عَلی مُسلِم سَتَرَ اللهُ عَلَیهِ فِی الدُنیا وَ الآخِرَهِ.

هرکس غمی دنیایی ،از مومنی بردارد ،خدا غمی اخروی را از او بر می دارد وهرکس بر شخص به سختی افتاده ای آسان گیرد ، خدا در دنیا وآخرت بر او آسان می گیرد وهرکس راز مسلمانی را بپوشاند ،خدا در دنیا و آخرت راز او را می پوشاند.

«نهج الفصاحه،ح1434 »

12- کَفارَهُ الذَنبِ النَدامَهُ وَلَولَم تُذ نِبُو الَأَتی اللهُ بَقُوم یُذنِبونَ لِیَغفِرَ لَهُمُ.

کفاره ی گناه پشیمانی است واگر شما گناه نمی کردید ،خداوند مردمی می آفرید که گناه کنند و او بیامرزد.

«نهج الفصاحه،ح1401 »

13-أفضَلُ الإیمانِ أَن تُحِبَ لِلهِ وَتُبغِضَ لِلهِ وَتُعمِلَ لِسسانِکَ فِی ذِکرِ اللهِ وَأَن تُحِبَ لِلناسِ ما تُحِبُ لِنَفسکَ وَ تَکرَ هَ لَهُم ما تَکرَهُ لِنَفسِکَ وَ أَن تَقُولَ خَیرا أو تَصمِتَ.

بهترین ایمان آن است که برای خدا دوست بداری وبرای او دشمن بگیری وزبان را به ذکر خدا مشغول بداری وبرای مردمان همان بخواهی که برای خویشتن می خواهی و برای مردم نخواهی آنچه را برای خود نمی خواهی وسخن نیک بر زبان آوری ویا زبان در کام گیری.

«نهج الفصاحه،ح269»

14-لِلمُسلم عَلیَ المُسلم خَمسُ:یُسَلِمُ عَلیهِ إذا لَقِیَهُ وَ یُجِبهُ إذا دَعاهُ وَیَعودُهُ إِذا مَرِضَ وَیَتَبَعُ جَنازَتَهُ إِذا ماتَ وَ یُحِبُ لَهُ ما یُحِبُ لِنَفسِهِ.

مسلمان را بر مسلمان پنج حق است: همان دم که می بیند ، سلامش کند واگر می خواندش ،بپذیرد وچون بیمار می شود،به عیادتش رود ووقتی می میرد ، اورا تشییع کند و هرچه برای خویش می خواهد ، برای او بخواهد.

«نهج الفصاحه،ح3381 »

15- أبَی الله أن یَرزقَ عَبدَهُ المومِنَ إِلا مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ.

خداوند روزی بنده ی مومن خویش را از جایی می رساند که انتظار ندارد.

نهج الفصاحه،ح520»

16-إِذَا دَخَلَ الضعیفُ عَلَی القومِ دَخَلَ بِرِزقِهِ وَإِذا خَرَجَ خَرَجَ بِمَغفِرَهِ ذُنُوبِهِم.

میمان که بر مردمی در آید ،روزی خویش را می آورد وچون می رود ،گناهان آن مردم نیز می رود.

«نهج الفصاحه،ح4387»

17- ثَلاثَهُ لا تَحرُمُ عَلَیکَ أَعراضُهُم الُمجاهِرُ بِالفِسقِ وَ الإمامُ الجائرُ والمُبتَدِعُ.

آبروی سه کس محترم نیست:آن کس که زشتکاری اش را آشکار می کند وآن که زمامدار است وستم می کند وآن که بر دین خدا بدعت می گزارد.

«نهج الفصاحه،4»

18-ألا اعَلِمُکَ خَصَلات یَنفَعُکَ اللهُ تَعالی بِهِنَ؟عَلَیکَ بِالعِلمِ فَإنَ العِلمِ خَلیلُ المُومنِ وَ الحلمَ وَزیرُهُ وَ العَقلَ دلیلُهُ وَ العَمَلَ قَیِمُهُ وَ الرِفقَ ابوهُ واللینَ اخُوهُ وَ الصَبرَ امیرُ جُنودِهِ.

می خواهی به تو صفاتی بیاموزم که خداوند با آنها تو را سود می رساند؟

دانش بیاموز ،زیرادانش ، دوست مومن است وبردباری وزیر دانش است وخرد راهنمای دانش است وعمل ،قیم آن است ومدارا پدر آن است ونرم خویی برادر آن است وشکیبایی فرمانده سپاه دانش است.

«نهج الفصاحه،ح465»

19-إنَ اللهَ یُحِبُ الحَیِیَ الحَلیمَ العَفیفَ المُتَعَفِفَ.

به راستی خداوند [انسان] با حیای بردبار پاکدامن عفت جو را دوست دارد.

«کافی،2/112»

20- نَجاهُ المومِنِ فی حِفظِ لِسانِهِ.

نجات و رهایی مومن در نگهداری زبانش است

«کافی،2/114»

+ نوشته شده در  91/03/29ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط ابراهیم  | 

۱- قال الإمام المهدی، صاحب العصر و الزّمان (علیه السلام و عجّل الله تعالى فرجه الشّریف) :

الَّذى یَجِبُ عَلَیْکُمْ وَ لَکُمْ أنْ تَقُولُوا: إنّا قُدْوَهٌ وَ أئِمَّهٌ وَ خُلَفاءُ اللهِ فى أرْضِهِ، وَ اُمَناؤُهُ عَلى خَلْقِهِ، وَ حُجَجُهُ فى بِلادِهِ، نَعْرِفُ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ، وَ نَعْرِفُ تَأْویلَ الْکِتابِ وَ فَصْلَ الْخِطابِ.([1])

امام زمان (عجّل الله تعالى فرجه الشّریف) فرمود: بر شما واجب است و به سود شما خواهد بود که معتقد باشید بر این که ما اهل بیت رسالت، محور و اساس امور، پیشوایان هدایت و خلیفه خداوند متعال در زمین هستیم.

همچنین ما امین خداوند بر بندگانش و حجّت او در جامعه مى باشیم، حلال و حرام را مى شناسیم، تأویل و تفسیر آیات قرآن را عارف و آشنا هستیم.

2- قالَ (علیه السلام) : الحَقُّ مَعَنا، فَلَنْ یُوحِشَنا مَنْ قَعَدَعَنّا، وَ نَحْنُ صَنائِعُ رَبِّنا، وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعِنا.([2])
فرمود: حقانیّت و واقعیّت با ما اهل بیت رسول الله صلّى الله علیه وآله وسلّم مى باشد و کناره گیرى عدّه اى، از ما هرگز سبب وحشت ما نخواهد شد، چرا که ما دست پروره هاى نیکوى پروردگار مى باشیم; و دیگر مخلوقین خداوند، دست پرورده هاى ما خواهند بود.

3- قالَ (علیه السلام) : اِتَّقُوا اللهُ وَ سَلِّمُوا لَنا، وَ رُدُّوا الاْمْرَ إلَیْنا، فَعَلَیْنا الاْصْدارُ کَما کانَ مِنَّا الاْیراُ، وَ لا تَحاوَلُوا کَشْفَ ما غُطِّیَ عَنْکُمْ.([3)
فرمود: از خدا بترسید و تسلیم ما باشید، و امور خود را به ما واگذار کنید، چون وظیفه ما است که شما را بى نیاز و سیراب نمائیم همان طورى که ورود شما بر چشمه معرفت به وسیله ما مى باشد; و سعى نمائید به دنبال کشف آنچه از شما پنهان شده است نباشید.

4- قالَ (علیه السلام) : إنّا نُحیطُ عِلْماً بِأنْبائِکُمْ، وَ لا یَعْزُبُ عَنّا شَیْىءٌ مِنْ أخْبارِکُمْ.([4])
فرمود: ما بر تمامى احوال و اخبار شما آگاه و آشنائیم و چیزى از شما نزد ما پنهان نیست.

5- قالَ (علیه السلام) : مَنْ کانَتْ لَهُ إلَى اللهِ حاجَهٌ فَلْیَغْتَسِلْ لَیْلَهَ الْجُمُعَهِ بَعْدَ نِصْفِ اللَّیْلِ وَ یَأْتِ مُصَلاّهُ.([5])
فرمود: هر که خواسته اى و حاجتى از پیشگاه خداوند متعال دارد بعد از نیمه شب جمعه غسل کند و جهت مناجات و راز و نیاز با خداوند، در جایگاه نمازش قرار گیرد

6- قالَ (علیه السلام): یَعْمَلُ کُلُّ امْرِىء مِنْکُمْ ما یَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا، وَ لْیَتَجَنَّب ما یُدْنیهِ مِنْ کَراهیَّتِنا وَ سَخَطِنا، فَاِنَّ امْرَءاً یَبْغَتُهُ فُجْأهٌ حینَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَهٌ، وَ لا یُنْجیهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلى حُوبَه.([6])
فرمود: هر یک از شما باید عملى را انجام دهد که سبب نزدیکى به ما و جذب محبّت ما گردد; و باید دورى کند از کردارى که ما نسبت به آن، ناخوشایند و خشمناک مى باشیم، پس چه بسا شخصى در لحظه اى توبه کند که دیگر به حال او سودى ندارد و نیز او را از عِقاب و عذاب الهى نجات نمى بخشد.

7- قالَ (علیه السلام) : سَجْدَهُ الشُّکْرِ مِنْ ألْزَمِ السُّنَنِ وَ أوْجَبِها.([7])
فرمود: سجده شکر پس از هر نماز از بهترین و ضرورى ترین سنّتها است.

8- قالَ (علیه السلام) : إنَّ اللهَ مَعَنا، فَلا فاقَهَ بِنا إلى غَیْرِهِ، وَالْحَقُّ مَعَنا فَلَنْ یُوحِشَنا مَنْ قَعَدَ عَنّا.([8])
فرمود: خدا با ما است و نیازى به دیگران نداریم; و حقّ با ما است و هر که از ما روى گرداند باکى نداریم.


[۱]- تفسیر عیّاشى: ج ۱، ص ۱۶، بحارالأنوار: ج ۸۹، ص ۹۶، ح ۵۸.

[2]- بحارالأنوار: ج ۵۳، ص ۱۷۸، ضمن ح ۹.

[3]- إکمال الدّین: ج ۲، ص ۵۱۰، بحارالأنوار: ج ۵۳، ص ۱۹۱.

[4]- احتجاج: ج ۲، ص ۴۹۷، بحارالأنوار: ج ۵۳، ص ۱۷۵.

[5] - مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۵۱۷، ح ۲۶۰۶.

[6]- بحارالأنوار: ج ۵۳، ص ۱۷۶، س ۵، ضمن ح ۷، به نقل از احتجاج.

[7]- وسائل الشّیعه: ج ۶، ص ۴۹۰، ح ۳، بحارالأنوار: ج ۵۳، ص ۱۶۱، ضمن ح ۳.

[8]- بحارالأنوار: ج ۵۳، ص ۱۹۱، إکمال الدّین: ج ۲، ص ۵۱۱.

+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

زن مگو مرد آفرین روزگار
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

زن مگو عرش خدا را قائمه
یک محمد یک علی یک فاطمه
وفات حضرت زینب(س) تسلیت باد

علاقه و محبت حضرت زینب(س) به امام حسین(ع)

سه روز از ازدواج حضرت زینب(س) و عبدالله جعفر گذشته بود، علی(ع) برای باخبر شدن از حال دخترش وارد خانه او می شود، زینب(س) را در حال گریستن می بیند. می پرسد: «دخترم مگر از این وصلت ناراحت هستی؟»

حضرت زینب(س) پاسخ می دهد: نه.

علی(ع) می پرسد: «پس چرا می گریی؟»

زینب(س) می گوید: سه روز است که حسینم را که جان و روحم با او پیوسته است، ندیده ام و دلم برایش می تپد.

علی(ع) به خانه می رود تا محبوب زینب(س) را نزد خواهرش ببرد. می بیند حسین(ع) در صحن خانه زارزار می گرید و قدم می زند. می پرسد: عزیزم، علت بی تابی ات چیست؟

امام حسین(ع) پاسخ می دهد: سه روز است که مونسم، زینب(س) عزیز را که جای مادر من است، ندیده ام و دلم نزد اوست.

روزی حضرت زهرا(س) به پدر بزرگوارش گفت: «محبت دخترم زینب به حسین بی نهایت است، که بی دیدار حسین آرام نمی گیرد. اگر بوی حسین را نشنود، قالب تهی می کند.» وقتی رسول خدا(ص) این سخن را شنید، آه دردناکی کشید و اشک بر گونه هایش سرازیر شد و فرمود: «دخترم! این دختر (زینب) با هزار سختی به انواع بلاها گرفتار خواهد شد».

+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

در ۲۴ ماه رجب سال هفتم هجری، حادثه‌ای رقم خورد که بار دیگر حقانیت امیرالمومنان علی علیه‌السلام را بر همگان اثبات کرد، فتح قلعه مستحکم خیبر آن هم به دست توانمند مردی الهی که شیعه به آن می‌نازد، درباره وادی‌ خیبر گفته شده است، جلگه وسیع حاصل‌خیزی در شمال مدینه به فاصله سی‌ و دو فرسنگی آن است که پیش از بعثت پیامبر، ملت یهود دژهای هفت‌گانه محکمی در آن ساخته بودند که آمار جمعیت آن‌ها بالغ بر بیست هزار بود.

 

پیمان شکنی یهود خیبر در جنگ احزاب و نیز دعوت از سلاطین ممالک علیه اسلام، پیامبر را بر آن داشت که این کانون خطر را برچیند، بنابراین در سال هفتم هجری فرمان داد که مسلمانان برای تسخیر آخرین مراکز یهود آماده شوند و فرمود: «فقط کسانی افتخار شرکت در این نبرد را دارند که در صلح «حدیبیه» حضور داشته‌اند». پیامبر «غیله لیثی» را جانشین خود در مدینه قرار داد و پرچم سفیدی به دست امیرالمؤمنین (ع) داد و فرمان حرکت صادر کرد.

در زیر به برخی از اتفاقات مهم غزوه خیبر اشاره می‌شود:

*پیامبر بزرگوار اسلام با هزار و ششصد سرباز که دویست سواره نظام در میان آنان بود، به‏ سوی خیبر حرکت کرد.

*ناعم، قموص، کتیبه، نسطاة، شق، وطیح و سلالم نام‌ دژهای هفت‌گانه «خیبر» است، دژ «ناعم» نخستین دژی بود که در غزوه خیبر به دست ارتش اسلام افتاد، پس از آن سربازان متوجه قلعه «قموص» -ریاست آن با «ابن ابی الحقیق»‌ بود- شدند، در فتح این قلعه «صفیه»، دختر «حیی بن اخطب» که بعدها در ردیف زنان پیامبر قرار گرفت، اسیر شد.

دعایی که پیامبر در حق علی کرد

*مسلمانان در تسخیر دژهای دیگر با مشکل روبرو شدند، با اینکه پیامبر برخی از افراد شاخص را به فرماندهی سپاه برای فتح قلعه مامور کرد، آنها نتوانستند در ماموریت محوله موفق شوند، تا اینکه حضرت رسول اکرم(ص) فرمود: «لأعطینّ الرایة غداً رجلاً یحب اللهَ و رسولَه و یحبه اللهُ و رسولُه، یفتح اللهُ علی یدیه، لیس بفرّار»؛ «پرچم را فردا به دست کسی می‌دهم که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش او را دوست می‌دارند، خداوند این دژ را به دست او می‌گشاید، او مردی است که هرگز پشت به دشمن نکرده و از صحنه نبرد فرار نمی‌کند».

* صبح روز بعد پیغمبر فرمود: علی (ع) را بیاورید، گفتند علی به درد چشم گرفتار است، چون علی (ع) آمد، پیامبر دستی بر دیدگان او کشید و درد چشم وی (ع)‌ را شفا بخشید و دستور حرکت داد.

*هنگامی که آن‏ شهسوار، فداکارانه رو به دشمن نابکار رفت، حضرت رسول (ص) دست‌ها را با حالت‏ ارتعاشی به آسمان بلند کرد، خداوند را مخاطب‏ ساخته و فرمود: «اللهم اخذت من عبیدة یوم بدر و حمزة یوم‏ احد، فاحفظ لی علیا»

*زمانی که امیر مؤمنان (ع)از ناحیه پیامیر مأموریت یافت، دژهای «وطیح» و «سلالم» را بگشاید، زره محکمی را بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود «ذو الفقار»را حمایل کرد و «هروله»کنان و با شهامت خاصی که شایسته‏ قهرمانان ویژه میدان‌های جنگی است، به سوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست ‏او داده بود، در نزدیکی خیبر بر زمین نصب کرد، در این لحظه، در قلعه باز شد و پهلوانان یهود از آن بیرون ریختند.

رجز خوانی علی در خیبر

* حارث، رزم‏آور مغرور یهودی که نعره‏هایش به هنگام نبرد، لرزه بر اندام‏ها می‏افکند، با ضربت سهمگین علی (ع) بر خاک افتاد و مرحَب که کسی توان رویارویی با او را نداشت، با شمشیر مولا دو نیم شد.

*مرگ برادر، مرحب را سخت غمگین و متأثر ساخت، او برای گرفتن انتقام برادر در حالی‌که غرق سلاح بود و زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده شده بود، بر سر گذارده و کلاه خود را روی آن قرار داده بود، جلو آمد و بر سم قهرمانان عرب اشعار را به عنوان رجز می‌خواند:

قد علمت خیبر انی مرحب شاکی السلاح بطل مجرب

در و دیوار خیبر گواهی می‌دهد که من مرحبم، قهرمانی کار آزموده و مجهز با سلاح جنگی هستم.

ان غلب الدهر فانی اغلب‏ و القرن عندی بالدماء مخضب

اگر روزگار پیروز است، من نیز پیروزم، قهرمانانی که در صحنه‏های جنگ با من ‏روبرو می‌شوند، با خون خویشتن رنگین می‌شوند.

*علی نیز رجزی در برابر او سرود و شخصیت نظامی و نیروی بازوان خود را به رخ دشمن‏کشید و چنین گفت:

انا الذی سمتنی امی حیدرة ضرغام آجام و لیث قسورة

من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر (شیر) خواند، مرد دلاور و شیر بیشه‏ها هستم

عبل الذراعین غلیظ القصرة کلیث غابات کریه المنظرة

بازوان قوی و گردن نیرومند دارم، در میدان نبرد مانند شیر بیشه‏ها صاحب‏منظری مهیب هستم

دری که با نیروی الهی باز شد

*در اثنای نبرد چون سپر از دست امام علی افتاد، در خیبر را از جا بر کند و از آن به عنوان سپر استفاده کرد، پس از آنکه آن را امیرالمومنین در را به روی زمین گذاشت، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام از جمله ابو رافع، سعی کردند که در را از این ‏رو به آن رو کنند، نتوانستند، یعقوبی، در «تاریخ» خود درباره اندازه در می‌نویسد: در قلعه از سنگ و طول آن چهار ذرع و پهنای آن دو ذرع بود.

* امیرالمؤمنین (ع) در پاسخ شخصی که از کندن در پرسیده بود، چنین فرمود: «ما قلعتها بقوة بشریة و لکن قلعتها بقوة الهیة و نفس بلقاء ربها مطمئنة رضیة»؛ «من هرگز آن در را با نیروی بشری از جای نکندم، بلکه در پرتو نیروی خداداد و با ایمانی راسخ به روز باز پسین، این کار را انجام دادم.»

* شیخ مفید در «ارشاد» صفحه ۵۹ به سند خاصی از امام علی علیه‌السلام سرگذشت کندن در خیبر را چنین نقل می‏کند: «من در خیبر را کنده به جای سپر به کار بردم و پس از پایان نبرد آن را مانند پل بر روی خندقی که یهودان کنده بودند، قرار دادم، سپس آن را میان خندق پرتاب کردم، مردی‏پرسید، آیا سنگینی آنرا احساس کردی، فرمود، به همان ‏اندازه از سنگینی که از سپر خود احساس می‌کردم».

پیامبر به کدام حادثه خرسند شود، فتح خیبر به دست علی یا بازگشت جعفر

* پیش از آنکه پیامبر عازم‏ خیبر شود، «عمرو بن امیه»را به دربار نجاشی فرستاده بود تا زمینه حرکت کلیه مسلمانان‏ مقیم حبشه را فراهم آورد، نجاشی دو کشتی برای حرکت آنها ترتیب داد و کشتی مهاجران در سواحل نزدیک مدینه لنگر انداخت، مسلمانان آگاه شدند که پیامبر رهسپار سرزمین خیبر شده‏، آنان بی‏درنگ، به سرزمین خیبر آمدند، مسافران حبشه موقعی رسیدند که مسلمانان تمام دژها را فتح کرده بودند، پیامبر اکرم (ص) ۱۶ قدم به استقبال جعفر بن ابیطالب رفت و پیشانی او را بوسید و فرمود: «بایهما اشد سرورا؟بقدومک یا جعفر ام بفتح الله علی اخیک خیبر»؛ «نمی‌دانم به کدام بیشتر خوشحال شوم از اینکه پس از سالیان درازی، موفق به ملاقات شما شدم، یا از اینکه خداوند به وسیله برادر تو علی(ع) دژهای یهود را به روی ما گشود؟»، سپس فرمود: «می‌خواهم امروز به تو چیزی را هدیه کنم»، نماز مخصوصی را که بعدها به نام نماز جعفر طیار معروف شد، به جعفر تعلیم داد.

*تلفات مسلمانان در این نبرد از ۲۰ نفر تجاوز نکرد، ولی تلفات‏ یهودان زیادتر بود و ۹۳ نفر از آنها در تاریخ اسم برده شده است.

+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

هجدهم رجب : وفات ابراهیم فرزند پیامبر اکرم (ص) در سال دهم هجری

در سال ۱۰ ه‍ ابراهيم فرزند پيامبر (صلى الله عليه و آله ) از دنيا رفت . مادر اين بزرگوار ماريه قبطيه بود. سن ابراهيم هنگام وفات به قولى ۱۸ ماه و چند روز، و به قولى يك سال و ده ماه و هشت روز بود

تسلیت به مناسبت وفات ابراهیم فرزند پیامبر اکرم (ص)

۱.گريه پيامبر (ص) در مرگ ابراهيم

از انس بن مالك روايت شده است كه مى‏گويد: من روزى به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله به محلى كه دايه ابراهيم فرزند حضرت بود رفتيم و پيامبر ابراهيم را در آغوش گرفت و او را مى‏بوسيد و او را به سينه مبارك خود مى‏چسبانيد بعد از چند روز ديگر حضرت رفت به ديدار ابراهيم ديد كه روح ابراهيم از بدنش مفارقت كرده است، اشك از ديدگان مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله جارى شد، عبدالرحمن بن عوف كه در آنجا حضور داشت به حضرت عرض كرد اى رسول خدا شما هم در مرگ فرزند گريه مى‏كنيد؟ حضرت فرمود:اى پسر عوف گريه من گريه اعتراض به امر خداوند نيست بلكه گريه رحمت است، و بار ديگر اشك از ديدگان حضرت فرو ريخت و فرمود:ديده مى‏گريد و دل اندوهناك مى‏شود و نمى‏گويم چيزى كه باعث غضب پروردگار گردد سپس خطاب به ابراهيم كرد وفرمود: اى ابراهيم ما از فراق تو اندوهناكيم.

و از اسماء دختر زيد نقل شده است كه مى‏گويد:وقتى كه ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه مى‏كرد، اى از اصحاب به نام معزى به حضرت عرض كرد: اى رسوال خدا تو سزاوارترى كه خداوند عزو جل اجر تو را در اين مصيبت بزرگ قرار دهد حضرت فرمود: چشم گريان است و قلب محزون ولى چيزى كه موجب سخط و خشم پروردگار گردد نمى‏گوئيم. بعد حضرت خطاب به ابراهيم كرد و فرمود: اگر نه اين بود كه مرگ وعده حق و موعود جامع است و اينكه آخر تابع اول است يعنى اولين همه مردند آخرين به دنبال آنها مى‏ميرند هر آينه مصيبت تواى ابراهيم ما بسيار بزرگ بود ولى چون ما هم نيز بزودى به آن جهان ملحق خواهم شد مصيبت تو را تحمل مى‏كنيم و ما براى تو محزونيم.

۲.گريه من بر ابراهيم گريه رحمت است

از جابربن عبدالله انصارى رضى الله عنه نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله دست عبدالرحمن بن عوف را گرفت و به نزد فرزندش ابراهيم برد وقتى به ديدار ابراهيم كه او در حال جان دادن بود رفت ابراهيم را در دامن خود گذاشت و فرمود:اى فرزند عزيزم من در اين حال مالك اختيار تو نيستم و هيچ كارى از دست من براى تو ساخته نيست و اشك از ديدگان مبارك حضرت جارى شد.عبدالرحمن به حضرت عرض كرد: يا رسول الله آيا شما گريه مى‏كنيد مگر خود شما گريه كردن در مصيبت را نهى نفرموديد؟ حضرت فرمودن من از دو نوع صدا و ناله زشت نهى كردم.

1- صداى آوازه خوانى لهو و لعب و موسيقى شيطانى

2- صدائى كه به هنگام مصيبت كه توام با خراشاندان صورت و پاره كردن گريبان و ناله اعتراض‏آميز شيطانى باشد.

اما گريه من بر مرگ ابراهيم گريه رحمانى است، و من لايرحم لايرحم و كسى كه رحم نكند و ترحم نداشته باشد مورد مرحمت خداوند واقع نمى‏شود و بعد حضرت خطاب كرد به فرزندش و فرمود: اگر نه اين بود كه مرگ حق است و وعده خدا راست و مرگ راهى است به سوى خدا و اين كه آخرين ما به اولين ملحق مى‏شوند هر آينه حزن مادر مرگ تو اى ابراهيم بسيار شديد مى‏شد ولكن چون راهى است كه همه بايد سير كنيم فراق تو قابل تحمل است و ما بر مرگ تو اندوهناكيم و فرمود:ديده مى‏گريد و قلب اندوهناك مى‏شود ولى چيزى كه باعث غضب پروردگار گردد نمى‏گوئيم.

۳.آفتاب گرفتگی ربطى به مرگ فرزندم ندارد

و از محمود لبيد نقل شده است كه مى‏گويد: در روز وفات ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله آفتاب نيز گرفت مردم گفتند گرفتن آفتاب براى اين است كه ابراهيم فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله مرده است حضرت وقتى كه اين خبر را شنيد از منزل خارج شد و بعد از حمد و ثنا فرمود:اى مردم آفتاب و ماه دو آيت از آيات خداى عزوجل هستند و هرگز براى وفات و ولادت احدى نمى‏گيرند يعنى وفات فرزندم ابراهيم هيچ ربطى به گرفتن آفتاب يا ماه ندارد و شما هر وقت ملاحظه كرديد كه آفتاب يا ماه گرفته است به مسجد پناه بريد و مشغول نماز و دعاء شويد. بعد از اينكه حضرت به مردم توجه داد كه وفات فرزندم هيچ ربطى با آفتاب گرفتگى ندارد براى وفات فرزندش ابراهيم اشك از چشمانش جارى گرديد. عرض كردند يا رسول الله بر مرگ فرزند گريه مى‏كنى در حالى كه تو رسول خدا هستى حضرت فرمود:من بشر هستم چشم گريان است و قلب دردناك اما چيزى كه باعث غضب پروردگار گردد نمى‏گوئيم بعد فرمود:به خدا قسم اى ابراهيم ما براى تو اندوهناكيم.

۴.ابراهيم ريحانه‏ام بود

از خالدبن سعد نقل شده است كه مى‏گويد: وقتى كه ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد حضرت رسول صلى الله عليه و آله گريست، به حضرت عرض كردند آيا شما در مرگ فرزندت گريه مى‏كنى اى رسول خدا؟ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:ابراهيم ريحانه‏اى بود كه خداوند به من هديه كرده بود و من آن ريحانه را مى‏بوئيدم. رسول خدا صلى الله عليه و آله در روزى كه ابراهيم وفات كرد فرمود:آن حزن و اندوهى كه در قلب يا در چشم مى‏باشد رحمت است و آن حزن و اندوهى كه بر زبان و دست باشد آن از شيطان است حزن دست و زبان اين است كه مثلا با دست به سر و صورت خود بزند و بقيه‏اش را پاره كند و با زبان به كار خدا اعتراض كند و بگويد چرا خدا چنين كرد و چرا چنان نكرد و...

۵.گريه پيامبر صلى الله عليه و آله سر قبر ابراهيم

زبيربن بكار روايت كرده است كه: وقتى ابراهيم را بردند به قبرستان حضرت هم رفت تا به قبرستان رسيد سپس كنار قبر ابراهيم نشست و بعد قدر ى نزديكتر به قبر شد وقتى كه ديد ابراهيم را در قبر گذاشته‏اند اشك از ديدگان مباركش جارى شد. اصحاب چون حالت گريان پيغمبر صلى الله عليه و آله را ديدند همه با صداى بلند گريستند. در اين هنگام ابوبكر رو كرد به پيامبر و گفت: اى رسول خدا آيا تو گريه مى‏كنى و حال آن كه تو خودت مارا از گريه كردن در مصائب نهى كردى ؟ حضرت فرمود:ديده مى‏گريد قلب دردناك است ولكن چيزى كه باعث غضب پروردگار عزوجل گردد نمى‏گوئيم.

 

+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

سوالات هارون از امام کاظم علیه السلام

امامان گرامى ما با دانشى الهى که داشتند در مورد هر سوالى که از آنان مى‌شد، پاسخى درست و کامل و در حد فهم پرسشگر، مى‌دادند. و هر کس حتى دشمنان، چون با آنان به احتجاج و گفتگوى علمى مى‌نشست، با اعتراف به عجز خویش و قدرت اندیشه گسترده و احاطه‌ کامل آنان، برمى‌خاست.
هارون الرشید امام کاظم(علیه السلام) را از مدینه به بغداد آورد و به احتجاج نشست:
هارون گفت: مى‌خواهم از شما چیزهایى بپرسم که مدتى است ذهنم را مشغول کرده است و تا کنون از کسی نپرسیده‌ام، به من گفته‌اند که شما هرگز دروغ نمى‌گویید، جواب مرا درست و راست بفرمایید!
امام کاظم علیه السلام: اگر من آزادى بیان داشته باشم، تو را از آنچه مى‌دانم در زمینه پرسشت آگاه خواهم کرد.
هارون: در بیان آزاد هستید، هر چه مى‌خواهید بفرمایید. و اما نخستین پرسش من: چرا شما و مردم، معتقد هستید که شما فرزندان ابوطالب از ما فرزندان عباس برترید، در حالی که ما و شما از تنه یک درختیم. ابوطالب و عباس هر دو عموهاى پیامبر بودند و از جهت خویشاوندى با پیامبر، با هم فرقى ندارند؟
امام: ما از شما به پیامبر نزدیکتریم.
هارون: چگونه؟
امام: چون پدر ما ابوطالب با پدر رسول اکرم برادر تنى(پدر و مادر یکى) بودند ولى عباس برادر ناتنى (تنها از سوى مادر) بود.
هارون: سوال دیگر: چرا شما مدعى هستید که از پیامبر ارث مى‌برید، در حالی که مى‌دانیم هنگامى که پیامبر رحلت کرد عمویش عباس (پدر ما) زنده بود اما عموى دیگرش ابوطالب (پدر شما) زنده نبود و معلوم است که تا عمو زنده است، ارث به پسر عمو نمى‌رسد؟
امام: آیا آزادى بیان دارم.
هارون: در آغاز سخن، گفتم دارید.
امام: امام على بن ابیطالب(علیه السلام) مى‌فرمایند: با بودن اولاد، جز پدر و مادر و زن و شوهر، دیگران ارث نمى‌برند، و با بودن اولاد براى عمو نه در قرآن و نه در روایات، ارثى ثابت نشده است. پس آنان که عمو را در حکم پدر مى‌دانند، از پیش خود مى‌گویند و حرفشان مبنایى ندارد (پس با بودن زهرا، فرزند رسول الله(علیهماالسلام) به عموى او عباس ارث نمى‌رسد.)
مضافا آن که از پیامبر در مورد على(علیه السلام) نقل شده است که: «اقضاکم على»؛ على بهترین قاضى شماست و نیز از عمر بن خطاب نقل شده است که: «على اقضانا»؛ على بهترین قضاوت کننده ماست.
و این جمله، عنوان جامعى است که براى حضرت على(علیه السلام) به اثبات رسیده، زیرا همه دانش‌هایى که پیامبر، اصحاب خود را با آنها ستوده از قبیل علم قرآن و علم احکام و مطلق علم، همه در مفهوم و معناى قضاوت اسلامى، جمع است و وقتى مى‌گوییم على در قضاوت از همه بالاتر است یعنى در همه علوم از دیگران بالاتر است.
(پس گفتار على(علیه السلام) که مى‌گوید: با بودن اولاد، عمو ارث نمى‌برد، حجت است و باید آن را بپذیریم نه گفته: عمو در حکم پدر است را، زیرا به تصریح پیامبر، على(علیه السلام) از دیگران به احکام دین آشناتر است.)
هارون: پرسش دیگر:
چرا شما اجازه مى‌دهید مردم شما را به پیامبر نسبت بدهند و بگویند: فرزندان رسول خدا در صورتی که شما فرزندان على هستید، زیرا هر کس به پدر خود نسبت داده مى‌شود (نه به مادر) و پیامبر جد مادرى شماست؟
امام: اگر پیامبر زنده شده و از دختر تو خواستگارى کند، به او مى‌دهى؟
هارون: سبحان الله، چرا ندهم، بلکه در آن صورت بر عرب و عجم و قریش، افتخار هم خواهم کرد.
امام: اما اگر پیامبر زنده شود از دختر من خواستگارى نخواهد کرد و من هم نخواهم داد.
هارون: چرا؟
امام: چون او پدر من است (ولو از طرف مادر) ولى پدر تو نیست. پس مى‌توانم خود را فرزند رسول خدا بدانم.
هارون: پس چرا شما خود را ذریه رسول خدا مى‌دانید و حال آن که ذریه از سوى پسر است نه از سوى دختر؟
امام: مرا از پاسخ این پرسش معاف کن.
هارون: نه، باید پاسخ بفرمایید و از قرآن دلیل بیاورید.
امام: «... و مِن ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون و کذلک نجزى المحسنین و زکریا و یحیى و عیسى (۱) ...»
اکنون مى‌پرسم: عیسى که در این آیه ذریه ابراهیم به شمار آمده، آیا از سوى پدر به او منصوب است یا از سوى مادر؟
هارون: به نص قرآن، عیسى پدر نداشته است.
امام: پس از سوى مادر، ذریه نامیده شده است، ما نیز از سوى مادرمان فاطمه(درود خدا بر او) ذریه پیامبر محسوب مى‌شویم.
آیا آیه دیگر بخوانم؟
هارون: بخوانید!
امام: آیه مباهله را مى‌خوانم: «فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین»(۲)؛ هیچ کس ادعا نکرده است که پیامبر در مباهله با نصاراى نجران جز على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم‌السلام)، کس دیگرى را براى مباهله با خود برده باشد پس مصداق ابنائنا (پسرانمان را) در آیه مزبور، حسن و حسین (درود خدا بر ایشان) هستند، با این که آنها از سوى مادر به پیامبر منسوبند و فرزندان دختر آن گرامى‌اند.
هارون: از ما چیزى نمى‌خواهید؟
امام: نه، مى‌خواهم به خانه خویش بازگردم.
هارون: در این مورد باید فکر کنیم... (۳)
___________________________________________
۱- سوره انعام، آیه ۸۴ .
۲- سوره آل عمران، آیه ۶۱ .
۳- منبع مناظره: عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۸۱/ احتجاج طبرسى، ص ۲۱۱- ۲۱۳/ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۲۹- ۱۲۵
+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

 امام رضاعلیه السلام: زیارَهُ قَبرِ أبی مِثلُ زِیارَهِ قَبِر الحُسَینِ؛
زیارت قبر پدرم، موسى بن جعفر علیه السلام، مانند زیارت قبر حسین‏ علیه السلام است.
* روایت شده است: أنّهُ (الکاظِم َ‏علیه السلام) کانَ یَبِکی مِن خَشیَهِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحیَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛
امام کاظم همواره از بیم خدا مي ‏گریست، چندان که محاسنش از اشک تر مي ‏شد.
 * امام کاظم ‏علیه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَکثُ الصَّفَقَهِ و تَرکُ السُّنَّهِ و فِراقُ الجَماعَهِ؛
سه چیز تباهى مي آورد: پیمان شکنى، رها کردن سنّت و جدا شدن از جماعت.
* امام کاظم ‏علیه السلام: عَونُکَ لِلضَّعیفِ أفضَلُ الصَّدَقَهِ؛
 کمک کردن تو به ناتوان، بهترین صدقه است.
* امام کاظم‏ علیه السلام: لَو کانَ فِیکُم عِدَّهُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛
 اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن کامل) در میان شما بود، قائم ما قیام مي ‏کرد.
* امام کاظم‏ علیه السلام: لَیسَ مِنّا مَن لَم یُحاسِب نَفسَهُ فی کُلِّ یَومٍ؛
 کسى که هر روز خود را ارزیابى نکند، از ما نیست.
* امام کاظم ‏علیه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَیناکَ إلّا و فیهِ مَوعِظَهٌ؛
 در هر چیزى که چشمانت مي ‏بیند، موعظه‏ اى است.
* امام کاظم ‏علیه السلام: مَن کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ یَومِ القِیامَه؛
هر کس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قیامت از او باز مي ‏دارد.
 * امام کاظم ‏علیه السلام: إذا کانَ ثَلاثَهٌ فی بَیتٍ فَلا یَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِکَ مِمّایَغُمُّهُ؛
هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نکنند؛ زیرا نجوا کردن، نفر سوم را ناراحت مي ‏کند.
* امام کاظم‏ علیه السلام: إیّاکَ أن تَمنَعَ فی طاعَهِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَیهِ فی مَعصِیَهِ اللَّهِ؛
مبادا از خرج کردن در راه طاعت خدا خوددارى کنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصیت خدا خرج کنى.
* امام کاظم ‏علیه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَهَ بَینَکَ و بَینَ أخیکَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَیاءِ؛
مبادا حریم میان خود و برادرت را (یکسره) از میان ببرى؛ چیزى از آن باقى بگذار؛ زیرا از میان رفتن آن، از میان رفتن شرم و حیا است.
* امام کاظم ‏علیه السلام: أبلِغ خَیراً و قُل خَیراً ولا تَکُن أمُّعَهً؛
خیر برسان و سخن نیک بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر کس مباش.
*امام کاظم ‏علیه السلام: المُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصیبت براى شکیبا یکى است و براى ناشکیبا دو تا.
* امام کاظم‏ علیه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِیَهِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شکیبایى در عافیت بزرگ‏تر است از شکیبایى در بلا.
+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

اگر به دنبال امامم بودم...

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:«عَجِبتُ لِمَن یُنشِدُ ضالَّتَهُ وَ قَد أضَلَّ نَفسَهُ فَلایُطلِبُها»1 تعجب من از کسی است که گمشده خود را با تلاش بسیار می جوید، در حالی که خود را گم کرده و آن را طلب می کند.

اگر اتومبیلی را دزد ببرد، صاحب آن، تا مدت ها اتومبیل ها را به دقّت نگاه می کند. قبل از این که دزد آن را ببرد، برایش مهم نبود، امّا همین که آن را از دست داد، برایش مهم می شود.

در عرفات، یکی از دوستان برای دیدن من، چادر ها را جستجو کرده بود و وقتی مرا پیدا کرد، گفت: تو کجایی؟ اگر این قدر که به دنبال تو گشتم به دنبال امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودم، او را پیدا می کردم. من هم گفتم: بسیار اشتباه کردی که دنبال من بودی.

ما غایبیم و خود را گم کرده ایم

یکی از دوستان نزد بنده آمد و گفت که یک هفته است موتورش را دزدیده اند. گفتم: راستش را بگو، در این یک هفته چند موتور را نگاه کردی؟ گفت: راستش، هر موتوری که رد شده به دقت نگاه کردم. گفتم: تو که مدّعی هستی به دنبال امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستی، چند بار تا به حال دنبال امامت گشته ای؟ چرا ما ادّعای دروغ می کنیم؟ عصر جمعه ای را به یاد دارم که در تلویزیون کسی شعر می خواند که: « طبیب نیست و...» به خانواده خود گفتم: به راستی طبیب نیست؟ طبیب هست، مریض نیست. ما کِی درد خود را پیش او برده ایم که او نباشد؟ می گویند: «آقانیست!» در حالی که ایشان هستند؛ ما غایبیم و خود را گم کرده ایم. شاعری گفته بود: «ای یوسف فاطمه، از چاه درآ» این درست نیست، درست آن است که ما باید از چاه درآییم.

فریاد تمنّای ظهورش چو به پا خاست

فریاد زدم بر سر دل شرم کن از خواست

خوابیم حقیقت به خدا نیست به جز این

ما غائب او منتظر آمدن ماست 2

---------------

پی نوشت ها:

1.غررالحکم و دررالکلم»، ص233.
2.شعراز دکتر پورحسینی.

+ نوشته شده در  91/03/27ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 


روزی رسول خدا ( ص ) از مسجد خارج شد و شیطان را دید که کنار درب مسجد ایستاده است. حضرت به او فرمود: چرا در اینجا ایستاده ای؟ شیطان گفت: خدا مرا آورده است! حضرت فرمود: برای چه؟ جواب داد: برای اینکه هر چه بخواهی از من بپرسی و من نیز از روی صدق و راستی جواب دهم . حضرت فرمود : چرا امتم را از نماز جماعت منع می کنی؟

شیطان گفت: هر گاه امت تو به قصد نماز جماعت از خانه بیرون می روند، تب شدیدی بر من عارض می شود و آن تب بر طرف نمی شود تا هنگامی که نمازگزاران از هم جدا شوند!

حضرت پرسید : چرا امتم را از دعا و طلب علم منع می کنی؟

شیطان جواب داد: به این سبب که وقتی آنان در طلب علم می روند یا دعا می کنند، حالت کری و کوری به من دست می دهد تا زمانی که دست از دعا بر دارند.

حضرت فرمود: چرا آنان را از خواندن قرآن منع می کنی ؟

جواب داد: چون وقتی آنان قرآن می خوانند ، من همانند سرب آب می شوم!

پیامبر فرمود : چرا امتم را از جهاد منع می کنی ؟

شیطان گفت: زمانی که آنان برای جهاد از خانه خارج می شوند، بندی برپاهایم می بندند تا وقتی که آنان از جهاد برگردند. وقتی که آنان به قصدحج از خانه خارج شوند، مرا در غفل و زنجیر می کنند تا وقتی که حج تمام شود و هرگاه قصد صدقه دارند، اره بر سرم می گذارند و مرا مانند چوب اره می کنند



روزي پيامبر(ص) شيطان را در مسجد الحرام ديد، پيش او رفت و گفت: «اي نفرين شده، چرا ناراحتي؟».

شيطان گفت: «از دست تو و امت تو ناراحتم».

حضرت فرمود:«چرا از من ناراحتي؟»

شيطان گفت: «چون اين همه تلاش مي‌كنم كه مردم را گمراه كنم،ولي تو در قيامت از آنها شفاعت مي‌كني و تمام زحمات مرا به هدر مي‌دهي،به همين جهت با تو دشمنم و از تو بدم مي‌ايد».

حضرت فرمود: «از دست امتم چرا ناراحتي؟»

شيطان گفت: امت تو خصوصياتي دارند كه امتهاي ديگر ندارند:

اول: وقتي به هم مي‌رسند،سلام مي‌كنند؛سلامي كه اسم خداست و من از اين اسم مي‌ترسم.

دوم : چون همديگر را مي‌بينند،به يكديگر دست مي‌دهند و تا دست‌هايشان از هم دور نشده است، گناهانشان بخشيده مي‌شود.

در ميان نمازها،به نماز صبح خيلي سفارش شده و دليل آن اين است كه در هنگام شب،فرشتگان شب،نزد انسان هستند و اعمال شب را مي‌نويسند و هنگامي كه اذان صبح را مي‌دهند،جاي خود را به فرشتگان روز مي‌دهند.پس اگر نماز صبح را بخوانيم،در دو پرونده ثبت مي‌شود؛

سوم: وقتي غذا مي‌خورند،«بسم الله…» مي‌گويندو اين باعث مي‌شود، ديگر نتوانم غذا بخورم و گرسنه بمانم.

چهارم:بعد از غذا خوردن«الحمدلله» مي‌گويند.

پنجم:هر زمان كه نام تو آورده شود،بلند صلوات ختم مي‌كنند و آنقدر ثواب آن زياد است كه من فرار مي‌كنم.

ششم: زماني كه مي خواهند كاري كنند،«ان شاء الله» مي‌گويند و به همين دليل،من ديگر نمي‌توانم در كارهايشان مداخله كنم و آنها را بر هم زنم.

هفتم: آنهاصدقه مي‌دهند وبه اين وسيله،هم گناهانشان آمرزيده مي‌شود و هم هفتاد نوع بلا را از خود دور مي‌كنند.نبي اكرم(ص) فرمودند:«وقتي انسان دستش را به منظور خارج كردن صدقه،در جيبش فرو مي‌برد،هفتاد شيطان دست او را مي‌گيرند؛ تا او را منصرف نمايند و نگذارند كه او صدقه بدهد».

هشتم:قرآن مي‌خوانند و در خانه‌اي كه قرآن خوانده مي‌شود،ديگر جايي براي من نمي‌ماند؛زيرا در آن خانه ملائك رفت و آمد دارند.

نهم:مرا زياد لعنت مي‌كنند و وقتي مرا لعنت مي‌كنند،يك زخم بر بدنم مي‌افتد و تا زماني كه همان شخص را به گمراهي نكشانم، آن خوب نمي‌شود.

دهم:وقتي گناهي مرتكب مي‌شوند،سريع‌تر توبه مي‌كنند و زحمات مرا به هدر مي‌دهند.

يازدهم: بعد از عطسه كردن، «الحمدلله»مي‌گويند.

حضرت فرمودند: عطسه از طرف خدا و خميازه از طرف شيطان است. وقتي كسي عطسه كرد،بايد الحمدلله بگويد و حق مسلمان بر گردن ديگري است كه اگر كسي را ديد كه عطسه مي‌كند،بگويد يرحمكم الله .زماني كه انسان نماز مي‌خواند، شيطان از او دور مي‌شود و به ويژه،اگر سجده نمازش طولاني شود،شيطان،از روي ناراحتي فرياد مي‌كشد. حضرت امام صادق(ع) فرمودند: « هر كس نماز نخواند،از شيطان پست‌تر و خبيث‌تر است، چون شيطان يك خطا كرد و آن هم اينكه بر آدم سجده نكرد،ولي انساني كه نماز نخواند،برخدا سجده نكرده است».

از پيامبر(ص) روايت شده است:«هر كس، بعد از نماز،تسبيحات حضرت زهرا(س)(34 مرتبه الله اكبر، 33 مرتبه الحمدلله، 33 مرتبه سبحان اللّه) را،در حالي كه آنها را با انگشتان دست مي‌شمارد،بر زبان جاري سازد، همان دستهايش او را روز قيامت شفاعت مي‌كنند.

حضرت محمد(ص) فرمودند:«مجوز عبور از پل صراط نماز است».و نيز فرمودند:«اگر نماز مؤمن قبول شود،بقيه اعمال او نيز مورد قبول درگاه الهي مي‌باشد،ولي اگر نمازش قبول نشود،بقيه اعمالش نيز قبول نخواهد شد».در ميان نمازها،به نماز صبح خيلي سفارش شده و دليل آن اين است كه در هنگام شب،فرشتگان شب،نزد انسان هستند و اعمال شب را مي‌نويسند و هنگامي كه اذان صبح را مي‌دهند،جاي خود را به فرشتگان روز مي‌دهند.پس اگر نماز صبح را بخوانيم،در دو پرونده ثبت مي‌شود؛ فرشتگان شب آن را به عنوان آخرين عمل و فرشتگان صبح، آن را به عنوان اولين عمل در پرونده خود ثبت مي‌كنند و همچنين،از امام صادق(ع) نقل شده است: از صفات مؤمن اين است كه بسم الله الرحمن الرحيم را در نماز بلند مي‌گويد. اگر آن را بلند نگوييم،شيطان تا پايان نماز ،بر روي شانه انسان مي‌نشيند و انسان را وسوه مي‌كند و نيز فرمودند:«هر كس،بعد از تكبير نماز و(قبل از شروع سوره حمد) اعوذ بالله من الشيطان الرجيم را بگويد، به اندازه هر مويي كه در بدن او وجود دارد، هزار حسنه براي او مي‌نويسند» .

از پيامبر(ص) روايت شده است:«هر كس، بعد از نماز،تسبيحات حضرت زهرا(س)(34 مرتبه الله اكبر، 33 مرتبه الحمدلله، 33 مرتبه سبحان اللّه) را،در حالي كه آنها را با انگشتان دست مي‌شمارد،بر زبان جاري سازد، همان دستهايش او را روز قيامت شفاعت مي‌كنند. انجام اين عمل با تربت كربلا نيز، در مفاتيح الجنان،سفارش شده و ثواب زيادي براي آن ذكر شده است.منبع:http://eshghbemaabood.blogfa.com/

+ نوشته شده در  91/03/25ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

امام سجاد(ع) در یکی از دعاها می فرماید : منزهی تو ، عجب است از کسی که تو را می شناسد ، چگونه از تو نمی ترسد؟

روایت شده : قطره ی اشکی که از خوف خدا ریخته شود ، دریاهایی از آتش را خاموش می کند.

باز روایت شده: هیچ مومنی نیست که از ترس خدا قطره ی اشکی ، ولو به اندازه ی بال مگسی بر چهره اش جاری شود ، مگر اینکه خدا او را بر آتش حرام سازد.

روایت شده : هرگاه قلب مومن از خوف خدا بلرزد ، گناهانش همچون برگ درخت که از شاخه برگیرند ، می ریزد.



از امام باقر(ع) رسیده که فرمود : امیرالمومین علی (ع) آن گاه که در عراق بود ، روزی پس از نماز صبح به موعظه پرداخت و از خوف خدا گریست و دیگران را هم به گریه انداخت!
سپس فرمود:
به خدا سوگند که از عهد خلیلم رسول خدا اقوامی را به یاد دارم که صبح می نمودند و شب می کردند در حالی که چهره ها گرفته و احوالشان پریشان و شکم ها از گرسنگی به پشت چسبیده و پیشانی آن ها بر اثر سجده ، چون زانوی شتر می بود.شب را در حال سجده و قیام برای پروردگارشان به روز می آوردند .گاهی می ایستادند و گاهی پیشانی به خاک می نهاندند و با خدای خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادی خود را از آتش از او می خواستند .سوگند به خدا با همه ی این احوال ، آن ها را می دیدم که بیمناک و هراسانند.

در بعضی از روایات آمده است که فرمود :
چنان بودند که گویا صدای افروخته شدن آتش در گوش آن هاست .هرگاه نزد آن ها نام خدا برده می شد ، چون درخت خم می شدند و چنان بودند که گویا شب را در غفلت به روز آورده اند.
راوی می گوید : پس از این خطبه بود که دیگر آن حضرت خندان دیده نشد تا آن گاه که به جوار رحمت حق تعالی رفت.

در حدیث موسی(ع) آمده است : اما کسانی که از خدا می ترسند اینان را رفیق اعلی و برتری است که دیگران را مشارکتی در آن نیست.

روایت شده : هیچ قطره ای نزد خدا محبوب تر از قطره اشکی که از ترس خدا باشد و قطره ی خونی که در راه خدا ریخته شود ، نیست.

از رسول خدا(ص) روایت شده که فرمود:
هفت طایفه اند که خدا در روزی که سایه ای جز سایه ی او نیست ، بر آنان سایه افکند ، از جمله یکی، آن کس که یاد خدا کند و از ترس چشمانش پر از اشک شود.

+ نوشته شده در  91/03/25ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

الحدیث القدسی :

« لو علم المدبرون عنی کیف انتظاری لهم و شوقی الی توبتهم لماتوا شوقاً الی و لتفرقت اوصالهم . »

اگر بندگان من ، که به من پشت کرده اند ، می دانستند که چقدر انتظار آنها را می کشم و مشتاق بازگشت آنان هستم از شوق می مُردند و بند بند بدن آنها از هم جدا می شود .

در جای دیگری خداوند متعال به حضرت عیسی (ع) خطاب می کند :

« یاعیسی ، کم اطیل النظر و احسن الطلب و القوم لایرجعون»

ای عیسی : چقدر بنده ام را طلب کنم و انتظار او را بکشم ، ولی آنها بسوی من نیایند .

وقتی انسان این کلمات را می خواند ، از بد ی و بی معرفتی خود احساس شرم می کند .

در انتظار همه چیز و همه کس در هر دقیقه و ثانیه هستیم ، ولی در انتظار دیدار خالق خود نیستیم . اگر معشوق دنیوی ما ، ما را بخواند برای او با سر دویده و ساعتها انتظار می کشیم ، اگر با ما قهر کند به همه کس متوسل می شویم تا با اوآشتی کنیم امّا چرا خالق خود را فراموش کرده و می کنیم و ناراحت از عدم ارتباط با با او نیستیم و نماز نمی خوانیم جای بسی تاسف دارد . او ما را صدا می کند و ما او را صدا نمی کنیم

+ نوشته شده در  91/03/25ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

عکس شب اربعین کربلا امام حسین علیه السلام

+ نوشته شده در  91/03/24ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

+ نوشته شده در  91/03/24ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

امام علی(ع):

همانا خداوندي كه گنجينه هاي ملكوت دنيا و آخرت در دست اوست

به تو اجازه داده تا او را بخواني

و خود اجابت دعاي تو را بر عهده گرفته است

و امر كرده از او درخواست نمائي تا به تو عطا كند

و او پروردگاري مهربان و بخشنده است.

بحارالنوار ج۷۷ ص ۲۰۴

بخشی از دعای کمیل:

اللهم

 اغفر لمن لا یملک الا الدعاء فانک فعال لما تشاء،

بیامرز کسی را که جز دعا سرمایه ای ندارد که براستی تو هر چه را بخواهی انجام دهی،

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.

ای کسی که نامش دواست و یادش شفا.

امام صادق(ع):

حضرت علی(ع) مردی بودند که بسیار دعا می کردند.

اصول کافی، ج۲، ص۴۶۸

کانت فاطمه علیها السلام اذا دعت تدعو للمومنین و المومنات و لا تدعو لنفسها، فقیل لها، فقالت: الجار ثم الدار.

حضرت فاطمه(ع) هنگامیکه شروع به دعا میکردند، دعایشان برای مومنین و مومنات بود و برای خودشان دعا نمیکردند، به ایشان گفته شد چرا برای خود دعا نمیکنید، ایشان جواب دادند: اول برای همسایه سپس برای خود.

امام صادق (ع) بحارالانوار ج ۹۳ ص ۳۸۸

امام صادق(ع):

هر گاه دعا نمودی اين گونه گمان کن که خواسته ات آماده است.

الکافی، ج۲، ص۴۷۳

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی --- خدای بی نیاز را چرا صدا نمیکنی

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند --- چرا میان گریه ها خدا خدا نمیکنی

به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند --- برای درد بی دوا چرا دعا نمیکنی

حضرت شعیب(ع) چنان به سبب محبت به خدا گریست که چشمانش کور شد.

خداوند چشمانش را به او بازگرداند، اما شعیب(ع) دوباره چنان گریه کرد تا کور شد ...

بار چهارم خداوند به او وحی کرد تا چه زمانی چنین خواهی کرد؟

اگر این گریه از ترس عذاب جهنم است، تو را از آن نجات دادم و اگر برای

شوق به بهشت است، آنرا در اختیار تو نهادم.

شعیب(ع) در پاسخ گفت:

خدایا تو میدانی که گریه من نه برای ترس از جهنم است و نه برای شوق به بهشت، بلکه

تنها به سبب عشق و محبت توست.

حضرت محمد (ص)در لایحضر الفقیه ج ۱۶ ص ۳۸۰

ما بر سر خوان توییم      محتاج احسان توییم

ای مظهر جود و سخا       یا ربنا یا ربنا یا ربنا

تو خالق و من بنده ام        زین بندگی شرمنده ام

از تو عطا از من خطا        یا ربنا یا ربنا یا ربنا

جز تو ندارم دستگیر        افتاده ام دستم بگیر

ای خالق ارض و سما        یا ربنا یا ربنا یا ربنا

يا رب، دعا

سفر کردم به هر شهری دویدم

به لطف و حسن تو کس را ندیدم

ز هجران و غریبی بازگشتم

دگر باره بدین دولت رسیدم

از باغ روی تو تا دور گشتم

نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم

قسمت ۸۳ دعای جوشن کبیر: 
 
یا مَنْ یَخْلُقُ ما یَشآءُ : اى کسیکه مى آفریند هر چه را که بخواهد
 
یا مَنْ یَفْعَلُ ما یَشآءُ : اى کسیکه انجام می دهد هر چه را که بخواهد
 
یا مَنْ یَهْدى مَنْ یَشآءُ : اى کسیکه راهنمایى می کند هر که را که بخواهد
 
یا مَنْ یُضِلُّ مَنْ یَشآءُ : اى کسیکه گمراه می کند هر که را که بخواهد
 
یا مَنْ یُعَذِّبُ مَنْ یَشآءُ : اى کسیکه عذاب می کند هر که را که بخواهد
 
یا مَنْ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشآءُ : اى کسیکه می آمرزد هر که را که بخواهد
 
یا مَنْ یُعِزُّ مَنْ یَشآءُ : اى کسیکه عزت می بخشد هر که را که بخواهد
 
یا مَنْ یُذِلُّ مَنْ یَشآءُ : اى کسیکه خوار می کند هر که را که بخواهد
 
یا مَنْ یُصَوِّرُ فِى الاَْرْحامِ ما یَشآءُ : اى کسیکه نقش می بندد در رحم ها هر طور که بخواهد
 
یا مَنْ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشآءُ : اى کسیکه خاص رحمت خویش می گرداند هر که را بخواهد
 

من از عالم تو را تنها گزینم

روا داری که من غمگین نشینم

دل من چون قلم اندر کف توست

ز توست ار شادمان و ار حزینم

به جز آنچه تو خواهی من چه باشم

به جز آنچه نمایی من چه بینم

مرا تو چون چنان داری چنانم

مرا تو چون چنین خواهی چنینم

تو بودی اول و آخر تو باشی

تو به کن آخرم از اولینم

به جز چیزی که دادی من چه دارم

چه می جویی ز جیب و آستینم

 
 

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چه کار داریم

یا رب تو مده قرار ما را

گر بی رخ تو قرار داریم

 
 

گرم تو دوستی از دشمنان چه باک

قسمت ۵۹ دعای جوشن کبیر:

 
یا حَبیبَ مَنْ لا حَبیبَ لَهُ : اى دوست آن کس که دوستى ندارد
 
یا طَبیبَ مَنْ لاطَبیبَ لَهُ : اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد
 
یا مُجیبَ مَنْ لا مُجیبَ لَهُ : اى پاسخ ده آن کس که پاسخ دهی ندارد
 
یا شَفیقَ مَنْ لا شَفیقَ لَهُ :  اى دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد
 
یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ : اى رفیق آن کس که رفیقی ندارد
 
یا مُغیثَ مَن لا مُغیثَ لَهُ : اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد
 
یا دَلیلَ مَنْ لا دَلیلَ لَهُ : اى راهنماى آن کس که راهنمایى ندارد
 
یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ لَهُ : اى مونس آن کس که مونسى ندارد
 
یا راحِمَ مَنْ لاراحِمَ لَهُ : اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد
 
یا صاحِبَ مَنْ لا صاحِبَ لَهُ : اى همدم آن کس که همدمى ندارد

 
+ نوشته شده در  91/03/24ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  | 

واجب: عملي است كه انجامش لازم است و ترك آن عذاب دارد، مانند نماز.

حرام: عملي است كه ترك آن لازم است و انجامش عذاب دارد، مانند دروغ.

مستحب: عملي كه انجامش مطلوب است و ثواب دارد ولي ترك آن عذاب ندارد، مانند نماز شب.

مباح: عملي كه انجام و ترك آن مساوي است؛ نه عذابي دارد و نه ثوابي، مانند خوابیدن.

و مكروه:

ناپسند، نامطلوب، آنچه انجام آن حرام نیست ولی ترکش بهتر است، مانند پوشیدن لباس سیاه در نماز.

+ نوشته شده در  91/03/24ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ابراهیم  |